{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کسی باید باشد🥀

کسی باید باشد🥀

🥀آنقدر خوب🥀

🥀که تمام زخم ها را🥀

🥀چسب بزند🥀

🥀 که بر تمام دل شکستگی ها🥀

🥀برچسب بزند:🥀




امروز صبح با یک هوای تازه ای بیدار شد .. موهایش را جمع کرد و به پشت انداخت .. وارد حمام شد سپس لباس های که حدود چندین روز پوشیده بود را از تنش کشید .. ٫ دکتر گفت لباس تمیز بهتره ٫ در حمام را قفد کرد و زیر دوش ایستاد ٫ اوففف خیلی خوبه دکتر گفت آب نرم برای عصاب خیلی خوبه ٫ .. شامپو عطری را روی دستش ریخت و بعدش روی موهایش را ماساژ داد .. ٫ پفی کشید و از لذت ای که چندین روز ازش جدا شده بود پف میکشید .. آروم موهایش را ماساژ داد سپس شیر آب را باز کرد .. آب و تن مایه کف از موهایش انتقال به شانه هایش و از شانه هایش بر روی بزن پر از زخم هایش .. جای کمربند یا شلاق روی کمر .. یا چنگ زدن بازو های زریف اش .. گردنی که رد جای انگشت ها ای که قصد گشتن اش را داشت ..
بدنش را خشک کرد سپس لباس اش را برداشت همان طور تیشرت مشکی و شلوار هم رنگ .. موهایش را با سشوار خشک نمود .و از حمام بیرون آمد .. نفس عمیقی کشید و چشم به اتاقش دوخت ٫ دکتر گفت باید جای زندگی تمیز باشه .. ٫ با حرکت های سریع اتاقش را تمیز و تختش را مرتب. ،
سپس بر روی تخت نشست و مشغول شانه زدن موهایش شد ‌... پلک میزد و جملات دکتر اش را تکرار می‌کرد...کفش هایش را پوشید... ناخودآگاه قلبش از شدت ترس لرزید .. ٫ اگه اون بیاد چی .. چیکار کنم ٫ با ترس دست هایش را بهم مالید ‌... تند گوشی اش را برداشت و مشغول نوشتن شد حتی زره ای هم فکر نمی‌کرد که شاید مزاحم شود..

دکتر جوان احساس میکرد داره خواب میبینه دستی به چشم هایش کشید ٫ چرا اینجوری حرف زد .. نکنه داره خود کشی می‌کنه .. نه نه ٫ در محکم باز شد و ته کوچولو تند وارد اتاق شد می‌خندید و بازی میکرد کاسه توت فرنگی را سمت هیونگ اش گرفت : بیا بخول
جونگکوک با لبخند گفت : صبح شما هم بخیر .. داداش کوچیکم
تهیونگ اخم کرد : خودتی .. بیا بخول
بازم سنت هیونک اش گرفت ... جونگکوک از ناچاری یک حدد توت‌فرنگی را برداشت سپس در دهانش گذاشت .. ته خندید و تند گفت : خوسمزه هست ..
جونگکوک: یکی دیگه هم بده .. دیگه ای بابا من هیونگت هستم
تهیونگ ریز خندید سپس به سمت عسلی نگاه کرد ابرو بالا برد و کنجکاو عطر هیونگ را برداشت : هیونگ.. این ماله کیه - سمت جونگکوک نگاه کرد - ماله هیونگ بزرگه ؟..
جونگکوک به این افکار تند خندید : .. آخ ته آخ نه تو خسته میشی نه سوال پرسیدن هات ..
با خنده از تخت پایین رفت .. همان افکار .. همان حالت آرام خطاب به جدی بودن .. امروز برخلاف هر روز خود یک کت شلوار رسمی و آبی رنگ را پوشید و موهایش را حالت داد .. سوال های زیاد تهیونگ باعث میشد هر دقیقه پا به فرار بزند ولی با خونسردی سمتش چرخید و آروم گفت : اینم سوالی که می‌پرسی .. من از کجا بودم که تختو چرا درست کردن
پاشو بریم ... پایین ..
تهیونگ با ذوق به سمت جونگکوک دوید و دستش را در دستش گذاشت عروسک خرسی را در اغوش گرفت و تند گفت : کوکو میگه صبحونه نمیخوره ... جونگکوک : عه کو کو می‌تونه حرف بزنه
تهیونگ تند تند سر تکون داد که باعث ریختن موهایش در چشم های بادامی مانندش شد...
بلاخره به سالن. رفتند سپس روی صندلی هایشان نشستند مادرش مربای جلو جونگکوک گذاشت و خندید : انگار ته بیدارت کرده
جونگکوک دستی به گردنش کشید و کلافه گفت : آره مثل ببر پرید و بیدارم کرد
جیمین بر روی صندلی خود نشست سپس آروم صبح بخیر گفت همسرش کنارش نشست سپس اشاره ای به جیهوپ نمود و خندید ( در حالی که با چت کردن می‌خندید ) تهیونگ شیطون تر بلند گفت : هیونگ با دوست دخترش حرف میزنه
جونگکوک دستی به شانه ته کشید و نا امیدی با لحن مسخره ای گفت : بله دیگه مارو نمی‌خواد
مادرش خندید : نگو بهش ..
جونگکوک : بزار این هیونگ کوچولو منم بدونه
تهیونگ اخم کرد و تند گفت : چیو باید بدونم زود باش بگو .. جیمین : ته نباید با بزرگت کوچیک حرف بزنی ..
جونگکوک سری تکون داد و با لحن اشوه اش گفت : میدونی جئون تهیونگ وقتی یه مرد دوست دختر بگیره دیگه به خانواده خودش رو دوست نداره
ببین مثل هیونگ بهش اهمیت نمیده
تهیونگ در کسری ثانیه ای اخم کرد و دست به سینه نشست خرسش را به آغوش اش تند گرفت و اخم کرد : من هیچ وقت نمیخواهم دوشت دختر بگیرم ..


من با جون دلم می‌نویسم ولی شما حمایت نمی‌کند
دیدگاه ها (۱۲)

جونگکوک با پخی زیر بار خنده رفت .. جیمین و همسرش چشم غره ای ...

در این شب تار، تنهایی بیداد می‌کند،🥀 🥀از هر طرف سکوت و غم ...

دل شکستن هنر است🥀 🥀 تا می توانی دل بشکن🥀 🥀بخند...

دخترک حق تو گلو ای کرد سپس همان چشم های کیوت و قرمز اش یا لپ...

پسر بچه کوچک اخم کرد و دست به سینه شد و چشم ریز کرد : ممیخوا...

جونگکوک: مادر من واقعا نمی‌خواستم به گذشته فکر کنی مروارید ت...

دختره کیوت و کوچیک ناگهانی پاس لیز خورد و افتاد درون آن آب س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط