{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter

Chapter:1
Part:42


بعد از جونگکوک تهیونگ از ماشین پیاده شد و همون‌طور که حرف میزدن به سمت خونه میرفتن.

دیار از پنجره فاصله گرفت و پرده رو کشید.

برای فردا ذوق داشت.
برای دیدن جونگکوک.
و کلاس بوکسش.

نمیدونست چرا از غروب اینجوری شده بود.
قبلش نزدیک بود از جونگکوک متنفر بشه.
ولی الان احساس میکرد جونگکوک عین یه تکیه گاه براش بود.

شاید چون راجبش هشت صفحه نوشته بود و بیشتر به جونگکوک پی برده بود.

بعد عوض کردن لباساش با لباس راحتی خودشو رو تخت انداخت.
به سقف زل زدو به جونگکوک فکر کرد.
گاهی به خودش فهش میداد که چرا داره بهش فکر می‌کنه.

ولی گاهی وقتا ناخودآگاه لبخند رو لباش میومد و خودشو بیشتر تو پتو فرو میکرد.

با همین افکار خوابید.
احساس هیجان هنوز تو بدنش پابرجا بود.

برای همین ساعت پنج صبح پا شد.
احساس می‌کرد روی استخوان هاش ریسه های برقی وصل کردن و اصلا آروم و قرار نداشت.

به سمت کمدش رفت درشو باز کرد و بین لباس های ورزشیش همرو پوشید و امتحان کرد.
و با وسواس انتخاب می‌کرد.
بالاخره یدونشونو انتخاب کرد و پوشید.
ولی بازم احساس می‌کرد زشت شده و یا بهش نمیاد.

موهاشو بالا بست،پاین بست،خرگوشی بست،باز گذاشت.
و همه چیز و امتحان کرد.
مثل دیوونه ها شده بود.
احساس می‌کرد هیچ چیز باید میلش نبود.

حتی لباسایی که دیشب خریده بود.
نزدیک بود گریش بگیره.
دیدگاه ها (۸۱)

Chapter:1Part:43با عصبانیت کش موهاشو باز کرد و پرت کرد یه گو...

Chapter:1Part:44ساعت 6:57 رو نشون میداد. ساعت هفت باید اونجا...

Chapter:1Part:41بعد از شام از رو میز بلند شد و به سمت اتاقش ...

Chapter:1Part:40در فورا باز شد. با دیدین خواهرش دوهی نفسش بن...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏𝐏𝐚𝐫𝐭:۷۲چندمین بعد که گرم تلویزیون بودن ا...

Chapter:1Part:60بعد کلی گریه کردن به سمت تابش رفت و روش نشست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط