میان عشق و درد
میان عشق و درد
---
پارت نهم:
فردای روزی که تهیونگ برگشته بود، یونا با هیجان پیام فرستاد و زنگ زد، اما هیچ جوابی نرسید. قلبش یه جور سنگینی داشت، انگار یه اتفاق عجیب افتاده بود. «چیه؟ چرا جواب نمیده…» با خودش زمزمه کرد و دوباره پیام فرستاد: «تهیونگ… خوبی؟»
ساعتها گذشت، ولی همچنان خبری نبود. یونا هر بار گوشیش رو نگاه میکرد و دلش پر از نگرانی بود. هر صدا، هر لرزش گوشی، امیدش رو تازه میکرد، ولی هیچ کس نبود.
یونا به پارک رفت، جایی که همیشه با تهیونگ قدم میزدن. نشسته بود و به زمین خیس از شب قبل نگاه میکرد، دلش پر از سوال بود. «چرا هیچ چیزی نمیگه؟» بغض کرد، ولی سعی کرد خودش رو آروم کنه.
تماسها و پیامها بیجواب موندن. حتی دوستانش هم نمیدونستن تهیونگ کجاست. یونا با دل تنگ و اضطراب، شروع کرد به مرور تمام لحظات یک ماه گذشته، تمام خاطرات و وعدههاشون.
تو ذهنش یه حس سنگین شکل گرفت؛ ترس از از دست دادن تهیونگ و ناتوانی در فهمیدن دلیل سکوتش. «شاید اتفاقی براش افتاده… یا…» دلش میخواست ادامه بده ولی بغضش راهش رو گرفت.
عصر که شد، یونا هنوز منتظر بود. به محض دیدن هر کسی که شبیه تهیونگ بود، دلش میلرزید. اما تهیونگ نبود. هیچ پیام، هیچ تماس، هیچ نشانهای از حضورش نبود.
اون شب، یونا به خانه برگشت، تنها و نگران. گوشی رو دستش گرفت و زمزمه کرد: «تهیونگ… کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟» سکوت فقط جوابش بود. دلش پر از سوال و دلشوره شد، و فهمید که حتی بعد از نزدیک شدن دوباره، دنیا هنوز میتونه رابطهشون رو آزمایش کنه.
---
---
پارت نهم:
فردای روزی که تهیونگ برگشته بود، یونا با هیجان پیام فرستاد و زنگ زد، اما هیچ جوابی نرسید. قلبش یه جور سنگینی داشت، انگار یه اتفاق عجیب افتاده بود. «چیه؟ چرا جواب نمیده…» با خودش زمزمه کرد و دوباره پیام فرستاد: «تهیونگ… خوبی؟»
ساعتها گذشت، ولی همچنان خبری نبود. یونا هر بار گوشیش رو نگاه میکرد و دلش پر از نگرانی بود. هر صدا، هر لرزش گوشی، امیدش رو تازه میکرد، ولی هیچ کس نبود.
یونا به پارک رفت، جایی که همیشه با تهیونگ قدم میزدن. نشسته بود و به زمین خیس از شب قبل نگاه میکرد، دلش پر از سوال بود. «چرا هیچ چیزی نمیگه؟» بغض کرد، ولی سعی کرد خودش رو آروم کنه.
تماسها و پیامها بیجواب موندن. حتی دوستانش هم نمیدونستن تهیونگ کجاست. یونا با دل تنگ و اضطراب، شروع کرد به مرور تمام لحظات یک ماه گذشته، تمام خاطرات و وعدههاشون.
تو ذهنش یه حس سنگین شکل گرفت؛ ترس از از دست دادن تهیونگ و ناتوانی در فهمیدن دلیل سکوتش. «شاید اتفاقی براش افتاده… یا…» دلش میخواست ادامه بده ولی بغضش راهش رو گرفت.
عصر که شد، یونا هنوز منتظر بود. به محض دیدن هر کسی که شبیه تهیونگ بود، دلش میلرزید. اما تهیونگ نبود. هیچ پیام، هیچ تماس، هیچ نشانهای از حضورش نبود.
اون شب، یونا به خانه برگشت، تنها و نگران. گوشی رو دستش گرفت و زمزمه کرد: «تهیونگ… کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟» سکوت فقط جوابش بود. دلش پر از سوال و دلشوره شد، و فهمید که حتی بعد از نزدیک شدن دوباره، دنیا هنوز میتونه رابطهشون رو آزمایش کنه.
---
- ۵.۲k
- ۰۲ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط