فضای بینشان حسابی سنگین بود سکوتی خفه کننده حصارشان کرده بود و تنها صدای ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶⁵.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
فضای بینشان حسابی سنگین بود، سکوتی خفه کننده حصارشان کرده بود، و تنها صدایِ برخوردِ ارومِ قاشق و چنگال که به بشقاب اصابت میکرد به گوش میرسید.
لوسیا با تعجب هنوز نیمه خیس، به زانو های برهنه اش خیره بود. و انگشتاش رو محکم مشت کرده بود
اما این رو متوجه نمیشد.
چرا انقدر استرس و اضطراب داره؟
در حالی که جونگکوک خونسرد رویِ صندلیِ غذا خوری لم داده و منتظر به مادرش که داشت براش غذا میکشید خیره بود.
از حرص گونه هایش را باد کرد و به خاطر جوِ معدب کننده پاهاش رو تند تند بالا و پایین میکرد.
باز خوبه پدرش خونه نبود!
و به طرز عجیبی تا الان مادرش سوال جوابش نکرده بود.
مادرش چرخید سمتِ لوسیا و گفت:
_ لوسیا تا من غذا هارو میکشم برو لباس هات رو عوض کن، خیسِ آب شدی.
بعد برگشت سمت جونگکوک، و همان حرف هارو به اون هم زد، و بهش گفت میتونه از لباس های همسرش قرض بگیره!
لوسیا بهشون زل زده بود، که تا مادرش روش رو چرخاند، جونگکوک چشمکی بهش زد و لبخند محوی زد.
دختر از تعجب چشماش باز تر شد.
این پسر قطعا یه تخته اش کمه!
لوسیا سریع از روی صندلی بلند شد و سمت اتاقش رفت تا لباس هاش رو عوض کنه.
به داخل اتاقش که رسید، محکم در رو بست، و به در تکیه داد. آهسته پایین لیز خورد و نشست.
لوسیا: این چه وضعیتیه؟!!
تند سرش رو تکون داد تا افکارش رو پس بزنه، بعد بلند شد و سمت کمدش قدم برداشت.
دستاش رو بین لباس ها چرخاند، و یک تیشرتِ سفیدی برداشت و تنش کرد. دامنش رو هم در آورد، و با یک شلوارِ خانگی عوضش کرد.
که یک طرحه کوچیکِ خرگوشه سفید، روش داشت.
حوصلهی خشک کردن موهاش رو نداشت، پس همانطور از بالا بست، و به شکل گوجه ای پیچید و ولش کرد.
نگاهی به آینه انداخت، زیادی ساده نبود؟
باز تند سرش رو چپ و راست تکون داد.
خب که چی؟ نکنه فکر کرده لازمه به خاطره جونگکوک یک لباس بهتر بپوشه؟
معلومه که نه!
و قبل اینکه فکر های احمقانه ی دیگه ای بهش سر بزنه، از اتاق خارج شد.
ادامه دارد...
شرط: 90 لایک ۶۰ کامنت.
کامنت ها تکی چند تا کامنت نزارن
حرف بزنید، غیبت کنید😂
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
فضای بینشان حسابی سنگین بود، سکوتی خفه کننده حصارشان کرده بود، و تنها صدایِ برخوردِ ارومِ قاشق و چنگال که به بشقاب اصابت میکرد به گوش میرسید.
لوسیا با تعجب هنوز نیمه خیس، به زانو های برهنه اش خیره بود. و انگشتاش رو محکم مشت کرده بود
اما این رو متوجه نمیشد.
چرا انقدر استرس و اضطراب داره؟
در حالی که جونگکوک خونسرد رویِ صندلیِ غذا خوری لم داده و منتظر به مادرش که داشت براش غذا میکشید خیره بود.
از حرص گونه هایش را باد کرد و به خاطر جوِ معدب کننده پاهاش رو تند تند بالا و پایین میکرد.
باز خوبه پدرش خونه نبود!
و به طرز عجیبی تا الان مادرش سوال جوابش نکرده بود.
مادرش چرخید سمتِ لوسیا و گفت:
_ لوسیا تا من غذا هارو میکشم برو لباس هات رو عوض کن، خیسِ آب شدی.
بعد برگشت سمت جونگکوک، و همان حرف هارو به اون هم زد، و بهش گفت میتونه از لباس های همسرش قرض بگیره!
لوسیا بهشون زل زده بود، که تا مادرش روش رو چرخاند، جونگکوک چشمکی بهش زد و لبخند محوی زد.
دختر از تعجب چشماش باز تر شد.
این پسر قطعا یه تخته اش کمه!
لوسیا سریع از روی صندلی بلند شد و سمت اتاقش رفت تا لباس هاش رو عوض کنه.
به داخل اتاقش که رسید، محکم در رو بست، و به در تکیه داد. آهسته پایین لیز خورد و نشست.
لوسیا: این چه وضعیتیه؟!!
تند سرش رو تکون داد تا افکارش رو پس بزنه، بعد بلند شد و سمت کمدش قدم برداشت.
دستاش رو بین لباس ها چرخاند، و یک تیشرتِ سفیدی برداشت و تنش کرد. دامنش رو هم در آورد، و با یک شلوارِ خانگی عوضش کرد.
که یک طرحه کوچیکِ خرگوشه سفید، روش داشت.
حوصلهی خشک کردن موهاش رو نداشت، پس همانطور از بالا بست، و به شکل گوجه ای پیچید و ولش کرد.
نگاهی به آینه انداخت، زیادی ساده نبود؟
باز تند سرش رو چپ و راست تکون داد.
خب که چی؟ نکنه فکر کرده لازمه به خاطره جونگکوک یک لباس بهتر بپوشه؟
معلومه که نه!
و قبل اینکه فکر های احمقانه ی دیگه ای بهش سر بزنه، از اتاق خارج شد.
ادامه دارد...
شرط: 90 لایک ۶۰ کامنت.
کامنت ها تکی چند تا کامنت نزارن
حرف بزنید، غیبت کنید😂
- ۲.۰k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط