تومطعلقبهمنی

#تو_مطعلق_به_منی

پارت 18
رفتم پایین یونگی اومد طرفم و گفت
_آفرین دخترکم که به حرف شوهرت گوش میدی
یا حرف شوهر ک گفت تو دلم قیلی ویلی رفت و گفتم یکم اذیتش کنم
+شوهر؟ تو که شوهر نیستی
ات که این حرف رو زد ناراحت شدم
_اومم پس نمی خدای شوهرت باشم(خمار)
دیدم داستان جدی شد که گفتم
+بیا بگذریم و بریم صبحونه بخوريم
که دستم رو کشید و برد یه گوشه ای از حال و حمله ور شد به سمت ل...ب.‌‌‌‌‌....ا‌‌...م و طوری مک میزد که نمی تونستم همراهی کنم بعد از چهار مین که داشتم دیگه پس می افتادم ازم ل...ب...ام دست کشید وگفت

_بازم می خوای بگو که شوهرت نیستم
قیافه مظلومی به خودم گرفتم و گفتم
+اما تو که هیچ مُهر ماکیتی روم نزاشتی..
_هم اینکه اینجا یه نوع مُهر مالکیت و هم اینکه تو اتاق مشترک می خوابیم ولی خبچه کنم دختر کوچولوم یه چیزی می خواد که تو دید باشه ک همه بگم زن یونگیه چی بگم منم به حرف گوش میکنم
با تموم شدن حرفش به سمت گردم نمی رفت و گاز های کوچیک و بزگی می زاشت و مارک های بنفشی میزاشت که گفتم
+به خدا منظورم این نبودددد...آخخ..بسه الان یکی میاد...
که سرش رو آورد بالا و گفت
_تو مال منی چه ترسی داری آخه
+باشه (که گوشیم رو روشن کردم گذاشتم رو گردنم و نگاه کردم از دیدن اون مارک ها و گاز هاش اومدن خون زیر گونه هام رو حس کردم از خجالت داشتم آب می شدم)ای..‌‌این چیه!؟
_مُهر مالکیت عزیزم بیا بریم غدا بخوريم که اگه نریم به جاش باید تو رو بخورم‌..
+باشه پس من برم بالا یه چیزی بزنم رو اینا و بیام
_اومم تو برو یه چیزی بزن تا به جاش یه جای کل بدنت روکبود کنم
+نمیرمممم

با هم رفتیم سر سفره اجوما با دیدن من لبخندی زد و یونگی زود غذاش رو خورد و رفت بالا تا لباسش رو عوض کنه منم یهو هوسم رفت سمت خدمت کارا که میگفتن

..داره رو دیده جای مارک داشت
...تو لباش رو دیدی قرمز،قرمزه
..ارباب با این کار خواست بفهمونه به همه که اون دختر مال خودشه
&ساکت شید اگه ارباب بشنوه سرتون رو میزنه فهمیدین برسین سر کارتون..

که رفتم تو اتاق و دیدم یونگی بالا تنش لخته و چشمام رو گرفتم و صدای قدم های یونگی بم نزدیک شد...کهههه


#اد_هوپی

حمایت کم شده حمایت کنید.....
دیدگاه ها (۱۶)

#تو_مطعلق_به_منیپارت_19صدای قدم های یونگی که بهم نزدیک میشد ...

#تو_مطعلق_به_منیپارت_20لباسم پوشیدم و از اتاق زدم بیرون و به...

#تو_مطعلق_به_منیپارت_17 نگفتی هسو کیه یونگی یه آبی خورد و با...

#تو_مطعلق_به_منیپارت_16مرده:تو ات هستی لی ات؟ بعله شما؟مرده:...

🐰 آ، من بهتون گفتم کانچو میارم، اما الان ندارم یه بار دیگه م...

مافیا. Part:5

دستش رو قلبم بود.هر وقت می فهمید حالم‌ خوش نیست، همین کار رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط