P
P22
چند روز بعد
آفتاب نرم صبح روی چمنهای بینقص زمین گلف خوابیده بود.
هوای تمیز، بوی چمن خیسخورده، صدای آروم برخورد چوب با توپ.
جییون دقیقاً همونطور که باید ظاهر شده بود.
پولو سرمهای جذب با یقه سفید، دامن پلیسه سفید که با هر قدم آروم موج برمیداشت، کلاه سفید لبهدار که سایهای ظریف روی صورتش میانداخت. دستکش سفید توی دست چپش، بطری فلزی سرمهای داخل کیف دیور که بینقص روی شونهش نشسته بود.
مرتب. شیک. بیتلاش… ولی کاملاً حسابشده.
چند نفر از مردهای کتوشلواری که امروز استایل ورزشی داشتن برای بازی اومده بودن ناخودآگاه نگاهش کردن. جییون عادت داشت. حتی سرش رو هم بالا نیاورد.
چوب رو برداشت یک نفس عمیق ضربه...
توپ صاف و دقیق روی فِروِی نشست.
همون لحظه صدای قدمهایی از پشت شنیده شد، انگار که کسی شناختتش و مستقیم داره به سمتش میاد
دونگسوکنارش یه مرد جوونتر، قدبلند، با استایل ساده ولی گرانقیمت. نگاهش آرومتر از پدرش… ولی تیز.
جییون برگشت.
چشمهاش لحظهای مکث کرد… بعد خیلی طبیعی ابرو بالا انداخت.
جییون:اوه… انتظار نداشتم ببینمتون!
دونگسو لبخند خیلی کمرنگی زد. اون مدل لبخندی که بیشتر معنی داره تا احساس.
دونگسو: دنیا کوچیکتر از چیزیه که فکر میکنیم، خانم جییون.
جییون کلاهشو کمی بالا داد.
جی یون:ظاهراً همینطوره.
دونگسو کمی چرخید سمت پسرش.
دونگ سو: پسرم(مکث کوتاه) جونگکوک.
جونگکوک سرش رو خم کرد، مودب ولی بیاغراق.
جییون دستکش رو درآورد و دستش رو جلو برد.
جی یون: لی ات...
دستهاشون به هم رسید.
محکم. نه طولانی. نه کوتاه. جونگکوک یه لحظه بیشتر از حد معمول تو چشمهاش نگاه کرد. براش اشنا بود ولی نمیدونست کجا دیدتش...
اما اگر کسی میتونست عماق چشمهای جی یون رو ببینه وحشت میکرد...
چیزی که تو فضا تغییر کرده بود… نگاه دونگسو بود
اون اصلاً تمرکزش روی پسرش نموند.
از لحظهای که جییون رو دید، انگار بقیه تصویر تار شده بود.
دونگسو: تنها بازی میکنین؟
جییون شونهای بالا انداخت.
جی یون: بعضی بازیها بهتره تنها شروع بشن.
چشمهای دونگسو برق زد.
واضح بود از این جواب خوشش اومده.
جی یون: اگه مایل باشین، میتونین به ما ملحق بشین.
جونگکوک چیزی نگفت. فقط نگاهش بین پدرش و جییون رفت و برگشت. انگار متوجه جریان زیرپوستی شده بود.
جییون چند ثانیه فکر کرد.
نه زیاد.
نه کم.
همونقدری که لازم بود ارزش پیشنهاد بالا بره.
بعد خیلی آروم گفت: رد کردن پیشنهادتون بیادبیه… و من امروز حوصله بیادبی ندارم.
لبخند کوتاه.
دونگسو خودش شخصاً کنار رفت تا راه براش باز کنه.
حرکت کوچیک… ولی معنیدار.
بازی شروع شد.
اول دونگسو ضربه زد. خوب بود. حرفهای.
اما وقتی نوبت جییون شد، فضا تغییر کرد.
ایستادنش دقیق بود مچ دستش نرم ولی کنترلشده.
ضربه....
توپ مستقیمتر و تمیزتر از ضربه دونگسو نشست.
چند نفر دورتر ایستادن و نگاه کردن.
دونگسو آهسته خندید.
دونگ سو: جالبه.
جییون بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت:
جی یون:چی جالبه؟
دونگ سو: اینکه معمولاً وقتی یه نفر سعی میکنه وارد زمین من بشه… آماده نیست.
جییون اینبار مستقیم نگاهش کرد.
جی یون: من هیچوقت وارد زمینی نمیشم که از قبل اندازه نگرفته باشمش.
سکوت.
جونگکوک زیر لب خیلی آروم گفت:
جونگ کوک: پس این بازی تصادفی نبود؟
جییون نگاه کوتاهی سمتش انداخت.
لبخند نزد.
جی یون: شما به تصادف باور دارین؟
جونگکوک جواب نداد.
اما دونگسو… کاملاً محو شده بود.
نه از سر هوس نه از سر کنجکاوی ساده.
بلکه چون میدید جییون فقط زیبا نیست… بازی رو میفهمه.
و برای مردی مثل دونگسو، زنی که بازی قدرت رو بفهمه… خطرناکترین جذابیت ممکنه.
خورشید بالاتر رفت.
اما چیزی که بیشتر میسوخت… رقابت نامرئی بین سه نفرشون بود.
و جییون دقیقاً وسط زمین ایستاده بود،
در حالی که هر دو مرد ناخودآگاه دور مدارش میچرخیدن......
چند روز بعد
آفتاب نرم صبح روی چمنهای بینقص زمین گلف خوابیده بود.
هوای تمیز، بوی چمن خیسخورده، صدای آروم برخورد چوب با توپ.
جییون دقیقاً همونطور که باید ظاهر شده بود.
پولو سرمهای جذب با یقه سفید، دامن پلیسه سفید که با هر قدم آروم موج برمیداشت، کلاه سفید لبهدار که سایهای ظریف روی صورتش میانداخت. دستکش سفید توی دست چپش، بطری فلزی سرمهای داخل کیف دیور که بینقص روی شونهش نشسته بود.
مرتب. شیک. بیتلاش… ولی کاملاً حسابشده.
چند نفر از مردهای کتوشلواری که امروز استایل ورزشی داشتن برای بازی اومده بودن ناخودآگاه نگاهش کردن. جییون عادت داشت. حتی سرش رو هم بالا نیاورد.
چوب رو برداشت یک نفس عمیق ضربه...
توپ صاف و دقیق روی فِروِی نشست.
همون لحظه صدای قدمهایی از پشت شنیده شد، انگار که کسی شناختتش و مستقیم داره به سمتش میاد
دونگسوکنارش یه مرد جوونتر، قدبلند، با استایل ساده ولی گرانقیمت. نگاهش آرومتر از پدرش… ولی تیز.
جییون برگشت.
چشمهاش لحظهای مکث کرد… بعد خیلی طبیعی ابرو بالا انداخت.
جییون:اوه… انتظار نداشتم ببینمتون!
دونگسو لبخند خیلی کمرنگی زد. اون مدل لبخندی که بیشتر معنی داره تا احساس.
دونگسو: دنیا کوچیکتر از چیزیه که فکر میکنیم، خانم جییون.
جییون کلاهشو کمی بالا داد.
جی یون:ظاهراً همینطوره.
دونگسو کمی چرخید سمت پسرش.
دونگ سو: پسرم(مکث کوتاه) جونگکوک.
جونگکوک سرش رو خم کرد، مودب ولی بیاغراق.
جییون دستکش رو درآورد و دستش رو جلو برد.
جی یون: لی ات...
دستهاشون به هم رسید.
محکم. نه طولانی. نه کوتاه. جونگکوک یه لحظه بیشتر از حد معمول تو چشمهاش نگاه کرد. براش اشنا بود ولی نمیدونست کجا دیدتش...
اما اگر کسی میتونست عماق چشمهای جی یون رو ببینه وحشت میکرد...
چیزی که تو فضا تغییر کرده بود… نگاه دونگسو بود
اون اصلاً تمرکزش روی پسرش نموند.
از لحظهای که جییون رو دید، انگار بقیه تصویر تار شده بود.
دونگسو: تنها بازی میکنین؟
جییون شونهای بالا انداخت.
جی یون: بعضی بازیها بهتره تنها شروع بشن.
چشمهای دونگسو برق زد.
واضح بود از این جواب خوشش اومده.
جی یون: اگه مایل باشین، میتونین به ما ملحق بشین.
جونگکوک چیزی نگفت. فقط نگاهش بین پدرش و جییون رفت و برگشت. انگار متوجه جریان زیرپوستی شده بود.
جییون چند ثانیه فکر کرد.
نه زیاد.
نه کم.
همونقدری که لازم بود ارزش پیشنهاد بالا بره.
بعد خیلی آروم گفت: رد کردن پیشنهادتون بیادبیه… و من امروز حوصله بیادبی ندارم.
لبخند کوتاه.
دونگسو خودش شخصاً کنار رفت تا راه براش باز کنه.
حرکت کوچیک… ولی معنیدار.
بازی شروع شد.
اول دونگسو ضربه زد. خوب بود. حرفهای.
اما وقتی نوبت جییون شد، فضا تغییر کرد.
ایستادنش دقیق بود مچ دستش نرم ولی کنترلشده.
ضربه....
توپ مستقیمتر و تمیزتر از ضربه دونگسو نشست.
چند نفر دورتر ایستادن و نگاه کردن.
دونگسو آهسته خندید.
دونگ سو: جالبه.
جییون بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت:
جی یون:چی جالبه؟
دونگ سو: اینکه معمولاً وقتی یه نفر سعی میکنه وارد زمین من بشه… آماده نیست.
جییون اینبار مستقیم نگاهش کرد.
جی یون: من هیچوقت وارد زمینی نمیشم که از قبل اندازه نگرفته باشمش.
سکوت.
جونگکوک زیر لب خیلی آروم گفت:
جونگ کوک: پس این بازی تصادفی نبود؟
جییون نگاه کوتاهی سمتش انداخت.
لبخند نزد.
جی یون: شما به تصادف باور دارین؟
جونگکوک جواب نداد.
اما دونگسو… کاملاً محو شده بود.
نه از سر هوس نه از سر کنجکاوی ساده.
بلکه چون میدید جییون فقط زیبا نیست… بازی رو میفهمه.
و برای مردی مثل دونگسو، زنی که بازی قدرت رو بفهمه… خطرناکترین جذابیت ممکنه.
خورشید بالاتر رفت.
اما چیزی که بیشتر میسوخت… رقابت نامرئی بین سه نفرشون بود.
و جییون دقیقاً وسط زمین ایستاده بود،
در حالی که هر دو مرد ناخودآگاه دور مدارش میچرخیدن......
- ۵۲۸
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط