{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت پیست

سکوت پیست

Part:⁹⁰

وقتی این حرفو زدم نتونستم توی چشای تهیونگ نگاه کنم
چون میترسیدم اشک توی چشامو ببینه!

تهیونگ:انتقامت رو نباید از این دختر معصوم و بی گناه بگیری
از توی نگاهش میشه فهمید ذره ای هم مثل پدرش نیست

_نمیدونم باید چکار کنم تهیونگ گیج و خسته شدم

تلفنم رو از روی میز برداشتم و زنگ زدم به خدمتکار و گفتم ی جام الکل و دوتا لیوان بیاره اتاقم
میخواستم ب قدری مست کنم که حتی اسم خودمم یادم بره

خدمتکار اومد و چیزایی که خواسته بودم رو روی میز گذاشت و از بالکن بیرون رفت

تهیونگ لیوانامون رو پر کرد و سر کشیدیم هر دو

نزدیک دوازده تا لیوان تا الان خورده بودم و کامل مست بودم
تهیونگ کمتر خورده بود و هوشیار بود

لیوان سیزدهم رو بالا اوردم و بین لبام گذاشتم که تهیونگ لیوان رو از توی دستم کشید

تهیونگ:کافیه پسر همینجوریشم زیادی خوردی دیگه برو استراحت کن

_تهیونگ(مست)

تهیونگ:بله؟

_اگه مری هیوا باشه چکار کنم هوم؟

تهیونگ:مری هیوا نیست اونا هیچ شباهتی به هم ندارن

_آه دارم دیوونه میشم
دیگه نمیتونم ادامه بدم دلم ی خواب طولانی میخواد(بغض)

_تمام این مدت ها از خوشی هام زدم از همه چیزم زدم تا به اینجا برسم اما الان دیگه نای ادامه دادن ندارم تهیونگ(اشکش میریزه)

تهیونگ:هی پسر این مدت که نبودم چی کشیدی که ایطوری گریه میکنی(کوک رو بغل میکنه)

_مری رو از ته قلبم دوست دارم
همون لحظه ای که توی پیست دیدمش میدونستم که این دختر فرق میکنه اما نمیخواستم قبول کنم

کمی مکث کردم و دوباره ادامه دادم

_همش لحاظاتی که باهام بودیم توی ذهنم تکرار میشه
هرشب قبل خواب به تک تکشون فکر میکنم
اما
اما نمیتونم بیخیال این شم که مری دختر راکسونه، نمیتونم

_میفهمم میفهمم
ولی جونگ کوک،مری هیچ شباهتی به راکسون نداره
من توی این دو سه روزی که اینجا بودم اینو فهمیدم

تهیونگ:شما هم که مدت بیشتریه همو میشناسین پس باید متوجه تفاتشون شده باشی
هم تفاوت ظاهری مری و هیوا و هم اخلاقی

_نمیدونم گیج شدم ته ته

تهیونگ:کوک فردا به مری همه چیزو بگو
بگو که چقدر دوستش داری حدس میزنم اونم تورو دوست داره

_با همه این بدی هایی که بهش کردم چطوری دوسم داشته باشه آخه؟

تهیونگ:مطمئنم درکت میکنه فقط بهش بگو

_باشه

تهیونگ:خوبه حالا هم برو یکمی استراحت کن تا حالت بهتر شه پاشو پسر

تهیونگ کمکم کرد برم داخل و روی تخت گذاشتم و بعد خودش از اتاق خارج شد..

تصمیم رو گرفتم
فردا بلافاصله بعد از بیدار شدنم به مری همه چیزو میگم...
دیدگاه ها (۳۱)

سکوت پیستPart:⁸⁹با حرفش پاهام سست شدو روی زمین افتادم...لخظه...

سکوت پیستPart:⁸⁸گلوله های اشک همینجور از روی صورتم پایین میو...

سکوت پیستPart:⁶⁵(ویو مری)نگاه های سنگینی روی خودم حس میکردمب...

پارت ۹: عشق در آغوش سلطنت سکوت بینشان دیگر سرد نبود؛ فقط پر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط