{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌

بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌

یک آسمان پرندگی‌ام دادی و مرا

در تنگنای «از تو پریدن‌» گذاشتی‌

وقتی که آب و دانه برایم نریختی‌

وقتی کلید در قفس من گذاشتی‌

امروز آمدی ، من نیستم‌... نگاه کن‌; این باغ سوخته‌

تاوان آتشی است که روشن گذاشتی‌

گیرم هنوز تشنه‌ی حرف تواَم ولی 

گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟؟‌؟

آلوچه‌های چشم تو مثل گذشته‌اند 

اما برای من دل چیدن گذاشتی‌؟؟؟
دیدگاه ها (۱)

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگزاز تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز.

بگذار قضاوتمان کنندآلوده به ترس نباشبهتر است که سایه‌ای از خ...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتیبین رسیدن و نرسیدن گذاشتی یک آسم...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌ بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌ یک ...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی بین رسیدن و نرسیدن گذاشتییک آسم...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌ بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌ یک ...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتیبین رسیدن و نرسیدن گذاشتییک آسما...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتیبین رسیدن و نرسیدن گذاشتییک آسما...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتیبین رسیدن و نرسیدن گذاشتی یک آسم...

دیده ای بعضی چیزها در بعضی مواقع بد جور به دل آدم میچسبد؟!مث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط