{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سگی نزد گرگی آمد و گفت: با من کشتی بگیر!
گرگ سر باز زد و

سگی نزد گرگی آمد و گفت: با من کشتی بگیر!
گرگ سر باز زد و نپذیرفت. سگ گفت:نزد تمام سگان خواهم گفت که گرگ از مقابله با من می هراسد!!
گرگ گفت:
سرزنش سگان را خوشتر دارم از اینکه گرگان مرا مسخره کنند که با سگی کشتی گرفته ام...!
دیدگاه ها (۱)

ﺷﺒﯽ ﮔــــﺮﮔﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ . . .ﺑﺎ ﻻﺷﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻮ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﻪ ﮔ...

نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به...

گرگ شده اند این روزها… کافی است سر به زیر باشی ، با بره اشتب...

نه صدایش رانازک کرد... نه دستانش را آردی چگونه باید به گرگ ...

درسهایی که باید از این اشعار گرفت و فهمید و درک کرد...

در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...او ه...

معامله p21جونگ‌کوک چند لحظه در سکوت نشست.بعد نفس عمیقی کشید....

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

قسمت ۷

🍷 شراب قرمزپارت ۳۱ — یک قدم تا اعترافصدای شلیک بیرون انبار ه...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

سناریو اوبیکاکا

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۲۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط