{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وزی اشخاصی میخواستند دختر پادشاه را اختطاف کنند دختر در ی

وزی اشخاصی میخواستند دختر پادشاه را اختطاف کنند دختر در یک اتاق در آمد در اتاق بچه جوان محصل پوهنتون سکونت داشت. پسر بعد از دانستن قضیه دختر را اجازه داد تا شب را در اتاقش سپری کند.
فردا رفت دختر نزد پدر خود و قضیه را به پدر خود گفت پدرش با تعجب افتاد که چطور یک بچه جوان همرای یک دختر زیبا شب را سپری کرده اما هیچ عملی از وی سر نزده پادشاه امر کرد که آن پسر را نزد من بیاورید وقتی بچه را نزد پادشاه آوردند بچه جوان پنجه هایش پانسمان شده گی بود پادشاه از بچه پرسید تو چگونه شب را همرای دختر من سپری کردی اما هیچ ضرری به او نرساندی ؟ بچه جوان انگشتان خود را نشان داد و گفت هر وقت که شیطان بالایم وسوسه میکرد که به دخترت نزدیک شوم من هر بار یک پنجه ام را بالای آتش میگرفتم و آتش دوزخ را به ذهنم می آوردم و بر خودم میگفتم تو تحمل این آتش را نداری اگر گناهی مرتکب شوی پس آتش دوزخ را چگونه تحمل خواهی کرد اینطور بود که من شب تا سحر همرای دخترت در یک اتاق بودم ولی به او ضرر نرساندم
دیدگاه ها (۳)

ﻣﺮﻭﺯ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﯾﻌﻨﯽ .. ﻫﻤﻪ ﯼ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻮﯾﯽ " ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ...

ایست... نرو... سنگین است برقلبم تپش تنهایی...

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❸_بخش اول_Güzel şeyler biranda olur چيزاى خوب ...

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

شاهزاده دوست داشتنی من

p24× تو حتی نمی‌دونی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، تهیونگ.....

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³³ویو میکا_____چند ثانیه...

Part 39مسئول نگهداری که یونا نام داشت یک زن بودتهیونگ: سلام ...

14 Part

پرونده جنایی p1 داستان واقعی

#شاهنامه #۲۰ #زال و رودابه سام به زال گفت اکنون همه چیز در د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط