──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹³
_رزا؟،بیداری؟
صدای دورگه یه مرد..
انقدر غرق خواب بودم که نفهمیدم باید بلند شم.
با صدای خوابآلودم گفتم:اره،بیا تو
و بعد صدای باز شدن در.
چشمهام بسته بود و صدای خنده آرومش باعث شد سریع بازشون کنم.
بلند شدم و روی تخت نشستم.
تهیونگ با قامت بلند و چهارشونهش روبه روم وایساده بود.
لبخند ملیحی زد و گفت:بهتری؟
موهامو از توی صورتم زدم کنار،سرمو تکون دادم و گفتم:اره خوبم،چیز خاصی نبود
ابروهاشو انداخت بالا و آروم سرشو تکون داد.
روی کاناپه نشست،نفس عمیقی کشید و گفت:میخواستم درمورد یه موضوع باهات صحبت کنم..
ملحفه رو زدم کنار و گفتم:میشنوم
بهم خیره شد و گفت:اتفاق هایی که توی این عمارت میوفته به اون سادگیی که فکر نیست..هیچکس نمیتونه بدونه چه چیزی توی سر اونا میگذره
لحظه ای مکث کرد و نیشخند ریزی زد.
_همه منتظر یه فرصتن تا همو زمین بزنن و از پشت به هم خنجر بزنن..
نگاه نرم شدهش رو توی صورتم چرخوند و ادامه داد:باید مواظب باشی،یه دختر تنها و بی دفاعی مثل تو،توی این عمارت نباید حتی به سایه خودشم اعتماد کنه..
نمیدونم چرا..اما تهیونگ تنها کسی بود که بین این همه شغال،هنوز بوی آلودگی نمیداد.
کلافه نفسمو دادم بیرون.
بلند شدم و به سمت پنجره اتاق قدم برداشتم.
پرده رو آروم زدم کنار،به غروب آفتاب خیره شدم و گفتم:نه سال پیش برای همین اینجارو ترک کردم،چون میدونستم اگه توی این عمارت بمونم چه بلایی سرم میاد برگشتم،توی چشمهای قهوهای رنگش خیره شدم و ادامه دادم:اما الان نمیخوام بزارم میون این همه دود خفهبشم،از نقشه های توی سرشون باخبر نیستم،اما میتونم پیش بینیشون کنم..مگه نه؟
آروم خندید و گفت:دست کمت گرفته بودم،فراموش کردم که دیگه اون رزای سابق نیستی
لبخندی زدم و گفتم:به هر حال ممنونم
بلند شد،کتشو مرتب کرد و گفت:خواهش میکنم،سر میز شام میبینمت
سرمو اروم تکون دادم و دوباره به سمت پنجره چرخیدم.
بعد از صدای بسته شدن در سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.
نمیتونستم بهش اعتماد کنم..نه،نباید اعتماد میکردم.
اما هر بار که کنارم بود،برای چند ثانیه فراموش میکردم توی لونهی گرگها وایسادم..
زردی غروب خورشید روی آب فواره وسط حیات میتابید.
محافظ های سیاهپوش جا بجای حیاط پراکنده بودن.
چشمهامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
حتی نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیوفته..
فقط و فقط میخواستم انتقامم رو بگیرم و بعد..و بعد از سر این عمارت و راز هاش خلاص بشم..
کم کم داشت وقت شام میشد.
بعد از اینکه لباسمو پوشیدم از اتاق خارج شدم.(لباس اسلاید دوم)
بوی غذا سرتاسر عمارت پیچیده بود.
چقدر گشنمه..
حتی نهار هم نخوردم.
داشتم از پله ها میومدم پایین که چشمم خورد به جیان..
همون نیلوفرِ خونیِ باند..
لباسش عجیب زیبا روی تنش نشسته بود و موهای موج دارِ بلندش رو باز گذاشته بود.(لباس اسلاید سوم،مو اسلاید چهارم)
زنانگی و غرور توی چهرهش موج میزند.
نگاهمو ازش گرفتم و به مردی که داشت باهاش حرف میزد دوختم.
تهیونگ؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب¹³
_رزا؟،بیداری؟
صدای دورگه یه مرد..
انقدر غرق خواب بودم که نفهمیدم باید بلند شم.
با صدای خوابآلودم گفتم:اره،بیا تو
و بعد صدای باز شدن در.
چشمهام بسته بود و صدای خنده آرومش باعث شد سریع بازشون کنم.
بلند شدم و روی تخت نشستم.
تهیونگ با قامت بلند و چهارشونهش روبه روم وایساده بود.
لبخند ملیحی زد و گفت:بهتری؟
موهامو از توی صورتم زدم کنار،سرمو تکون دادم و گفتم:اره خوبم،چیز خاصی نبود
ابروهاشو انداخت بالا و آروم سرشو تکون داد.
روی کاناپه نشست،نفس عمیقی کشید و گفت:میخواستم درمورد یه موضوع باهات صحبت کنم..
ملحفه رو زدم کنار و گفتم:میشنوم
بهم خیره شد و گفت:اتفاق هایی که توی این عمارت میوفته به اون سادگیی که فکر نیست..هیچکس نمیتونه بدونه چه چیزی توی سر اونا میگذره
لحظه ای مکث کرد و نیشخند ریزی زد.
_همه منتظر یه فرصتن تا همو زمین بزنن و از پشت به هم خنجر بزنن..
نگاه نرم شدهش رو توی صورتم چرخوند و ادامه داد:باید مواظب باشی،یه دختر تنها و بی دفاعی مثل تو،توی این عمارت نباید حتی به سایه خودشم اعتماد کنه..
نمیدونم چرا..اما تهیونگ تنها کسی بود که بین این همه شغال،هنوز بوی آلودگی نمیداد.
کلافه نفسمو دادم بیرون.
بلند شدم و به سمت پنجره اتاق قدم برداشتم.
پرده رو آروم زدم کنار،به غروب آفتاب خیره شدم و گفتم:نه سال پیش برای همین اینجارو ترک کردم،چون میدونستم اگه توی این عمارت بمونم چه بلایی سرم میاد برگشتم،توی چشمهای قهوهای رنگش خیره شدم و ادامه دادم:اما الان نمیخوام بزارم میون این همه دود خفهبشم،از نقشه های توی سرشون باخبر نیستم،اما میتونم پیش بینیشون کنم..مگه نه؟
آروم خندید و گفت:دست کمت گرفته بودم،فراموش کردم که دیگه اون رزای سابق نیستی
لبخندی زدم و گفتم:به هر حال ممنونم
بلند شد،کتشو مرتب کرد و گفت:خواهش میکنم،سر میز شام میبینمت
سرمو اروم تکون دادم و دوباره به سمت پنجره چرخیدم.
بعد از صدای بسته شدن در سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.
نمیتونستم بهش اعتماد کنم..نه،نباید اعتماد میکردم.
اما هر بار که کنارم بود،برای چند ثانیه فراموش میکردم توی لونهی گرگها وایسادم..
زردی غروب خورشید روی آب فواره وسط حیات میتابید.
محافظ های سیاهپوش جا بجای حیاط پراکنده بودن.
چشمهامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
حتی نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیوفته..
فقط و فقط میخواستم انتقامم رو بگیرم و بعد..و بعد از سر این عمارت و راز هاش خلاص بشم..
کم کم داشت وقت شام میشد.
بعد از اینکه لباسمو پوشیدم از اتاق خارج شدم.(لباس اسلاید دوم)
بوی غذا سرتاسر عمارت پیچیده بود.
چقدر گشنمه..
حتی نهار هم نخوردم.
داشتم از پله ها میومدم پایین که چشمم خورد به جیان..
همون نیلوفرِ خونیِ باند..
لباسش عجیب زیبا روی تنش نشسته بود و موهای موج دارِ بلندش رو باز گذاشته بود.(لباس اسلاید سوم،مو اسلاید چهارم)
زنانگی و غرور توی چهرهش موج میزند.
نگاهمو ازش گرفتم و به مردی که داشت باهاش حرف میزد دوختم.
تهیونگ؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۳.۰k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط