l
l
***
شب تا صبح برای میتسوری، طولانیترین و دشوارترین شبِ زندگیاش بود. او حتی یک لحظه هم نتوانسته بود چشم روی هم بگذارد، چون تصویرِ دیشب مثل یک فیلمِ تمامنشدنی مدام در ذهنش پخش میشد. تمامِ وجودش از خجالت میسوخت؛ یادش میآمد که چطور در آن آرامستان، در میانِ آن فضایِ وهمآلود، لبهایش را با اوبانای لمس کرده بود و بعد، از شدتِ آرامشی که در آغوش او پیدا کرده بود، سرش روی شانه اش سنگینی کرده و به خواب رفته بود.
او در تاریکیِ اتاق، زیرِ پتو، با لپهایی که از شدتِ سرخ بودن میسوخت، مدام با خودش زمزمه میکرد: «آی احمق! احمقِ خنگک! این چه کاری بودددد؟ چطور تونستم؟! وای من دیگه چطور به چشمهای اوبانای-سان نگاه کنم؟!» خجالت از شدتِ زیاد، اجازه نمیداد حتی یک خوابِ کوتاه هم به سراغش بیاید.
بالاخره فردا صبح از راه رسید. میتسوری با چشمانی که از بیخوابی پف کرده بودند و ذهنی که کاملاً مهآلود بود، به مدرسه رفت. روی صندلیاش نشست، دفترش را باز کرد و شروع کرد به حل کردنِ مسائل ریاضی. اما حقیقت این بود که او اصلاً نمیفهمید چه مینویسد! اعداد و ارقام جلوی چشمش میرقصیدند و هیچ معنایی برایش نداشتند؛ چون تمامِ انرژیاش صرفِ جنگیدن با خجالتِ دیشب شده بود.
در همان ساعت، اوبانای هم به کلاس رسید. چون خیلی زود رسیده بودند، در آن لحظه فقط آن دو نفر در کلاس بودند. اوبانای که متوجهِ وضعیتِ پریشان و بیحوصلهی میتسوری شده بود، تصمیم گرفت برای اینکه او زودتر از شرِ این مشقهای سخت خلاص شود، به او کمک کند. میتسوری که از خجالتِ دیشب هنوز میتوانست سنگینیِ آن لحظه را حس کند، حتی جرئت نمیکرد نگاهش را از دفتر بردارد یا به چشمهای اوبانای خیره شود؛ او فقط با هر جملهای که اوبانای میگفت، با یک تکانِ کوتاه سر، تایید میکرد، در حالی که تمامِ وجودش از شرم میلرزید.
بعد از مدتی، مشقهای میتسوری تمام شد و آن دو، که برای لحظهای تمامِ دنیایشان شده بودند، غرق در صحبت با هم شدند. اما به محض اینکه اولین همکلاسی وارد کلاس شد، انگار جادو از بین رفت. اوبانای و میتسوری، ناگهان و با مهارتِ عجیبی، جوری رفتار کردند که انگار هیچ رابطهای با هم ندارند و همدیگر را نمیشناسند.
کمی بعد، بچهها یکییکی وارد شدند و بالاخره معلم به کلاس آمد. معلم با لحنی جدی اما روتین، اعلام کرد: «بچهها، امروز میخوام جاهاتون رو عوض کنم. من دو نفر رو به صورت شانسی انتخاب میکنم و شما باید همونجا بشینید.»
معلم شروع کرد به تعیینِ جایگاهها:
- **رنگوکو و کانائه** در ردیف وسط قرار گرفتند.
- **شینوبو و تنجن** درست پشتِ سرِ رنگوکو و کانائه نشستند.
- **میتسوری و اوبانای** هم کنار پنجره، دقیقاً در کنارِ رنگوکو و کانائه قرار گرفتند.
- و **گیو و سانمی** هم درست پشتِ سرِ میتسوری و اوبانای نشستند.
معلم با قاطعیت گفت: «خیلی خب، جاهاتون تعیین شد! هیچ شکایتی هم قبول نیست، حالا همگی بشینید سر جاهاتون!»
م气氛 کلاس بلافاصله تغییر کرد. میتسوری که کنارِ اوبانای و در نزدیکیِ بقیه قرار گرفته بود، دوباره از شدتِ خجالت سرخ شده بود. سانمی که درست پشت سرِ آنها بود، از این جابهجاییِ ناگهانی و شلوغیِ کلاس حسابی اصطیلی و عصبی شده بود. شینوبو هم که پشتِ سرِ کانائه و رنگوکو بود، از شدتِ سر و صدای بچهها و جابهجاییها، گوشهایش را از کلافگی گرفته بود. اما کانائه، چون با رنگوکو مشکلی نداشت، با آرامش و لبخند شروع کرد به صحبت کردن با او و هر دو غرق در گفتگو شدند. این وضعیتِ آرامِ کانائه و رنگوکو، فقط باعث شد سانمی که در پشتِ سرِ آنها بود، بیشتر از کوره در برود و عصبانیتر شود.
***
***
شب تا صبح برای میتسوری، طولانیترین و دشوارترین شبِ زندگیاش بود. او حتی یک لحظه هم نتوانسته بود چشم روی هم بگذارد، چون تصویرِ دیشب مثل یک فیلمِ تمامنشدنی مدام در ذهنش پخش میشد. تمامِ وجودش از خجالت میسوخت؛ یادش میآمد که چطور در آن آرامستان، در میانِ آن فضایِ وهمآلود، لبهایش را با اوبانای لمس کرده بود و بعد، از شدتِ آرامشی که در آغوش او پیدا کرده بود، سرش روی شانه اش سنگینی کرده و به خواب رفته بود.
او در تاریکیِ اتاق، زیرِ پتو، با لپهایی که از شدتِ سرخ بودن میسوخت، مدام با خودش زمزمه میکرد: «آی احمق! احمقِ خنگک! این چه کاری بودددد؟ چطور تونستم؟! وای من دیگه چطور به چشمهای اوبانای-سان نگاه کنم؟!» خجالت از شدتِ زیاد، اجازه نمیداد حتی یک خوابِ کوتاه هم به سراغش بیاید.
بالاخره فردا صبح از راه رسید. میتسوری با چشمانی که از بیخوابی پف کرده بودند و ذهنی که کاملاً مهآلود بود، به مدرسه رفت. روی صندلیاش نشست، دفترش را باز کرد و شروع کرد به حل کردنِ مسائل ریاضی. اما حقیقت این بود که او اصلاً نمیفهمید چه مینویسد! اعداد و ارقام جلوی چشمش میرقصیدند و هیچ معنایی برایش نداشتند؛ چون تمامِ انرژیاش صرفِ جنگیدن با خجالتِ دیشب شده بود.
در همان ساعت، اوبانای هم به کلاس رسید. چون خیلی زود رسیده بودند، در آن لحظه فقط آن دو نفر در کلاس بودند. اوبانای که متوجهِ وضعیتِ پریشان و بیحوصلهی میتسوری شده بود، تصمیم گرفت برای اینکه او زودتر از شرِ این مشقهای سخت خلاص شود، به او کمک کند. میتسوری که از خجالتِ دیشب هنوز میتوانست سنگینیِ آن لحظه را حس کند، حتی جرئت نمیکرد نگاهش را از دفتر بردارد یا به چشمهای اوبانای خیره شود؛ او فقط با هر جملهای که اوبانای میگفت، با یک تکانِ کوتاه سر، تایید میکرد، در حالی که تمامِ وجودش از شرم میلرزید.
بعد از مدتی، مشقهای میتسوری تمام شد و آن دو، که برای لحظهای تمامِ دنیایشان شده بودند، غرق در صحبت با هم شدند. اما به محض اینکه اولین همکلاسی وارد کلاس شد، انگار جادو از بین رفت. اوبانای و میتسوری، ناگهان و با مهارتِ عجیبی، جوری رفتار کردند که انگار هیچ رابطهای با هم ندارند و همدیگر را نمیشناسند.
کمی بعد، بچهها یکییکی وارد شدند و بالاخره معلم به کلاس آمد. معلم با لحنی جدی اما روتین، اعلام کرد: «بچهها، امروز میخوام جاهاتون رو عوض کنم. من دو نفر رو به صورت شانسی انتخاب میکنم و شما باید همونجا بشینید.»
معلم شروع کرد به تعیینِ جایگاهها:
- **رنگوکو و کانائه** در ردیف وسط قرار گرفتند.
- **شینوبو و تنجن** درست پشتِ سرِ رنگوکو و کانائه نشستند.
- **میتسوری و اوبانای** هم کنار پنجره، دقیقاً در کنارِ رنگوکو و کانائه قرار گرفتند.
- و **گیو و سانمی** هم درست پشتِ سرِ میتسوری و اوبانای نشستند.
معلم با قاطعیت گفت: «خیلی خب، جاهاتون تعیین شد! هیچ شکایتی هم قبول نیست، حالا همگی بشینید سر جاهاتون!»
م气氛 کلاس بلافاصله تغییر کرد. میتسوری که کنارِ اوبانای و در نزدیکیِ بقیه قرار گرفته بود، دوباره از شدتِ خجالت سرخ شده بود. سانمی که درست پشت سرِ آنها بود، از این جابهجاییِ ناگهانی و شلوغیِ کلاس حسابی اصطیلی و عصبی شده بود. شینوبو هم که پشتِ سرِ کانائه و رنگوکو بود، از شدتِ سر و صدای بچهها و جابهجاییها، گوشهایش را از کلافگی گرفته بود. اما کانائه، چون با رنگوکو مشکلی نداشت، با آرامش و لبخند شروع کرد به صحبت کردن با او و هر دو غرق در گفتگو شدند. این وضعیتِ آرامِ کانائه و رنگوکو، فقط باعث شد سانمی که در پشتِ سرِ آنها بود، بیشتر از کوره در برود و عصبانیتر شود.
***
- ۸۴
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط