{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کشاورزی اسب پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدو

کشاورزی اسب پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد.
کشاورز هرچه سعی کرد نتوانست اسب را از درون چاه بیرون بیاورد
پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا اسب زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود
مردم با سطل روی سر اسب خاک می ریختند اما اسب هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن اسب بیچاره ادامه دادند و اسب هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد.

مشکلات، مانند خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم؛

• اول اینکه :
اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند.
• و دوم اینکه :
از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود.

انتخاب با توست.

می توانی بگویی:
**(صبح بخیر خدا جان)**
یا بگویی :
*(خدا بخیر کند صبح شد)*

لبخند خدا سهم ثانیه های امروزت
از ته دل بخندی ایشالا
دیدگاه ها (۱)

هوا در سالن سنگین شده بود. نازنین با صورتی که از ترس و اضطرا...

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 ...

فصل دومپارت دوازدهم | شروع یک عشق واقعیبعد از آن شب...همه‌چی...

𝖕𝖆𝖗𝖙۴یک هفته گذشت.لیسا زندگی معمولی‌اش را داشت. صبح‌ها زود ب...

P : 15

🦢 پارت نهم | شروع بازیصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه بیدا...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤 پارت دوم «بعضی آدم‌ها از همان نگاه ...

#in_your_eyespart_9۱ویو کایلا آروم چشمامو باز کردمچند ثانیه ...

𝙋𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁹دود هنوز روی میدان نبرد پخش بود. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط