{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۹۷

میحورم.. با درد چشماشو باز کرد و نگام کرد لبخند شادي زدم و دستمو روی نیم رخش گذاشتم و گفتم:تازه پیدات کنم..تازه داري مال من ميشي.. با نفرت ساختگی و دهن کجی :گفتم بدون قرار داد... مگه خرم؟کجا برم؟ دلسوزي لبهاشو به هم فشرد و سعي کرد لبخند نزنه و گرفته گفت:اره..تو این راز من خيلي بچه بي گناه و مظلومي به نظر میرسیدم و دل تو خيلي مهربونه..خيلي سختي کشیدم اما باور کن نیاز به ترحم ندارم..من از هیچ کارم پشیمون نیستم. نه از مراقبت هام،نه از ازدواجمون نه از بارداریت...نه حتي از ترك كردنت.. از هیچ کدومشون پشیمون نیستم. پس آخرین چیزی که نیاز دارم ترحمه.. محکم گفتم تو چشمام نگاه کن عمیق تو چشمام خیره شد.. منم زل زدم تو چشماش تلخ گفتم چي ميبيني جيمز ترينر؟ بي حرف همونجور نگام کرد. من برات دل نمیسوزونم و بهت ترحم نمیکنم. من دارم براي اولين بار بدون قرارداد و بدون ترس و آزادانه بهت عشق میورزم..خيلي كثيفي اگه این بارم جلومو بگيري اشک تو چشماش جمع شد. خودمو جلو کشیدم و عمیق پلکش رو بوسیدم. بي قرار دست روي گردنم گذاشت و درمونده گفت:الاجانم..خانومم... وقت ندارم..پابندم نشو.. وقتتو برام تلف كن. اشک تو چشمام حلقه زد و با خشم اخم کردم و گفتم دیگه هیچ وقت با من از وقت حرف نزن. چطور وقت داشتی چه میدونم طراحي بخوني و شرکت افتتاح كني.. به من رسيد وقت نداري؟ با تهدید انگشتمو جلوش گرفتم :گفتم خوب گوشاتو وا کن جیمز.. تا الان حسابي براي خودت چرخید و هرکاري دلت خواست کردي..از الان... تا ابد..مال مني.. بي قيد و شرط..بي قرارداد و مسخره بازي..بي جدايي و حرفاي مزخرف و تلخ.. از لای دندونام گفتم روشنه؟ لبخند خسته اي ناچار و پر عشق روي لباش نشست که همه وجودمو S

چونه ام تررید اما نگرانیش داشت خفه ام میکرد.. باید با دکترش حرف میزدم. با دلشوره بلند شدم و اروم از اتاقش بیرون اومدم از ایستگاه پرستاري سراغ دکترش رو گرفتم که به دکتری که داشت رد میشد اشاره کرد. تند دویدم سمتش و بلند گفتم دکتر.. وایستاد و برگشت سمتم. تند رفتم سمتش و گفتم: سلام...ببخشید. من همسر جیمزم..جیمین ترينر.. وضعش چطوره؟ ناراحت گفت: متاسفانه بد.. نفسم تنگ شد و با بغض گفتم چیکار میشه کرد؟ راه حل؟ درمان؟ سري به تاسف تکون داد و ناراحت گفت:ما هرکاري تونستیم براشون انجام دادیم. ایشون شيمي درماني رو نپذیرفتن.. اصلا هم مراقب خودشون نبودن.. بوي سيگار و درد و رنگ و شوك و فشار براشون سم بوده که متاسفانه... هول و مشتاقانه گفتم اگه الان راضي به شيمي درماني بكنمش چي؟ خوب میشه؟ تلخ گفت:متاسفانه دیگه شيمي درماني کمکي نميكنه.. وا رفتم... قلبم از درد و نگرانی داشت از جا در میومد و اشک تو چشمام جمع شد. نه.. این امکان نداره جیمین من.. دکتر گرفته گفت:سرطانش خیلی پیشرفت داشته..به حدي که ريه اش کاملاً نابود شده. اخ خداي من.. اشکم پردرد جاري شد.. داشتم خفه میشدم دکتر گرفته :گفت: متاسفم. اما زیاد وقت نداره وحشت زده هق هق کردم و هول گفتم حتما یه راهي هست..یه راه



حمایت فراموش نشه
دیدگاه ها (۶۲)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۸.وحشت زده هق هق کردم و هول ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۸گربه داشتین تو سر و کله همد...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۶ چیز..شرکت،خونه ها، ماشين ح...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۵اشکم جاري شد. داغون سرمو چر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۳۰ با تاکید و خشن :گفت من.. ن...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۹۰... چيزي شده؟ دستش یخ بود. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط