P
P20
بارون ریز و بیصدا روی شیشه ماشین میخورد.
جییون بیرون رو نگاه میکرد. شهر، شبها آرومتر بود… ولی خطرناکتر.
ماشین جلوی یه رستوران قدیمی توقف کرد. ساختمون کوتاه، سقف خمیده سنتی، چراغهای گرم کنار ورودی.
جییون پیاده شد. یه نگاه کوتاه به تابلو انداخت.
جی یون: انتظار یه جای مدرنتر داشتم.
دونگسو از ماشین خودش پیاده شد اومد کنار جی یون ایستاد. دست تو جیب کت.
دونگ سو: آدمای مدرن، تصمیمای سنتی میگیرن. اینجا مناسبتره.
جییون نگاه کوتاهی بهش انداخت. لبخند نزد… ولی مخالفت هم نکرد.
داخل رفتن.
کف چوبی. بوی چای برنج. صدای آروم ساز سنتی.
صاحب رستوران با احترام تعظیم کرد. بدون سوال مستقیم بردشون به یه اتاق خصوصی.
در کشویی بسته شد.
سکوت چند لحظه ای همه جارو گرفت جییون نشست. اینبار کمی راحتتر. دونگسو روبهروش. چند لحظه فقط صدای ریختن چای به گوش میرسید...
دونگسو اول شروع کرد.
دونگ سو: شما از کِی تصمیم گرفتین جلوتر از بقیه حرکت کنین؟
جییون ابرو بالا انداخت.
جی یون: فکر میکردم قراره درباره پروژه حرف بزنیم.
دونگ سو: داریم میزنیم.
مکث.
جییون فنجون چای رو برداشت.
جی یون: وقتی فهمیدم اگه منتظر بمونم تا اجازه بدن، همیشه دیر میرسم.
چشمهای دونگسو لحظهای عوض شد. اون جواب واقعی بود، نصفه… ولی واقعی.
دونگ سو: معمولاً آدمایی که اینطوری فکر میکنن، یه بار بدجوری زمین خوردن.
جییون نگاهشو مستقیم تو چشمش دوخت.
جی یون: شما هم خوردین؟
ضربه برگشت.
چند ثانیه سکوت دونگسو خیلی آروم گفت:
دونگ سو: من یاد گرفتم قبل از اینکه زمین بخورم، زمین رو عوض کنم.
جییون اینبار خیلی نامحسوس لبخند زد.
غذا آوردن. ظرفهای کوچک، مرتب.
دونگسو ادامه داد
دونگ سو: چرا شرکت من؟
جییون بدون مکث:
جی یون: چون همه ازتون میترسن.
دونگسو ابرو بالا داد
جی یون: آدمایی که ازشون میترسن، یا سقوط میکنن… یا امپراتوری میسازن. هنوز مشخص نیست شما کدومین.
اینبار سکوت سنگینتر شد.
نه عاشقانه بود، نه دوستانه، قدرت تو هوا جریان داشت. دونگسو کمی خم شد جلو.
دونگ سو: و شما؟ سقوط میکنین یا امپراتوری میسازین؟
جییون آروم گفت:
جی یون: من چیزی نمیسازم که مجبور شم ازش دفاع کنم.
اون جمله ساده نبود.... یعنی چی؟ یعنی از اول طوری میچینه که کسی نتونه ضربه بزنه.
دونگسو فهمید، چند لحظه فقط نگاه، بعد خیلی عادی گفت:
دونگ سو: امشب رسمی نبود.
جییون: نه.
دونگ سو: جلسه بعدی رسمی میشه.
جییون فنجونشو گذاشت زمین.
جی یون: پس بهتره آماده باشین.
از جاش پاشد بدون تموم کردن چایش یا غذا...
جی یون:متاسفانه باید زود از محضرتون مرخص شم، کارایی دارم..
دونگ سو از جاش پاشد و دستشو جلو برد
دونگ یو:پس میبینمتون...
جی یون به دست دونگ سو نگاه کرد باهاش دست داد
جی یون: میبینمتون
در کشویی باز شد. هوای خنک شب داخل اومد.
وقتی بیرون رفت، بارون بند اومده بود.
اما چیزی تو فضا تغییر کرده بود.
این دیگه فقط یه سرمایهگذاری نبود، یه رقابت خاموش شروع شده بود، و هیچکدوم قصد باختن نداشتن.
بارون ریز و بیصدا روی شیشه ماشین میخورد.
جییون بیرون رو نگاه میکرد. شهر، شبها آرومتر بود… ولی خطرناکتر.
ماشین جلوی یه رستوران قدیمی توقف کرد. ساختمون کوتاه، سقف خمیده سنتی، چراغهای گرم کنار ورودی.
جییون پیاده شد. یه نگاه کوتاه به تابلو انداخت.
جی یون: انتظار یه جای مدرنتر داشتم.
دونگسو از ماشین خودش پیاده شد اومد کنار جی یون ایستاد. دست تو جیب کت.
دونگ سو: آدمای مدرن، تصمیمای سنتی میگیرن. اینجا مناسبتره.
جییون نگاه کوتاهی بهش انداخت. لبخند نزد… ولی مخالفت هم نکرد.
داخل رفتن.
کف چوبی. بوی چای برنج. صدای آروم ساز سنتی.
صاحب رستوران با احترام تعظیم کرد. بدون سوال مستقیم بردشون به یه اتاق خصوصی.
در کشویی بسته شد.
سکوت چند لحظه ای همه جارو گرفت جییون نشست. اینبار کمی راحتتر. دونگسو روبهروش. چند لحظه فقط صدای ریختن چای به گوش میرسید...
دونگسو اول شروع کرد.
دونگ سو: شما از کِی تصمیم گرفتین جلوتر از بقیه حرکت کنین؟
جییون ابرو بالا انداخت.
جی یون: فکر میکردم قراره درباره پروژه حرف بزنیم.
دونگ سو: داریم میزنیم.
مکث.
جییون فنجون چای رو برداشت.
جی یون: وقتی فهمیدم اگه منتظر بمونم تا اجازه بدن، همیشه دیر میرسم.
چشمهای دونگسو لحظهای عوض شد. اون جواب واقعی بود، نصفه… ولی واقعی.
دونگ سو: معمولاً آدمایی که اینطوری فکر میکنن، یه بار بدجوری زمین خوردن.
جییون نگاهشو مستقیم تو چشمش دوخت.
جی یون: شما هم خوردین؟
ضربه برگشت.
چند ثانیه سکوت دونگسو خیلی آروم گفت:
دونگ سو: من یاد گرفتم قبل از اینکه زمین بخورم، زمین رو عوض کنم.
جییون اینبار خیلی نامحسوس لبخند زد.
غذا آوردن. ظرفهای کوچک، مرتب.
دونگسو ادامه داد
دونگ سو: چرا شرکت من؟
جییون بدون مکث:
جی یون: چون همه ازتون میترسن.
دونگسو ابرو بالا داد
جی یون: آدمایی که ازشون میترسن، یا سقوط میکنن… یا امپراتوری میسازن. هنوز مشخص نیست شما کدومین.
اینبار سکوت سنگینتر شد.
نه عاشقانه بود، نه دوستانه، قدرت تو هوا جریان داشت. دونگسو کمی خم شد جلو.
دونگ سو: و شما؟ سقوط میکنین یا امپراتوری میسازین؟
جییون آروم گفت:
جی یون: من چیزی نمیسازم که مجبور شم ازش دفاع کنم.
اون جمله ساده نبود.... یعنی چی؟ یعنی از اول طوری میچینه که کسی نتونه ضربه بزنه.
دونگسو فهمید، چند لحظه فقط نگاه، بعد خیلی عادی گفت:
دونگ سو: امشب رسمی نبود.
جییون: نه.
دونگ سو: جلسه بعدی رسمی میشه.
جییون فنجونشو گذاشت زمین.
جی یون: پس بهتره آماده باشین.
از جاش پاشد بدون تموم کردن چایش یا غذا...
جی یون:متاسفانه باید زود از محضرتون مرخص شم، کارایی دارم..
دونگ سو از جاش پاشد و دستشو جلو برد
دونگ یو:پس میبینمتون...
جی یون به دست دونگ سو نگاه کرد باهاش دست داد
جی یون: میبینمتون
در کشویی باز شد. هوای خنک شب داخل اومد.
وقتی بیرون رفت، بارون بند اومده بود.
اما چیزی تو فضا تغییر کرده بود.
این دیگه فقط یه سرمایهگذاری نبود، یه رقابت خاموش شروع شده بود، و هیچکدوم قصد باختن نداشتن.
- ۶۵۴
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط