.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁹.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁹.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
(دو روز بعد ــ روز عروسی)
آن دو روز به طرز عجیبی سخت گذشته بود.
از نگاههای سنگین و قضاوتگر اعضای عمارت گرفته تا زمزمههای خدمتکارها و کارکنان.
دیروز هم بعد از یکی از کنایههای تمامنشدنی ناهی، بالاخره صبر میا لبریز شده بود و بحث کوتاهی بینشان شکل گرفته بود.
البته تهیونگ خودش اجازه داده بود و بهش گفته بود:
« کمتر مقابل حرفهای زنندهشون مثل موش قایم شو...بد نیست گربه شدن هم بلد باشی.»
همین جملهی لعنتی باعث شده بود جواب ناهی را بدهد.
و نتیجهاش چیزی جز بیشتر شدن نفرت آن زن نسبت به خودش نبود.
اما حالا همهی آنها اهمیتی نداشت.
با حیرت مقابل آینهی قدی ایستاده بود و به تصویر خودش خیره شده بود.
_ یا مسیح...این منم؟!
با ناباوری به چهرهی خودش نگاه کرد.
آرایش ملایم اما بینقص، صورتش را زیباتر از همیشه نشان میداد.
هیچوقت آنقدر فرصت نداشت که به خودش برسد.
زندگی همیشه بارهای سنگینتری روی شانههایش گذاشته بود.
نگاهش روی لباس عروس سفید و ظریفش لغزید.
انگشتانش آرام روی پارچهی نرم لباس کشیده شدند.
لبخند محوی گوشهی لبش نشست.
...
_ مامان! مامان!
دختر کوچولوی هفت ساله با قدمهای ریز و تند سمت مادرش دوید.
لبخند بزرگی روی صورتش بود و جای خالی یکی از دندانهای جلویش باعث میشد بامزهتر به نظر برسد.
عکس را بالا گرفت و گفت:
_ ببین چی پیدا کردم!
مادرش ظرف را کنار گذاشت و با لبخند به عکس قدیمی خودش در لباس عروس نگاه کرد:
_ اینو از کجا پیدا کردی؟
_ توی جعبهی زیر تخت!
زن انگار تازه چیزی یادش آمده باشد.
لبخند گرمی زد.
میا با کنجکاوی پرسید:
_ منم وقتی بزرگ بشم و ازدواج کنم لباس عروس میپوشم؟
چشمان مادرش برق زد.
لحظهای دختر کوچکش را در لباس عروس تصور کرد.
بعد آرام گفت:
_ البته عزیزم...
دستش را روی گونهی دخترش گذاشت:
_ اون روز خودم لباس عروس رو تنت میکنم.
میا قهقههی شیرینی زد:
_ قول؟
_ قول.
...
حتی نفهمید اشک چه زمانی از چشمش فرار کرد.
قطرهی گرمی روی گونهاش لغزید و روی مشت فشردهاش که لباسش را چنگ زده بود چکید.
قلبش درد گرفت.
آنقدر ناگهانی که نفسش را برید:
_ کاش اینجا بودی مامان...
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادت نره زیبارو
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
(دو روز بعد ــ روز عروسی)
آن دو روز به طرز عجیبی سخت گذشته بود.
از نگاههای سنگین و قضاوتگر اعضای عمارت گرفته تا زمزمههای خدمتکارها و کارکنان.
دیروز هم بعد از یکی از کنایههای تمامنشدنی ناهی، بالاخره صبر میا لبریز شده بود و بحث کوتاهی بینشان شکل گرفته بود.
البته تهیونگ خودش اجازه داده بود و بهش گفته بود:
« کمتر مقابل حرفهای زنندهشون مثل موش قایم شو...بد نیست گربه شدن هم بلد باشی.»
همین جملهی لعنتی باعث شده بود جواب ناهی را بدهد.
و نتیجهاش چیزی جز بیشتر شدن نفرت آن زن نسبت به خودش نبود.
اما حالا همهی آنها اهمیتی نداشت.
با حیرت مقابل آینهی قدی ایستاده بود و به تصویر خودش خیره شده بود.
_ یا مسیح...این منم؟!
با ناباوری به چهرهی خودش نگاه کرد.
آرایش ملایم اما بینقص، صورتش را زیباتر از همیشه نشان میداد.
هیچوقت آنقدر فرصت نداشت که به خودش برسد.
زندگی همیشه بارهای سنگینتری روی شانههایش گذاشته بود.
نگاهش روی لباس عروس سفید و ظریفش لغزید.
انگشتانش آرام روی پارچهی نرم لباس کشیده شدند.
لبخند محوی گوشهی لبش نشست.
...
_ مامان! مامان!
دختر کوچولوی هفت ساله با قدمهای ریز و تند سمت مادرش دوید.
لبخند بزرگی روی صورتش بود و جای خالی یکی از دندانهای جلویش باعث میشد بامزهتر به نظر برسد.
عکس را بالا گرفت و گفت:
_ ببین چی پیدا کردم!
مادرش ظرف را کنار گذاشت و با لبخند به عکس قدیمی خودش در لباس عروس نگاه کرد:
_ اینو از کجا پیدا کردی؟
_ توی جعبهی زیر تخت!
زن انگار تازه چیزی یادش آمده باشد.
لبخند گرمی زد.
میا با کنجکاوی پرسید:
_ منم وقتی بزرگ بشم و ازدواج کنم لباس عروس میپوشم؟
چشمان مادرش برق زد.
لحظهای دختر کوچکش را در لباس عروس تصور کرد.
بعد آرام گفت:
_ البته عزیزم...
دستش را روی گونهی دخترش گذاشت:
_ اون روز خودم لباس عروس رو تنت میکنم.
میا قهقههی شیرینی زد:
_ قول؟
_ قول.
...
حتی نفهمید اشک چه زمانی از چشمش فرار کرد.
قطرهی گرمی روی گونهاش لغزید و روی مشت فشردهاش که لباسش را چنگ زده بود چکید.
قلبش درد گرفت.
آنقدر ناگهانی که نفسش را برید:
_ کاش اینجا بودی مامان...
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادت نره زیبارو
- ۴.۶k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط