{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter

Chapter:1
Part:44


ساعت 6:57 رو نشون میداد.
ساعت هفت باید اونجا می‌بود.
به بیرون از اتاقش رفت و پاورچین پاورچین به سمت در رفت.

خداروشکر موفق شد از این پروسه بی سروصدا رد شه.
ولی متاسفانه وقتی به حیاط رسید بابای جینا رو دید که داشت سیگار می‌کشید و با تلفن حرف میزد.

شت

پشتش بهش بود و هواسش پرت.

خواست یواشکی بره بالا که صداشو شنید.

ش. دوهی:اره دختره لاله..نمیتونه حرف بزنه..خفت کردنش کاری نداره که
--------
ش.دوهی:باشه یکاریش میکنم..نمیتونم زیاد حرف بزنم اینجا..فعلا

با تعجب به مرد روبه روش نگاه میکرد.
منظورش دیار بود؟
تا شنید که خداحافظی کرد فورا به بالای پله ها دوید و رسید.
خداروشکر ندیدش.
به دیوار تکیه داد و آروم رو زمین سر خورد.

اشکاش سرازیر شدن.
پاهاشو تو بغلش گرفت.

واقعا نمی‌فهمید.
مگه با پدر جینا چیکار کرده بود.

یهو احساس کرد در بغلش باز شد.
به سرعت اشکاشو پاک کرد و به فرد روبه‌رو خیره شد.

جونگکوک بود.
هنوز دیارو ندیده بود.
سیگارشو در آوردو روشن کرد.

یه پک عمیق ازش گرفت و دودشو بیرون داد.
دیار آروم به سمتش رفت و کنارش ایستاد.
که جونگکوک یدفعه برگشت سمتشو با تعجب نگاهش کرد.

_دیار تو اینجایی؟..الان میخواستم بیام پایین دنبالت
دیار سری تکون داد و چشماشو ازش دزدید.
از نگاه کردن به چشمای نافذش خجالت می‌کشید.

قبلا اینجوری نبود و این براش عجیب بود.
جونگکوک همون‌طور که نگاهش میکرد یه پک دیگه به سیگارش زد.

دودشو بیرون داد و گفت:نمی‌تونیم داخل تمرین کنیم..تهیونگ خوابه

دیار با تعجب نگاهش کرد.
_میخوای باهم بریم باشگاه؟

دیار کمی فکر کرد.
باشگاه رفتن ایده بدی نبود.

پس با ذوق سرشو تکون داد.

جونگکوک نیشخندی زد و گفت: اوکی..منتظرم بمون.
و سپس به داخل رفت.
دیدگاه ها (۹)

Chapter:1Part:45بعد چند دقیقه جونگکوک اومد بیرون.و با لباسای...

Chapter:1Part:46دیار به محوطه بزرگ باشگاه نگاه کردو محوش شد....

Chapter:1Part:43با عصبانیت کش موهاشو باز کرد و پرت کرد یه گو...

Chapter:1Part:42بعد از جونگکوک تهیونگ از ماشین پیاده شد و هم...

Chapter:1Part:8دیار با تعجب به مادرش نگاه کردو سرشو به معنی ...

Chapter:1Part:40در فورا باز شد. با دیدین خواهرش دوهی نفسش بن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط