{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عمو جان........رفتی .......و با رفتنت آتش بر قلبهایمان زد

عمو جان........رفتی .......و با رفتنت آتش بر قلبهایمان زدی..........قسمت چیست؟من نمیدانم.......شاید این است که ماه ها روی تخت بیمارستان.......دکتر ها که تو را جواب نکردند..........پدرم امید داشت.........رفتی و پدرم را نا امید کردی....................هرگز باور نمیکنم که روزی که در بخش دیالیز جثه نحیفت را دیدم و بی اختیار در موهایت چنگ زدم و بی اختیار بوسه بر پیشانیت زدم و اشک در چشمانم حلقه بست آخرین دیدار من با تو بود...........
دیدگاه ها (۱۴)

بغضی به سنگینی یک کوه                      تا صبحدم همراه من...

خدایا!!! این سرنوشتی که برایم تجویز کردی؛ عوارض...

پارت ۱ نگاهی به حلقه ی روی میز انداختم پنج ماه شده بود ! پنج...

تک‌پارتی(درخواستی)

دنبال مدرک کارشناسی‌ام بین کتاب دفترهایم می‌گردم لای جزوه‌ی ...

P:²⁷ «قربانی»

رمان دورترین نزدیک کاور شخصیت رامین

آخرین حرف هایمان را زدیمدلت گیرِ من بود اما قصدِ رفتن داشتی....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط