๑ my silent love ๑
๑ my silent love ๑
✯part:¹
یک روز دیگه هم گذشت جونگکوک خسته و پریشون بود ولی قرار نیست کسی از ظاهرش بفهمه تصمیم گرفته بود بیرون قدمی بزنه ساعت حدود ۲:۱۴ دقیقه بود همه مغازه ها بسته بودن و کسی بیرون نبود گاه گاه ماشین هایی رد میشدن جونگکوک با کت چرم مشکی و مو های مرتب قدم بر میداشت قدم های محکم و استوار که ظاهر خشنش رو حفظ میکرد
تنها نوری که بین مغازه ها بود نور اون گل فروشی کوچک بود نور زد قشنگش اونجا رو روشن کرده بود گل و گلدون های متفاوت اونجا رو رنگارنگ کرده بود
جونگکوک به اطراف نگاه کرد نمیخواست وارد بشه چون دلیلی برای وارد شدن به مغازه نداشت ولی...
ولی چیزی مانع رفتن میشد حسی که اونو جذب مغازه میکرد بدون دلیل و فکر وارد مغازه شد
بوی گل توی مغازه پیچیده بود به اطراف نگاه کرد دختری داخل مغازه چیزی مینوشت سرش رو بلند کرد و لبخند مهربونی زد
جونگکوک لحظه ای بدنش خشک شد دختر مو های قشنگ بلند لبخندش زیادی مهربونه و پاک بود چشم های درشت عسلی خیلی میدرخشید
جونگکوک نگاهش به تخته پشت سر دختر خورد
جونگکوک: خب...
لارا برگشت و ماژیکش رو برداشت و شروع به نوشتن کرد «ببخشید الان مادرم رفته اگر کاری از دستم بر میاد انجام میدم» و بعد از نوشتن به جونگکوک نگاه کرد
جونگکوک: فقط یه شاخه گل میخوام
لارا دوباره شروع به نوشتن کرد
«خب قراره به چه شخصی داده بشه؟ یا کلی رو مد نظر دارید؟»
جونگکوک: فقط یه نفر که حتی نمیشناسمش
لارا به اطراف نگاه کرد و یکم فکر کرد
سمت گل رز سفید قدم برداشت که درست کنار جونگکوک بود هیکل بزرگ جونگکوک روی لارا سایه انداخته بود لارا گل رزی رو برداشت و برگشت سمت جونگکوک فاصله کم بود و فضای مغازه کوچک تر بنظر میرسید
لارا گل رز سفید رو به جونگکوک نشون داد و سمت میزی که پر از روبان های مختلف بود
لارا با مهارتی که با اون انگشت های ظریف داشت گل رز سفید رو تزیین کرد
جونگکوک تکتک کار ها و حراکاتش رو زیر نظر داشت بعد از چند لحظه گل سفید تزیین شده با روبان قرمز و مشکی قشنگ جلوش بود
بعد از کلی کلنجار جونگکوک بالاخره پرسید
جونگکوک: نمیتونی حرف بزنی؟
لارا تعجب نکرد و ریکشن دفاعی نداشت فقط لبخند زد و سرش رو به معنای تایید تکون داد.
از اون شب تنها چیزی که جونگکوک بهش فکر میکرد اون دختر بود جرعت اینکه نزدیکش بشه رو نداشت و این براش خنده دار بود چون تقریباً کل جهان از اون میترسیدن
اون به خوبی کار میکرد همه چیز تحت کنترلش بود ولی تنها چیزی که وقتی خسته بود و وقتی تنها میشد با وقتی خیلی آسیب پذیر میشد بهش فکر میکرد اون دختر بود دختری که حتی اسمش هم نمیدونست
دقیقه ها ساعت ها روز ها و هفته ها گذشت حدود ۵ سال از اون ماجرا گذشت ولی هنوز اون گل رز سفید توی اتاق جونگکوک بود خشک شده بود ولی جونگکوک هیچ وقت دلش نمیخواست اون رو بنداز دور
(゜o゜;
بفرمایید خوشگلا ببخشید واقعا امروز به طرز غیر قابل پیشبینی ای سرم شلوغ شد پارت بعدی هم میزارم بعد دیگه برید خوابید ✨🫶🏻😁❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا #لارا #عاشقانه #سزگرمی #مافیایی
✯part:¹
یک روز دیگه هم گذشت جونگکوک خسته و پریشون بود ولی قرار نیست کسی از ظاهرش بفهمه تصمیم گرفته بود بیرون قدمی بزنه ساعت حدود ۲:۱۴ دقیقه بود همه مغازه ها بسته بودن و کسی بیرون نبود گاه گاه ماشین هایی رد میشدن جونگکوک با کت چرم مشکی و مو های مرتب قدم بر میداشت قدم های محکم و استوار که ظاهر خشنش رو حفظ میکرد
تنها نوری که بین مغازه ها بود نور اون گل فروشی کوچک بود نور زد قشنگش اونجا رو روشن کرده بود گل و گلدون های متفاوت اونجا رو رنگارنگ کرده بود
جونگکوک به اطراف نگاه کرد نمیخواست وارد بشه چون دلیلی برای وارد شدن به مغازه نداشت ولی...
ولی چیزی مانع رفتن میشد حسی که اونو جذب مغازه میکرد بدون دلیل و فکر وارد مغازه شد
بوی گل توی مغازه پیچیده بود به اطراف نگاه کرد دختری داخل مغازه چیزی مینوشت سرش رو بلند کرد و لبخند مهربونی زد
جونگکوک لحظه ای بدنش خشک شد دختر مو های قشنگ بلند لبخندش زیادی مهربونه و پاک بود چشم های درشت عسلی خیلی میدرخشید
جونگکوک نگاهش به تخته پشت سر دختر خورد
جونگکوک: خب...
لارا برگشت و ماژیکش رو برداشت و شروع به نوشتن کرد «ببخشید الان مادرم رفته اگر کاری از دستم بر میاد انجام میدم» و بعد از نوشتن به جونگکوک نگاه کرد
جونگکوک: فقط یه شاخه گل میخوام
لارا دوباره شروع به نوشتن کرد
«خب قراره به چه شخصی داده بشه؟ یا کلی رو مد نظر دارید؟»
جونگکوک: فقط یه نفر که حتی نمیشناسمش
لارا به اطراف نگاه کرد و یکم فکر کرد
سمت گل رز سفید قدم برداشت که درست کنار جونگکوک بود هیکل بزرگ جونگکوک روی لارا سایه انداخته بود لارا گل رزی رو برداشت و برگشت سمت جونگکوک فاصله کم بود و فضای مغازه کوچک تر بنظر میرسید
لارا گل رز سفید رو به جونگکوک نشون داد و سمت میزی که پر از روبان های مختلف بود
لارا با مهارتی که با اون انگشت های ظریف داشت گل رز سفید رو تزیین کرد
جونگکوک تکتک کار ها و حراکاتش رو زیر نظر داشت بعد از چند لحظه گل سفید تزیین شده با روبان قرمز و مشکی قشنگ جلوش بود
بعد از کلی کلنجار جونگکوک بالاخره پرسید
جونگکوک: نمیتونی حرف بزنی؟
لارا تعجب نکرد و ریکشن دفاعی نداشت فقط لبخند زد و سرش رو به معنای تایید تکون داد.
از اون شب تنها چیزی که جونگکوک بهش فکر میکرد اون دختر بود جرعت اینکه نزدیکش بشه رو نداشت و این براش خنده دار بود چون تقریباً کل جهان از اون میترسیدن
اون به خوبی کار میکرد همه چیز تحت کنترلش بود ولی تنها چیزی که وقتی خسته بود و وقتی تنها میشد با وقتی خیلی آسیب پذیر میشد بهش فکر میکرد اون دختر بود دختری که حتی اسمش هم نمیدونست
دقیقه ها ساعت ها روز ها و هفته ها گذشت حدود ۵ سال از اون ماجرا گذشت ولی هنوز اون گل رز سفید توی اتاق جونگکوک بود خشک شده بود ولی جونگکوک هیچ وقت دلش نمیخواست اون رو بنداز دور
(゜o゜;
بفرمایید خوشگلا ببخشید واقعا امروز به طرز غیر قابل پیشبینی ای سرم شلوغ شد پارت بعدی هم میزارم بعد دیگه برید خوابید ✨🫶🏻😁❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا #لارا #عاشقانه #سزگرمی #مافیایی
- ۳۳۰
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)