{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه سوال INTJ هستین یا نه؟؟

یه سوال INTJ هستین یا نه؟؟

ماه و شبح

پارت سی و چهارم | این رقص، فقط برای ماست

چند روز بعد...

یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های سئول مراسم خیریه‌ی باشکوهی برگزار کرده بود.

مدیران، سرمایه‌گذاران و افراد سرشناس شهر، همگی دعوت شده بودند.

مثل همیشه...

خاندان کیم هم حضور داشت.

لین با کت‌وشلوار سرمه‌ای.

کانر و لوکاس که طبق معمول سر موضوع شام با هم بحث می‌کردند.

و فلیکس...

با کت‌وشلوار مشکی و کرواتی که همیشه بی‌نقص بسته می‌شد.

چند لحظه بعد...

سلین وارد سالن شد.

لباسی بلند به رنگ نقره‌ای پوشیده بود که زیر نور لوسترها می‌درخشید.

سالن برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.

کانر با افتخار گفت:

ـ معلومه خواهر ماست.

لوکاس خندید.

ـ الان ببین چند نفر دعوتش می‌کنن برای رقص.

فلیکس فقط لبخند زد.

انگار از قبل جواب را می‌دانست.

---

چند دقیقه بعد...

سلین از روی صندلی بلند شد.

ـ یه لحظه می‌رم.

هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که سه مرد جوان مقابلش ایستادند.

یکی از آن‌ها با احترام گفت:

ـ خانم...

افتخار این رقص رو به من می‌دین؟

دومی لبخندی زد.

ـ اگه ایشون نه، شاید من خوش‌شانس باشم.

سلین خواست مؤدبانه جواب بدهد...

که صدای آشنایی از پشت سرش آمد.

ـ ببخشید آقایون...

همه برگشتند.

فلیکس در حالی که خیلی آرام کرواتش را مرتب می‌کرد، نزدیک شد.

بعد با لبخندی مؤدبانه گفت:

ـ ولی جواب بانو منفیه.

یکی از مردها با تعجب پرسید:

ـ شما...؟

فلیکس بدون اینکه جواب بدهد، خیلی طبیعی دستش را دور کمر سلین گذاشت.

سلین فقط نگاهی کوتاه به او انداخت.

فلیکس آرام گفت:

ـ اجازه هست؟

سلین گوشه‌ی لبش بالا رفت.

ـ این دفعه... باشه.

فلیکس با یک حرکت نرم، او را به سمت پیست رقص برد.

موسیقی آرامی در سالن پیچید.

آن دو میان جمعیت ایستادند.

فلیکس یکی از دست‌های سلین را در دست گرفت و با احترام فاصله‌ی مناسبی را حفظ کرد.

ـ آماده‌ای؟

سلین با لبخند محوی گفت:

ـ امیدوارم این دفعه کمردرد نگیری.

فلیکس خندید.

ـ اون لقب تا آخر عمر باهامه، نه؟

ـ احتمالاً.

هر دو آرام خندیدند.

---

در گوشه‌ی دیگر سالن...

سه برادر با قیافه‌هایی کاملاً متفاوت به پیست رقص خیره شده بودند.

کانر دندان‌هایش را روی هم فشار داد.

ـ دیدی؟!

دستشو گرفت!

لوکاس نفس عمیقی کشید.

ـ دست که هیچی...

کمرشم گرفت!

لین جرعه‌ای از آبش نوشید.

ـ آروم باشین...

کانر با حرص گفت:

ـ آروم؟!

من از شدت حرص دارم لیوانمو می‌جوم!

لوکاس زیر لب غر زد:

ـ منم...

فکر کنم امشب دیگه خوابم نبره.

لین آهی کشید.

ـ قبول کنین...

دیگه این دوتا کنار هم خوشحالن.

کانر و لوکاس هم‌زمان گفتند:

ـ قبول نمی‌کنیم!

همان لحظه...

سلین و فلیکس با خنده از کنارشان رد شدند.

فلیکس با شیطنت گفت:

ـ ببخشید...

رقصمون رو قطع نکنین.

کانر زیر لب غر زد:

ـ یکی اینو از جلوی چشمم برداره...

لوکاس هم با اخم اضافه کرد:

ـ تا دیروز کمردردی بود...

الان شده آقای جنتلمن!

فلیکس که حرفش را شنیده بود، فقط خندید.

ـ بعضی لقب‌ها عوض می‌شن...

ولی بعضیا...

هیچ‌وقت.

سلین همان لحظه آرام زمزمه کرد:

ـ آره...

برای من هنوزم همون «کمردردی» هستی.

فلیکس دستش را روی قلبش گذاشت و با خنده گفت:

ـ قبول...

فقط جلوی هیئت‌مدیره این لقبو صدام نکن!
دیدگاه ها (۰)

ماه و شبحپارت سی و ششم | جلسه‌ی انتخاب لقبچند روز بعد...عمار...

ماه و شبحپارت سی و سوم | آرامش بعد از طوفانسال‌ها گذشت...پرو...

ماه و شبحپارت سی و دوم | پایان یک کابوسدو روز بعد...صدای آژی...

---ماه و شبحپارت پانزدهم | این رقص، برای من استجشن تولد سلین...

ماه و شبحپارت سیزدهم | زمزمه‌ای زیر نور لوسترهاموسیقی آرام د...

ماه و شبحپارت نهم | مهمان ناخواندهصبح روز بعد...عمارت کیم از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط