{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی
یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی
وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی
گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟! آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟
حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی
دیدگاه ها (۲)

ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻫﯿــــﭻﻭﻗﺖ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻭﺩﯼ ﺑﻬﺶﺑﺮﺳﻢ ... ﺍ...

انجلو آنتونیونی

عشق خسته

برف در شهر مونیخ

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌ بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌ یک ...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌ بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌ یک ...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی بین رسیدن و نرسیدن گذاشتییک آسم...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتیبین رسیدن و نرسیدن گذاشتییک آسما...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتیبین رسیدن و نرسیدن گذاشتی یک آسم...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتیبین رسیدن و نرسیدن گذاشتییک آسما...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌یک آس...

امروز از همیشه پشیمان تر آمدیدنبال من بنای دویدن گذاشتیمن نی...

بازرگانی یک طوطی زیبا و شیرین سخن در قفس داشت. روزی که آماده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط