{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت پیست

سکوت پیست

Part:⁸⁹

با حرفش پاهام سست شدو روی زمین افتادم...
لخظه ای دنیا دور سرم چرخید
نمیدونستم باید چکار کنم

کاب جلو اومد و دوربین رو به سمتم گرفت
توی نگاهش مشخص بود که اینکار رو از ته دلش انجام نمیده اما حرفی نزد

جونگ کوک با سرنگ جلوم روی زانو هاش نشست
شاخه ای از موهای بلندم که جلوی صورتم بود رو گرفت

با خودم فکر کردم که الان شاخه‌ی موم رو به پشت گوشم هدایت میکنه اما محکم مومو کشید
طوری که آخم بلند شد

+می.. میشه اینکارو نکنی لطفا(گریه و مظلوم)

چیزی نگفت و فقط رو بهم پوزخند زد
ب کای علامت داد ک دوربینو روشن کنه
دستی که سرنگ توش بود رو بالا اورد و با اون یکی دستش دستمو گرفت

+تروخدا نکن اینکارو با من نکن التماست میکنم(جیغ،گریه)

سرنگو روی دستم گذاشت
که جیغو داد هام بیشتر شد

+نهه نهه بابا اینکارو نکن غلط کردم لطفا تمومش کن بابا(جیغ،گریه)

نمیدونستم دارم چکار میکنم
فقط جیغ میزدم و گریه میکردم
کارام دست خودم نبودو نمیدونستم چی دارم میگم

_سعی نکن با این حرفات منو خر کنی هر... زه(داد)

جلو رفتم و دستای بزرگشو محکم توی دستای سردم گرفتم و گفتم

+التماست مبکنم بابا لطفا منو بجاش بزن
هر چقدر دلت میخواد منو بزن اما اینکارو نکن لطفا

_خفه شووو من بابات نیستم(عربده)

کای:قربان مطمئنین این کار درسته؟

_کای اگه شک داری بهم بگو تا همبنجا خلاصت کنم(عصبی)

با این حرفش کای سرشو پایین انداخت و ساکت شد

دستمو بالا اورد و سرنگ رو توی دستم فرو کرد
اشکام لحظه ای بند نمیومدن
هق هقام اوج گرفته بود و توی سکوت شب صدای گریه هام بیشتر به گوش میرسید

_همبنجا بمیر دختره عوضی

اینو گفت و فورا از زیر زمین خارج شد!
کاش تهیونک بود و جلوشو میگرفت اما دیگه کار از کار گذشته.

حالم داشت بد میشد
حالت تهوع شدیدی گرفته بودم
اینبار فرق میکرد
حس مبکنم بدنم دیگه نسبت به این چیزا خیلی ضعیف شده

همه چیز برام تار بود و چیزی نمیتونستم ببینم
کم کم چشام روی هم نشست و از حال رفتم...

(ویو جونگ کوک)

نمیتونستم خودمو کنترل کنم دلم راضی نبود که این کارو باهاش بکنم اما مغزم یچیز دیگه میگفت

برای اینکه یوقت خطایی نکنم و دلم براش بیشتر از این نسوزه از زیر زمین خارج شدم و به سمت اتاقم رفتم

یک ساعتی میگذشت و ازش صدایی نمیومد

نگرانش بودم اما اون دختر جانگ راکسونه به این زودی در مقابل ی همچین مواد ضعیفی کم نمیاره

تهیونگ امشب کار داشت و بهم گفت دیر میاد خونه
میدونستم اگه اون باشه نمیزاره من همچین کاری انجام بدم

پس تصمیم گرفتم توی نبودش این فیلم رو بگیرم و برای راکسون بفرستم

توی بالکن نشسته بودم و توی فکر بودم
که یهو در بالکن باز شد و چهره تهیونگ نمایان شد

تهیونگ:این موقع شب اینجا چکار میکنی؟

_تهیونگ!

تهیونگ:چیه؟

_خسته شدم

با این حرفم اومد کنارم و روی صندلی نشست

تهیونگ:از چی خسته شدی داداشم؟

_از انتقام...

وقتی این حرفو زدم نتونستم توی چشای تهیونک نگاه کنم
چون میترسیدم اشک توی چشامو ببینه!
دیدگاه ها (۱۷)

سکوت پیستPart:⁸⁸گلوله های اشک همینجور از روی صورتم پایین میو...

سکوت پیستPart:⁸⁷(ویو مری،صبح)با گرسنگی شدید از خواب بیدار شد...

سکوت پیست Part:³¹جلوی در خونه وایساده بودم میترسیدم اونم خیل...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 14["ویو سلین"]جیغ زدمو به سمت پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط