پسر آدمیزاد
پسرِ آدمیزاد
پارت.۱۳
ویو ا.ت
با کلافگی گفتم...
ا.ت. این آخریه..
کوک. اوکی
رفتم..و برگشتم😂
گوک. بِراوو..وری گود...
ا.ت. تو کره ای پاس کن بعد برو رو انگلیسی..
کوک. باشه(خنده)
حالا شد نوبت جونگ کوک
ویو جونگ کوک
ا.ت. نوبت منه(نگاه های شیطانی)
کوک. یا جونگ هی..
رفتم و برگشتم😂
کوک. چطوره؟
ا.ت. بعدی
کوک. هوففف
رفتم و برگشتم..
ا.ت. بعدییییی
کوک. (بچه لاله)
رفتم و برگشتم🤣
چند لحظه نگام کرد..امیدوار شدم..
ا.ت. بعدیییی
کوک. خدایا کمککککککگککککک...
رفتم و برگشتم...
(وقتی جلوشون خالیه یعنی حرفی نمیزنن)
نگام کرد...
ا.ت.
کوک.
ا.ت.
کوک.
ا.ت. اومممم
کوک. (استرس)
ا.ت. عالیه...
کوک. خدایا شکرتتتتتتت
بعد خرید لباس رفتیم برای لباس زیر...وارد مغازه شدیم..
ا.ت چند تا لباس برداشت...و رغت پرو کنه...
اومد بیرون..
ا.ت. چطوره؟
کوک. عالیییییی عزیزم
ا.ت لبخندی زد و رفت داخل..چند تا لباس دیگه هم گرفتیم و رفتیم..چون صبح صبحانه نخوردیم..داشتم از گشنگی تو خودم میپیچیدم..
ا.ت. کوک بریم پیتزا فروشی..
کوک. اومم باشه..
رفتیم و یه پیتزا گرفتیم..اون منو نگاه میکرد..اونقدری گشنم بود که بدون رو در بایستی بخورم..بعداز اینکه خوردم..گفتم..
کوک. تو چرا نخوردی؟
ا.ت. من خون آشامم..نمیتونم غذای انسان ها رو بخورم..ولی خونِ تو رو چرا...
کوک. باشه..خون من ماله تو..
ا.ت. تو کلا ماله منی...
کوک. چشم...
بعدش سوارِ ماشین شدیم...راننده به سمت عمارت حرکت کرد... وقتی رسیدیم ساعت شیش غروب بود...یهو ا.ت دستم رو کشید و برد...
ادامه دارد...
بایی...
پارت.۱۳
ویو ا.ت
با کلافگی گفتم...
ا.ت. این آخریه..
کوک. اوکی
رفتم..و برگشتم😂
گوک. بِراوو..وری گود...
ا.ت. تو کره ای پاس کن بعد برو رو انگلیسی..
کوک. باشه(خنده)
حالا شد نوبت جونگ کوک
ویو جونگ کوک
ا.ت. نوبت منه(نگاه های شیطانی)
کوک. یا جونگ هی..
رفتم و برگشتم😂
کوک. چطوره؟
ا.ت. بعدی
کوک. هوففف
رفتم و برگشتم..
ا.ت. بعدییییی
کوک. (بچه لاله)
رفتم و برگشتم🤣
چند لحظه نگام کرد..امیدوار شدم..
ا.ت. بعدیییی
کوک. خدایا کمککککککگککککک...
رفتم و برگشتم...
(وقتی جلوشون خالیه یعنی حرفی نمیزنن)
نگام کرد...
ا.ت.
کوک.
ا.ت.
کوک.
ا.ت. اومممم
کوک. (استرس)
ا.ت. عالیه...
کوک. خدایا شکرتتتتتتت
بعد خرید لباس رفتیم برای لباس زیر...وارد مغازه شدیم..
ا.ت چند تا لباس برداشت...و رغت پرو کنه...
اومد بیرون..
ا.ت. چطوره؟
کوک. عالیییییی عزیزم
ا.ت لبخندی زد و رفت داخل..چند تا لباس دیگه هم گرفتیم و رفتیم..چون صبح صبحانه نخوردیم..داشتم از گشنگی تو خودم میپیچیدم..
ا.ت. کوک بریم پیتزا فروشی..
کوک. اومم باشه..
رفتیم و یه پیتزا گرفتیم..اون منو نگاه میکرد..اونقدری گشنم بود که بدون رو در بایستی بخورم..بعداز اینکه خوردم..گفتم..
کوک. تو چرا نخوردی؟
ا.ت. من خون آشامم..نمیتونم غذای انسان ها رو بخورم..ولی خونِ تو رو چرا...
کوک. باشه..خون من ماله تو..
ا.ت. تو کلا ماله منی...
کوک. چشم...
بعدش سوارِ ماشین شدیم...راننده به سمت عمارت حرکت کرد... وقتی رسیدیم ساعت شیش غروب بود...یهو ا.ت دستم رو کشید و برد...
ادامه دارد...
بایی...
- ۶.۱k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط