{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا تو رفتی سایه شد،خورشید رفت

تا تو رفتی سایه شد،خورشید رفت
 
ابر آمد، ساعتی بارید، رفت

باز انگار از کتاب لحظه‌ها

بی‌حضورت واژه‌ امید رفت

بودنت مانند ماه از پشت ابر

لحظه‌ای آمد،کمی تابید،رفت

بی‌تو اطمینان روشن ماندنم

تا ته تاریکی تردید رفت

قصه ای شد با سه جمله دیدنت:

باد آمد،شبنمی را چید،رفت.
دیدگاه ها (۱)

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیمبیا دوباره در این باره ، اشت...

گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کنداین دل خامــوش را آتش فشا...

دلواپسی ام نیست، چه باشی چه نباشیاحساس تو کافی ست، چه متن و ...

به اخمت خستگی در می رود ،لبخند لازم نیستکنــــار سینی چـــای...

رقص سایه‌ها | پارت ۱۱: پژواک در تاریکیسرم را به اطراف چرخاند...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۵صدای قدم‌های سنگین از انتهای را...

پارت ۲۸ | پنج قدمصدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.تق... تق... تق...پن...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p66دلت برای زندگی قبلت تنگ میشه؟»جیمین چن...

مرد بی رحم

...My evil angel...پارت⁵🪽🔥 فصل سومنگهبان تالار خاطرات...سکوت...

🎭 آخرین نقشپارت دهملیانا از استودیو بیرون آمد و با عصبانیت د...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

رقص سایه‌ها | پارت ۲۵: خشمِ بیدار شدهصدای قدم‌های نیروهای مس...

راز خون پارت چهارم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط