{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی شخصی نزد بزرگی رفت

روزی شخصی نزد بزرگی رفت
و گفت سوالی دارم که نمیتوانم جلوی جمع بگویم

بزرگ حاضران را بیرون کرد و شخص سوالش را پرسید





ولی چون همه رفته بودند بیرون
کسی نمیدونه چه سوالی کرد و چه جوابی شنید !
شرمندتون شدم ببخشید ..
دیدگاه ها (۴)

ﭘﯿﺮﺯﻧﻪ ﻣﯿﺮﻩ ﺩﮐﺘﺮ , ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ:ﻣﺎﺩﺭ ﺟﺎﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﯼ...

هرگز 3 چیز را در زندگیت فراموش نکن...................باشه؟

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ شوهری ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ لواشک ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﯾﻬﻮ ﯾﺎﺩﺵ ﺍﻭﻣﺪ زنش لواشک ...

یارو اومده پی وی میگه:کثافط نمی تونم تحمل کنم ببینم کسی از ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p34فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بع...

این پایینو ببینن🎀🐥عروسک من 😈🔞پارت بیست و شش چنگی به گردنش زد...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part26رفتم تو سوار آسانسور شدمدرو باز کردم و ...

همه برای چند دقیقه‌ای، در همان وضعیتِ منجمد و بی‌حرکت، سر جا...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۱ — یک قدم تا اعترافصدای شلیک بیرون انبار ه...

رمان تهیونگ

#خورشیدوماه🌙☀️part=17جانا: ایرانا تو برو سرویس من همینجا وای...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏مانیا چند لحظه پشت در اتاق جیمین ایستاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط