{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات میخواست از ماشین پیاده شه که کوک با داد و عصبانیت گفت

ات میخواست از ماشین پیاده شه که کوک با داد و عصبانیت گفت: ساکت شو و بشین
ات گریه کرد و با گریه گفت: چرا دست از سرم بر نمیداری؟ ولم کن....گمشو از زندگیم بیرون.
کوک: کوک ات رو برد توی خونه اش و به حرف های ات توجهی نکرد
کوک: اون اتاق برای توعه...برو ببین...
ات در رو باز کرد و گفت: قصد داری به چی برسی؟
کوک: بمون پیشم...
ات: منظورت چیه؟ ‌اول منو دزد خطاب میکنی بعد نمی‌زاری راحت زندگی کنم...چی از جونم میخوای؟
کوک: اون روزی که باهات دعوا کردم.....دستبند رو توی ماشینم پیدا کردم....متاسفم که بهت گفتم دزد..
ات: فقط ولم کن ....
کوک: برو بمون توی اتاقت
ات: من کار و زندگی دارم.
کوک: چرا گوشیتو جواب نمی‌دادی ؟
ات: گوشیمو فروختم...راحت شدی؟ فهمیدی ؟ فضولیت کم شد یا نه؟
دیدگاه ها (۲)

ات توی اتاق خوابید و فردا شد . صبح کوک اومد و گفت: ات بیدار ...

ویو توی حموم.ات رفت توی حموم و...دید کوک براش لوازم بهداشتی ...

ات دیگه توان باز نگه داشتن چشماشو نداشت و اون فرد آن افراد. ...

کوک پشت سر هم زنگ میزد به ات و فقط صدای •شماره ی مورد نظر در...

کوک برای جیمین و شوگا یه پیراهن و شلوار راحت داد و گفت: بپوش...

#love_or_dislike #part3ادامه... کوک : اگه بزاری هرچقدر خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط