{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی



یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا

در تنگنای " از تو پریدن " گذاشتی



وقتی که آب و دانه برایم نریختی

وقتی کلید در قفس من گذاشتی



امروز از همیشه پشیمان تر آمدی

دنبال من بنای دویدن گذاشتی



من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخته

تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی !!!



گیرم هنوز تشنه ی حرف تو ام ولی

گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟



آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند

اما برای من دل چیدن گذاشتی؟؟



حالا برو! برو که تو این نان تلخ را

در سفره ای به سادگی من گذاشتی.







از : مهدی فرجی
دیدگاه ها (۲)

خسته ام .....

بی تو بودن را تمام شهر با من گریه کرددوست با من هم صدا نالید...

شوق پرکشیدن است در سرم قبول کندلشکسته‌ام اگر نمی‌پرم قبول کن...

چگونه دلت آمددلواپسی ام نیست، چه باشی چه نباشیاحساس تو کافی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط