{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای " از تو پریدن " گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی

دنبال من بنای دویدن گذاشتی

من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخت
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی !!!

گیرم هنوز تشنه ی حرف تو ام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟؟

حالا برو! برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی.
دیدگاه ها (۱)

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌ بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌ یک ...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتیبین رسیدن و نرسیدن گذاشتی یک آسم...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی بین رسیدن و نرسیدن گذاشتییک آسم...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌ بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌ یک ...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتیبین رسیدن و نرسیدن گذاشتی یک آسم...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتیبین رسیدن و نرسیدن گذاشتییک آسما...

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌یک آس...

نگاهت را به کجا دوخته ای ؟چه زیبا می نگری ؟به آینده می اندیش...

"بی‌نام"من آنی بودم که درد را به چشم‌هایش دیدم و تلاش کردم غ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط