{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات توی اتاق خوابید و فردا شد

ات توی اتاق خوابید و فردا شد .
صبح
کوک اومد و گفت: ات بیدار شو
ات: چرا دست از سرم برنمیداری
کوک: بیا صبحانه بخوریم
ات رفت سرویس‌ بهداشتی و بعد رفت با کوک سر میز صبحانه نشست و گفت: چرا اینطوری
رفتار میکنی....اولش سرد بودی الان داری...
کوک: خامه با عسل دوست داری؟
ات: من به عسل دوست ندارم
کوک: چرا
ات: اصلا به تو چه؟
کوک بعد از چند دقیقه سکوت گفت: با کمپانی صحبت کردم ..... برمیگردی سرکار نظافت و اینکه.....هزینه درمان پدرت رو پرداخت کردم...
ات همینطور توی سکوت به بشقابش نگاه میکرد در حالی که به حرف های کوک گوش میداد و تعجب کرده بود
ات: چی؟
کوک با لبخند ملیح گفت: من میرسونمت بیمارستان ، بهتره اول پدرتو ببینی..
ات شکه شده بود و سپس کوک گفت: باید زیبا تر به نظر برسی ....اول برو حموم ، من یه دست لباس برات سفارش دادم...
ویو توی حموم.
ات رفت توی حموم و...
دیدگاه ها (۱)

ویو توی حموم.ات رفت توی حموم و...دید کوک براش لوازم بهداشتی ...

ات رفت بیمارستان و پدرشو دید که دکترا دارن سخت درمانش میکنند...

ات میخواست از ماشین پیاده شه که کوک با داد و عصبانیت گفت: سا...

ات دیگه توان باز نگه داشتن چشماشو نداشت و اون فرد آن افراد. ...

پارت 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط