{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

☆.\𝒯ℎℯ 𝓇ℯ𝒹 𝓇ℴ𝓈ℯ./☆
[پارت³]
ناگهان درد در قلب یلنا افزایش یافت و او را وادار به مشت زدن کرد.
برای لحظه ای انگار یلنا هوشیاری‌اش را از دست داده بود. چرا که وقتی به خودش آمد،دست مشت شده‌اش را درون سینه ی مرد دید. ترس تمام وجود یلنا را فرا گرفت زمانی که پی برد چه کاری کرده است.
او به سرعت دستش را کشید و بدون اینکه به چیز دیگری فکر کند به سرعت راهی اتاقش شد.
در را بست و قفل کرد که مبادا کسی به قاتل بودنش پی ببرد و او را سلاخی کند. اما چیزی که نمی‌دانست این بود که هنگام مشت زدن به آن مرد هول،یکی از اهالی شهر او را دیده و این موضوع را در شهر پخش کرده.
یک روز گذشته بود و یلنا هنوز در اتاقش بود. جرعت بیرون آمدن را نداشت. تا اینکه خبر قتل آن مرد به گوش خانواده‌اش رسید.
پدر و مادرش پس از شنیدن خبر بسیار ناراحت بودند که چرا...چرا دختری به این معصومی دست به همچین کاری زده بود.
بعد از ساعاتی فکر کردن،پدر و مادر یلنا تصمیم گرفتند تا با او صحبت کنند. به طبقه‌ی بالا رفتند و در زدند. پس از اینکه به اتاق وارد شدند با یلنا‌ای رو به رو شدند که بر روی تخت نشسته و زانو هایش را بغل کرده.
کنارش نشستند و سعی کردند آرامش کنند.سعی کردند بفهمند که چرا دختری به مهربانی فرشته دچار قتل شده.
ولی یلنا بجای گفتن حقیقت،سکوت کرد. چیزی نمیگفت‌ و حتی به چشمان والدین خود نگاهی نمی‌انداخت. پدر و مادرش همان طور درحال نصیحت او بودند که ناگهان صدای شکستن در آمد. سرباز ها بودند. با نیزه های تیزی که می‌توانست سر را به راحتی از بدن جدا کند. چشمان یلنا از ترس باز ماند،انگار که پلک زدن را فراموش کرده بود. سرباز ها،آن ها می‌خواستند او را بکشند. ولی چیزی که نمی‌دانستند این بود که....آن دختر به ظاهر معصوم درواقع یک اهریمن بود. موجودی که بدون اینکه خودش هم بداند،درون قلبش جادویی سیاه نهفته بود.
ناگهان آن انرژی تاریک در رگ های یلنا جریان یافت. چشم های یلنا به تاریکی شب شد و بوستش کاملا به رنگ سفید در آمد. قدش از تمام سرباز ها بلندتر شد و ناخون های تیز درآورد. بدون لحظه‌ای درنگ،یلنا به سمت سرباز ها حجوم آورد. تک تک گلوی سربازان را برید و آنها را بلعید. در عرض چند دقیقه،تمام سربازان را خورد. ولی از شانسش باز هم از آن سرباز ها آمدند. اینار نه از چند نفر،بلکه یک لشگر!
یلنا شروع به جنگیدن با آنها کرد. تقریبا کار همشون را تمام کرده بود.اما به دلیل مصرف کردن تمام انرژی شیطانی‌اش به حالت قبل برگشت و بیهوش شد.
وقتی به هوش آمد خود را بالای یک تپه از هیزم دید. در پایین آن تپه،یک مشت ملت وحشی که همش اسم جادوگر پلید را صدا می‌کردند را دید. در صورتش انزجار موج میزد.
مردم شروع کردند و مشعل های خود را در آن تپه از هیزم انداختند. یلنا که دیگر نمی‌توانست کاری کند به مردم با نگاهی سرد خیره شد و با صدایی جدی و بلند گفت:
"شما از این کارتان پشیمان خواهید شد. من هرگز نخواهم مرد،من خواهم برگشت...حتی اگر بخواهد چندین سال طول بکش. ولی به یاد داشته باشید که پس از دوبار متولد شدنم،جهان لحظه‌ای آرام نمی‌ماند!"
و پس از آن،یلنا کاملا به خاکستر تبدیل شد.》
°○_____________________________________○°
شرایط::
کامنت:۱۰
لایک:۱۵
دیدگاه ها (۱۲)

پرسونا جادی-

نمن...

☆.\𝒯ℎℯ 𝓇ℯ𝒹 𝓇ℴ𝓈ℯ./☆[پارت²] یلنا تبدیل به زنی زیبا و با وقار ش...

☆.\𝒯ℎℯ 𝓇ℯ𝒹 𝓇ℴ𝓈ℯ./☆[پارت¹]《در دنیا خیلی اتفاقات هستند که ممکن...

اگر رئیسعلی دلواری دلیر تنگستان توانست مدتها انگلستان را اذی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط