ماه و خورشید افسانهی خون و اشک
---
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
## قسمت چهاردهم: زمزمههایِ گرگینه، سایهیِ برادر و بازگشتِ نگهبان
سردیِ کلامِ ساسوکه، مثلِ تیغی در قلبِ ناروتو فرو رفت. «برو اتاقت. من فعلا کارهایِ زیادی دارم.»
ناروتو، که دیگر از این لحنِ بیتفاوت و دستورگونه خسته شده بود، نتوانست جلویِ خودش را بگیرد. «ای بابا! مگه چقدر کار داری که نمیذاری من پیشت باشم؟» با کمی دلخوری گفت.
ساسوکه، بدونِ اینکه نگاهش را از پروندههایِ رویِ میزش بردارد، با همان لحنِ قاطع جواب داد: «کارهام به تو مربوط نیست. برو اتاقت.»
ناروتو، دستهایش را مشت کرد. «خب بابا، حوصلهام سر میره تو اتاقم! اینجا که اینترنت نداریم، هیچی نمیتونم پیدا کنم. خسته میشم!»
«برو اتاقت.» صدایِ ساسوکه، این بار کمی بلندتر و با رگهای از ناامیدی، شنیده شد. سپس، چشمانِ سیاهش، با آن شارینگانِ مرموز و ترسناک، به سمتِ ناروتو چرخید. نگاهی که انگار میگفت: «این بحث اینجا تمومه.»
ناروتو، برایِ لحظهای، از آن نگاهِ نافذ و ترسناک، به خود لرزید. دیگر حرفی نزد. با دلی گرفته و قدمهایی آهسته، از اتاقِ ساسوکه بیرون رفت و به سمتِ اتاقِ خودش برگشت.
ساسوکه، در سکوتِ اتاقش، غرقِ مطالعهیِ کتابهایِ قدیمی و افسانهای بود. کتابهایی که پر بودند از داستانِ خونآشامها، گرگینهها و موجوداتِ ماورایی. ناگهان، صدایِ آشنایی از پشتِ سرش شنیده شد.
«ساسوکه.»
با شنیدنِ صدایِ برادرش، ایتاچی، بلند شد و به سمتش رفت. «ایتاچی. اوضاع چطوره؟»
ایتاچی، با لبخندی محو و نگاهی عمیق، گفت: «وقتی با چند نفر از نگهبانها رفته بودم ماموریت، چیزهایی شنیدم.» مکثی کرد. «فکر کنم گرگینهها فهمیدن که خورشید برگشته. و شاید… شاید برایِ کشتنش بهمون حمله کنن!»
چهرهیِ ساسوکه، با شنیدنِ این حرف، در هم رفت. مشتی گره کرد. عصبانیت در چشمانش موج میزد. دوباره گرگینهها! دوباره این تهدیدِ همیشگی! دلش نمیخواست به ناروتو آسیبی برسه. نمیدانست چرا، اما در این مدتِ کوتاه، ناروتو برایش مهم شده بود. خیلی مهم.
ایتاچی، که مثلِ همیشه، احساساتِ برادرش را خوب درک میکرد، لبخندی زد. «نظرت چیه که بری یکم با ناروتو وقت بگذرونی؟»
ساسوکه، متعجب پرسید: «چرا همچین چیزی میگی؟ اصلا چرا من باید با اون احمق وقت بگذرونم؟»
ایتاچی، که میدانست نمیتواند با این حرفها، ساسوکه را راضی کند، ادامه داد: «خب، الان که محافظت از ناروتو خیلی برامون مهمه، شاید اگه تو بیشتر دربارهیِ انسانها، اخلاقهایِ خورشیدی و خودِ ناروتو بفهمی، بتونی بهتر ازش محافظت کنی.» نگاهش را به چشمانِ ساسوکه دوخت. «کارها رو بسپار به من. من برادرِ بزرگترتم، کارهات رو انجام میدم.»
ساسوکه، لحظهای به حرفهایِ ایتاچی فکر کرد. شاید برادرش درست میگفت. شاید گذراندنِ وقت با ناروتو، میتوانست به او کمک کند تا بفهمد چرا این پسرِ نوجوان، اینقدر برایش اهمیت پیدا کرده. «باشه…»
ایتاچی، با رضایت لبخندی زد و رفت تا کارهایِ ساسوکه را انجام دهد. ساسوکه، پس از مکالمهاش با ایتاچی، تصمیم گرفت به سمتِ اتاقِ ناروتو برود.
ناروتو، در اتاقش، غرقِ ورق زدنِ کتابهایِ قدیمی بود. علاقهیِ چندانی به کتاب خواندن نداشت، اما تصاویرِ رنگی و نقاشیهایِ عجیبِ این کتابها، برایش جالب بودند و او را سرگرم میکردند. همینطور که داشت با کنجکاوی کتابها را ورق میزد، صدایِ در زدن شنیده شد.
«کیه؟» با لحنی کنجکاو پرسید.
صدایِ ساسوکه، این بار آرامتر و بدونِ آن خشونتِ همیشگی، از پشتِ در شنیده شد: «گلوریا برگشته!» و بعد، صدایِ باز شدنِ در آمد… 💫🍷⛓️🗡☀️
---سناریو ساسونارو
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
## قسمت چهاردهم: زمزمههایِ گرگینه، سایهیِ برادر و بازگشتِ نگهبان
سردیِ کلامِ ساسوکه، مثلِ تیغی در قلبِ ناروتو فرو رفت. «برو اتاقت. من فعلا کارهایِ زیادی دارم.»
ناروتو، که دیگر از این لحنِ بیتفاوت و دستورگونه خسته شده بود، نتوانست جلویِ خودش را بگیرد. «ای بابا! مگه چقدر کار داری که نمیذاری من پیشت باشم؟» با کمی دلخوری گفت.
ساسوکه، بدونِ اینکه نگاهش را از پروندههایِ رویِ میزش بردارد، با همان لحنِ قاطع جواب داد: «کارهام به تو مربوط نیست. برو اتاقت.»
ناروتو، دستهایش را مشت کرد. «خب بابا، حوصلهام سر میره تو اتاقم! اینجا که اینترنت نداریم، هیچی نمیتونم پیدا کنم. خسته میشم!»
«برو اتاقت.» صدایِ ساسوکه، این بار کمی بلندتر و با رگهای از ناامیدی، شنیده شد. سپس، چشمانِ سیاهش، با آن شارینگانِ مرموز و ترسناک، به سمتِ ناروتو چرخید. نگاهی که انگار میگفت: «این بحث اینجا تمومه.»
ناروتو، برایِ لحظهای، از آن نگاهِ نافذ و ترسناک، به خود لرزید. دیگر حرفی نزد. با دلی گرفته و قدمهایی آهسته، از اتاقِ ساسوکه بیرون رفت و به سمتِ اتاقِ خودش برگشت.
ساسوکه، در سکوتِ اتاقش، غرقِ مطالعهیِ کتابهایِ قدیمی و افسانهای بود. کتابهایی که پر بودند از داستانِ خونآشامها، گرگینهها و موجوداتِ ماورایی. ناگهان، صدایِ آشنایی از پشتِ سرش شنیده شد.
«ساسوکه.»
با شنیدنِ صدایِ برادرش، ایتاچی، بلند شد و به سمتش رفت. «ایتاچی. اوضاع چطوره؟»
ایتاچی، با لبخندی محو و نگاهی عمیق، گفت: «وقتی با چند نفر از نگهبانها رفته بودم ماموریت، چیزهایی شنیدم.» مکثی کرد. «فکر کنم گرگینهها فهمیدن که خورشید برگشته. و شاید… شاید برایِ کشتنش بهمون حمله کنن!»
چهرهیِ ساسوکه، با شنیدنِ این حرف، در هم رفت. مشتی گره کرد. عصبانیت در چشمانش موج میزد. دوباره گرگینهها! دوباره این تهدیدِ همیشگی! دلش نمیخواست به ناروتو آسیبی برسه. نمیدانست چرا، اما در این مدتِ کوتاه، ناروتو برایش مهم شده بود. خیلی مهم.
ایتاچی، که مثلِ همیشه، احساساتِ برادرش را خوب درک میکرد، لبخندی زد. «نظرت چیه که بری یکم با ناروتو وقت بگذرونی؟»
ساسوکه، متعجب پرسید: «چرا همچین چیزی میگی؟ اصلا چرا من باید با اون احمق وقت بگذرونم؟»
ایتاچی، که میدانست نمیتواند با این حرفها، ساسوکه را راضی کند، ادامه داد: «خب، الان که محافظت از ناروتو خیلی برامون مهمه، شاید اگه تو بیشتر دربارهیِ انسانها، اخلاقهایِ خورشیدی و خودِ ناروتو بفهمی، بتونی بهتر ازش محافظت کنی.» نگاهش را به چشمانِ ساسوکه دوخت. «کارها رو بسپار به من. من برادرِ بزرگترتم، کارهات رو انجام میدم.»
ساسوکه، لحظهای به حرفهایِ ایتاچی فکر کرد. شاید برادرش درست میگفت. شاید گذراندنِ وقت با ناروتو، میتوانست به او کمک کند تا بفهمد چرا این پسرِ نوجوان، اینقدر برایش اهمیت پیدا کرده. «باشه…»
ایتاچی، با رضایت لبخندی زد و رفت تا کارهایِ ساسوکه را انجام دهد. ساسوکه، پس از مکالمهاش با ایتاچی، تصمیم گرفت به سمتِ اتاقِ ناروتو برود.
ناروتو، در اتاقش، غرقِ ورق زدنِ کتابهایِ قدیمی بود. علاقهیِ چندانی به کتاب خواندن نداشت، اما تصاویرِ رنگی و نقاشیهایِ عجیبِ این کتابها، برایش جالب بودند و او را سرگرم میکردند. همینطور که داشت با کنجکاوی کتابها را ورق میزد، صدایِ در زدن شنیده شد.
«کیه؟» با لحنی کنجکاو پرسید.
صدایِ ساسوکه، این بار آرامتر و بدونِ آن خشونتِ همیشگی، از پشتِ در شنیده شد: «گلوریا برگشته!» و بعد، صدایِ باز شدنِ در آمد… 💫🍷⛓️🗡☀️
---سناریو ساسونارو
- ۲.۶k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط