"سایه خون"
"سایه خون"
پارت ۱۲
دیدم یه ون دورتر ازم داره درش باز میشه.
یه پیرمرد، با صورت کبود و لباس پاره، رو زمین پرت شد.
چند نفر دیگه هم از ون اومدن بیرون. وایسا ببینم… این همون ماشینیه که بهم زد؟!
سریع رفتم پشت یه ماشین قایم شدم، داشتم دید میزدم.
پیرمرد هی التماس میکرد، صداش میلرزید.
ولی اون مرد خوشتیپ روانی، همون که انگار هیچچیز براش مهم نیست، حتی التماسهای یه آدم زخمی...
یهدفعه صدای شلیک اومد.
پیرمرد افتاد زمین.
مطمئنم مرد… وایبی این یه قاتله.
حالا برای من چی؟
بذار برم قبل اینکه منو ببینن و مثل اون مرده به فنا برم.
اومدم برم که یکی یقهمو از پشت گرفت.
با صدای خشن گفت:
— کجا، موش کوچولو؟
جیغ زدم:
— ولم کن، کروکودیل!
دستشو گذاشت رو دهنم که خفهم کنه.
منم دستشو گاز گرفتم، یه فحش بارم کرد.
شروع کردم به دویدن، پشت سرمو نگاه میکردم که ببینم دنبالمه یا نه…
یهدفعه خوردم به یه چیزی. وایسادم.
دیدم یه مرد، ده برابر من، جلوم وایساده.
اوه نه… الان چی کار کنم؟
داشتم عقب میرفتم که مرد بازومو گرفت و کشید برد دم در ون.
منو نگه داشت.
از داخل ون، یه نفر معلوم بود—لباس مشکی، پاهاشو رو هم انداخته، آروم نشسته بود.
مردی که منو گرفته بود گفت:
— قربان، این موش داشت مارو دید وقتی اون مردو کشتیم.
با جیغ گفتم:
— من شما رو ندیدم، عوضی!
یه حس سرد پشت کمرم حس کردم.
فهمیدم اسلحهست.
مرد گفت:
— دهنتو میبندی یا مثل همون مرد میمیری؟
دیگه جیکم در نیومد.
اون مردی که تو ون بود، با صدای آروم ولی سنگین گفت:
— ببرش عمارت.
مرد گفت:
— چشم، قربان.
و...
ادامه دارد... 🖤
پارت ۱۲
دیدم یه ون دورتر ازم داره درش باز میشه.
یه پیرمرد، با صورت کبود و لباس پاره، رو زمین پرت شد.
چند نفر دیگه هم از ون اومدن بیرون. وایسا ببینم… این همون ماشینیه که بهم زد؟!
سریع رفتم پشت یه ماشین قایم شدم، داشتم دید میزدم.
پیرمرد هی التماس میکرد، صداش میلرزید.
ولی اون مرد خوشتیپ روانی، همون که انگار هیچچیز براش مهم نیست، حتی التماسهای یه آدم زخمی...
یهدفعه صدای شلیک اومد.
پیرمرد افتاد زمین.
مطمئنم مرد… وایبی این یه قاتله.
حالا برای من چی؟
بذار برم قبل اینکه منو ببینن و مثل اون مرده به فنا برم.
اومدم برم که یکی یقهمو از پشت گرفت.
با صدای خشن گفت:
— کجا، موش کوچولو؟
جیغ زدم:
— ولم کن، کروکودیل!
دستشو گذاشت رو دهنم که خفهم کنه.
منم دستشو گاز گرفتم، یه فحش بارم کرد.
شروع کردم به دویدن، پشت سرمو نگاه میکردم که ببینم دنبالمه یا نه…
یهدفعه خوردم به یه چیزی. وایسادم.
دیدم یه مرد، ده برابر من، جلوم وایساده.
اوه نه… الان چی کار کنم؟
داشتم عقب میرفتم که مرد بازومو گرفت و کشید برد دم در ون.
منو نگه داشت.
از داخل ون، یه نفر معلوم بود—لباس مشکی، پاهاشو رو هم انداخته، آروم نشسته بود.
مردی که منو گرفته بود گفت:
— قربان، این موش داشت مارو دید وقتی اون مردو کشتیم.
با جیغ گفتم:
— من شما رو ندیدم، عوضی!
یه حس سرد پشت کمرم حس کردم.
فهمیدم اسلحهست.
مرد گفت:
— دهنتو میبندی یا مثل همون مرد میمیری؟
دیگه جیکم در نیومد.
اون مردی که تو ون بود، با صدای آروم ولی سنگین گفت:
— ببرش عمارت.
مرد گفت:
— چشم، قربان.
و...
ادامه دارد... 🖤
- ۴.۹k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط