{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌

یک آسمان پرندگی‌ام دادی و مرا
در تنگنای «از تو پریدن‌» گذاشتی‌

وقتی که آب و دانه برایم نریختی‌
وقتی کلید در قفس من گذاشتی‌

امروز از همیشه پشیمان‌تر آمدی‌
دنبال من بنای دویدن گذاشتی‌،

من نیستم‌... نگاه کن‌; این باغ سوخته‌
تاوان آتشی است که روشن گذاشتی‌

گیرم هنوز تشنه‌ی حرف تواَم ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی‌؟

آلوچه‌های چشم تو مثل گذشته‌اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی‌؟

حالا برو، برو که تو این نان تلخ را
در سفره‌ای به سادگی من گذاشتی
دیدگاه ها (۱)

قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن داردخــواب،در بستـــر چشم...

چشم در راهم!در کنج-سکوت-شببرای-ستاره هاساز-دلتنگی میزنمبا من...

گفتم که با فراق مدارا کنم، نشدیک روز را بدون تو فردا کنم، نش...

کوچ کردم که دلم را به کسی نسپارم ......حس خوبیست که من این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط