آسمان با غرشی ناگهانی ابر ها را شکافت
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶³.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
آسمان با غرشی ناگهانی، ابر ها را شکافت.
بارش شدید تر شد، و با تندی بر سر و پیکرِ جونگکوک میکوبید.
موهای ژل خورده و مرتبش، حالا خیس و آشفته پخش شده بود، و چند تاری کوچک روی چشماش افتاده بود.
لوسیا با صدایش کامل برگشت و نگاهش کرد، بعد با قدم های بلند سمتش گام برداشت.
روبرویش ایستاد و به جاکلیدش داخلِ دست جونگکوک خیره شد، بعد سریع گوشهی کوله اش رو بغلش گرفت و به جای خالیش نگاه کرد.
جونگکوک: نمیخوای بگیریش؟
لوسیا سریع نگاهش کرد، دستش رو دراز کرد و جاکلیدی رو از دستش گرفت، بعد نگاهی عمیق به جونگکوک انداخت، لباسِ فرمِ هر دوشون کاملا خیس شده، و به اندامشان چسبیده بود، باد زوزه کنان از زیر گوششان گذر میکرد و میلرزاندشان، موهای لوسیا در هوا تاب میخورد، اما در بین، نگاهِ جونگکوک جایِ دیگری رو نشانه گرفته بود.
لوسیا ردِ نگاهِ متعجبش رو که گرفت، به لباس خودش خطم شد.
به خاطر بارون، لباسش خیس و نازک، روی پوستش نشسته بود و کمی از سوتینِ سفید رنگش را قابله دید کرده بود.
از خجالت سرخ شد و به سرعت دستاش رو جلوی سینه اش گرفت، متعجب بلند گفت:
_ به چی زل زدی عوضی!
جونگکوک با فریادش ناگهان پلک زد و نگاهش رو گرفت، بعد با اخم گفت:
_ عمدی نبود، خودت جلوی روم وایسادی به من چه!
لوسیا: تو...
کلامش را خورد، لبش رو با حرص به دندان گرفت، چهرهاش در هم رفت و برگشت تا بره، اما با صدایی که از روبرو بلند شد سر جایش متوقفش کرد.
مادرش با تعجب، جلوی در به آن دو خیره بود:
_ لوسیا؟!
ادامه دارد...
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
آسمان با غرشی ناگهانی، ابر ها را شکافت.
بارش شدید تر شد، و با تندی بر سر و پیکرِ جونگکوک میکوبید.
موهای ژل خورده و مرتبش، حالا خیس و آشفته پخش شده بود، و چند تاری کوچک روی چشماش افتاده بود.
لوسیا با صدایش کامل برگشت و نگاهش کرد، بعد با قدم های بلند سمتش گام برداشت.
روبرویش ایستاد و به جاکلیدش داخلِ دست جونگکوک خیره شد، بعد سریع گوشهی کوله اش رو بغلش گرفت و به جای خالیش نگاه کرد.
جونگکوک: نمیخوای بگیریش؟
لوسیا سریع نگاهش کرد، دستش رو دراز کرد و جاکلیدی رو از دستش گرفت، بعد نگاهی عمیق به جونگکوک انداخت، لباسِ فرمِ هر دوشون کاملا خیس شده، و به اندامشان چسبیده بود، باد زوزه کنان از زیر گوششان گذر میکرد و میلرزاندشان، موهای لوسیا در هوا تاب میخورد، اما در بین، نگاهِ جونگکوک جایِ دیگری رو نشانه گرفته بود.
لوسیا ردِ نگاهِ متعجبش رو که گرفت، به لباس خودش خطم شد.
به خاطر بارون، لباسش خیس و نازک، روی پوستش نشسته بود و کمی از سوتینِ سفید رنگش را قابله دید کرده بود.
از خجالت سرخ شد و به سرعت دستاش رو جلوی سینه اش گرفت، متعجب بلند گفت:
_ به چی زل زدی عوضی!
جونگکوک با فریادش ناگهان پلک زد و نگاهش رو گرفت، بعد با اخم گفت:
_ عمدی نبود، خودت جلوی روم وایسادی به من چه!
لوسیا: تو...
کلامش را خورد، لبش رو با حرص به دندان گرفت، چهرهاش در هم رفت و برگشت تا بره، اما با صدایی که از روبرو بلند شد سر جایش متوقفش کرد.
مادرش با تعجب، جلوی در به آن دو خیره بود:
_ لوسیا؟!
ادامه دارد...
- ۱.۸k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط