نگاه از زیر پرده .
نگاه از زیر پرده .
جونگکوک با شنیدن ریتم آهنگ سر تکون میداد زیرا با دیدن سئو و هیون بک بدون جین وو و آوا او را به فکر فرو برده بود .. جونگکوک بود که مدت ها به این موضوع پی برده ٫ شاید اونی که آوا رو به این روز انداخته خودت باشی کیم جین وو ٫ با این حال دلش به حدی درد میگرفت .. با دیدن آن دختر احساس بدی میگرفت ترکیبی از دستگاه نشان دهنده ضربان قلب بالا میرفت و در کله وجودش این را خبر میداد ..
با دستش راست اش که حاصل از خالکوبی های جذاب بود فرمان را سمت چپ چرخاند .. لبش را گزید .. حالا جلو عمارت کیم ایستاد .. لعنتی گفت و اصلا با خود فکر کرد که چرا اینجاست چی اونو اینجا کشانده .. چشم دوخت به اتاق ای که پرده های سفید داره یعنی اتاق آوا..
پنچرش باز بود ، و چراغ هاش روشن .. پس یعنی بیدار بود
جونگکوک دستش را از روی فرمان برداشت به شدت کلافه روی زانو گذاشت ٫ چه مرگته جونگکوک بس کن چیزی نشده که اومدی اینجا ٫
دوباره ماشین رو روشن کرد ناگهانی یاد سخن تهیونگ کوچولو افتاد ٫هیونگ دخترا خیلی دوست دارن که پسرا بهش زنگ بزنند ٫ لبخندی زد و شیطون کوسه لبش را گزید سپس تند گوشی را برداشت و شمارش را گرفت .. بوق اول .. دوم سوم ... چهار پنچ و شیش .. در اخر جونگکوک نا امید میشد ولی صدا ضعیف آوا به گوشش خورد : آلو .. مثل قدیم ضعیف ..
جونگکوک: چطوری ؟ خوبی صدات چرا اینجوریه
دخترک بغض آلوده از اتاق به سمت پنجره رفت و بازش کرد سپس با خوردن هوا نفس عمیقی کشید : خوبم .. چرا زندگی زدین
جونگکوک متوجه حالت دخترک شد .. سپس سمت پنچره نگاه کرد .. ناگهانی محو آن تصواری شد .. آوا با موهای بلند ای که حالا با باد میرقصیدن .. لباس سفید و یک شانه اش افتاده .. گیره بسیار . کوچیکی در موهایش برق خواستی میزد .. جونگکوک حاضر بود قسم بخوره که به این خوشگلی ندیده بود به محض گرامی خود و صورتش متوجه شد .
ات: دکتر ؟
افکار جونگکوک خراب شد و تند گفت : ببخشید زندگی ؟ منظورت همون زنگ بود
آوا با لحن آرامی گفت : نمیدونم یه چیزی گفتم
جونگکوک چشم دوخته به دخترک آروم با لبخند گفت : چرا عصبانی شدی ؟ ببینم کاری کردم که از دستم ناراحته شدی
بغض بدی به گلوش چنگ زد ٫ کاشکی پیشم بودی ٫
ات: نه چیزی نشده
جونگکوک: مطمئنی ؟
دخترک نفس سختی کشید و چشم به زمین دوخت جونگکوک به خوبی متوجه حالت او شد دخترک تند به پشت نگاه کرد سپس گوشی از دستش روی زمین اتاق افتاد ..اخم های جونگکوک تو هم رفت ..
آوا با ترس به مرد مست نگاه کرد حتی متوجه نشده بود که در اتاق رو قفل نکرده .. امشب هیچ کس جز آوا و آن مرد حریص در عمارت حضور نداشتن و این بیشتر ات را عصبی و شاید هم ترسیده میکرد
جون وو خندید سپس در را محکم زد .. دخترک از شدت ترس دوید سمت تخت و دستش را زیر بالشت برد ولی هیچ ردی ازش نبود ٫ تیغ نیست خدا یا کمکم کم ٫ .. تا چرخید جون وو عصبی مانند نگاهش کرد مردک عوضی حتی متوجه راه رفتن کج هم نبود ..
آوا : ازم دور شد... صداش میلرزید ... ولی اون لعنتی که به این فکر نمیکرد .. محکم دخترک را بر روی تخت انداخت : تو... زندگی منو خراب کردی ..
داد زد و ات بود که بشدت ترسیده بود امشب راه فراری نداشت .. هیچ کس نبود نجاتی به او بدهد .. دخترک تا حدی گریه اش گرفت و ترسیده میخواست نیم خیز شود.. ولی آن مرد عوضی رویش خیمه زد سپس هر دو دست های او را بالا سرش قفل کرد .. دخترک گریه کرد و داد زد: ولم۰ کن .. ولم کن ..
باز هم همان شب .. دردناک همان تاریکی همان بی کسی هام بی عدالتی .. تنها .. با بلند ترین صدا مثل همون شب داد میرد و از خدا یا هر کس دیگری کمک میخواست .. بازم زیر همان مرد بود..
مرد عوضی سرش را در گردن دخترک فرو برد و با برخورد در و دیوار تند سر بلند کرد .. آوا.. غمگین و اشک میریخت .. پلک از روی هم برداشت .. این خواب بود دقیقه یه خواب جونگکوک به شدت عصبی سمتش هجوم برد جون وو ای که حالا خوب مستی را کنار گذاشته بود .. مات و مبهوت به جونگکوک نگاه میکرد ..
جونگکوک با شنیدن ریتم آهنگ سر تکون میداد زیرا با دیدن سئو و هیون بک بدون جین وو و آوا او را به فکر فرو برده بود .. جونگکوک بود که مدت ها به این موضوع پی برده ٫ شاید اونی که آوا رو به این روز انداخته خودت باشی کیم جین وو ٫ با این حال دلش به حدی درد میگرفت .. با دیدن آن دختر احساس بدی میگرفت ترکیبی از دستگاه نشان دهنده ضربان قلب بالا میرفت و در کله وجودش این را خبر میداد ..
با دستش راست اش که حاصل از خالکوبی های جذاب بود فرمان را سمت چپ چرخاند .. لبش را گزید .. حالا جلو عمارت کیم ایستاد .. لعنتی گفت و اصلا با خود فکر کرد که چرا اینجاست چی اونو اینجا کشانده .. چشم دوخت به اتاق ای که پرده های سفید داره یعنی اتاق آوا..
پنچرش باز بود ، و چراغ هاش روشن .. پس یعنی بیدار بود
جونگکوک دستش را از روی فرمان برداشت به شدت کلافه روی زانو گذاشت ٫ چه مرگته جونگکوک بس کن چیزی نشده که اومدی اینجا ٫
دوباره ماشین رو روشن کرد ناگهانی یاد سخن تهیونگ کوچولو افتاد ٫هیونگ دخترا خیلی دوست دارن که پسرا بهش زنگ بزنند ٫ لبخندی زد و شیطون کوسه لبش را گزید سپس تند گوشی را برداشت و شمارش را گرفت .. بوق اول .. دوم سوم ... چهار پنچ و شیش .. در اخر جونگکوک نا امید میشد ولی صدا ضعیف آوا به گوشش خورد : آلو .. مثل قدیم ضعیف ..
جونگکوک: چطوری ؟ خوبی صدات چرا اینجوریه
دخترک بغض آلوده از اتاق به سمت پنجره رفت و بازش کرد سپس با خوردن هوا نفس عمیقی کشید : خوبم .. چرا زندگی زدین
جونگکوک متوجه حالت دخترک شد .. سپس سمت پنچره نگاه کرد .. ناگهانی محو آن تصواری شد .. آوا با موهای بلند ای که حالا با باد میرقصیدن .. لباس سفید و یک شانه اش افتاده .. گیره بسیار . کوچیکی در موهایش برق خواستی میزد .. جونگکوک حاضر بود قسم بخوره که به این خوشگلی ندیده بود به محض گرامی خود و صورتش متوجه شد .
ات: دکتر ؟
افکار جونگکوک خراب شد و تند گفت : ببخشید زندگی ؟ منظورت همون زنگ بود
آوا با لحن آرامی گفت : نمیدونم یه چیزی گفتم
جونگکوک چشم دوخته به دخترک آروم با لبخند گفت : چرا عصبانی شدی ؟ ببینم کاری کردم که از دستم ناراحته شدی
بغض بدی به گلوش چنگ زد ٫ کاشکی پیشم بودی ٫
ات: نه چیزی نشده
جونگکوک: مطمئنی ؟
دخترک نفس سختی کشید و چشم به زمین دوخت جونگکوک به خوبی متوجه حالت او شد دخترک تند به پشت نگاه کرد سپس گوشی از دستش روی زمین اتاق افتاد ..اخم های جونگکوک تو هم رفت ..
آوا با ترس به مرد مست نگاه کرد حتی متوجه نشده بود که در اتاق رو قفل نکرده .. امشب هیچ کس جز آوا و آن مرد حریص در عمارت حضور نداشتن و این بیشتر ات را عصبی و شاید هم ترسیده میکرد
جون وو خندید سپس در را محکم زد .. دخترک از شدت ترس دوید سمت تخت و دستش را زیر بالشت برد ولی هیچ ردی ازش نبود ٫ تیغ نیست خدا یا کمکم کم ٫ .. تا چرخید جون وو عصبی مانند نگاهش کرد مردک عوضی حتی متوجه راه رفتن کج هم نبود ..
آوا : ازم دور شد... صداش میلرزید ... ولی اون لعنتی که به این فکر نمیکرد .. محکم دخترک را بر روی تخت انداخت : تو... زندگی منو خراب کردی ..
داد زد و ات بود که بشدت ترسیده بود امشب راه فراری نداشت .. هیچ کس نبود نجاتی به او بدهد .. دخترک تا حدی گریه اش گرفت و ترسیده میخواست نیم خیز شود.. ولی آن مرد عوضی رویش خیمه زد سپس هر دو دست های او را بالا سرش قفل کرد .. دخترک گریه کرد و داد زد: ولم۰ کن .. ولم کن ..
باز هم همان شب .. دردناک همان تاریکی همان بی کسی هام بی عدالتی .. تنها .. با بلند ترین صدا مثل همون شب داد میرد و از خدا یا هر کس دیگری کمک میخواست .. بازم زیر همان مرد بود..
مرد عوضی سرش را در گردن دخترک فرو برد و با برخورد در و دیوار تند سر بلند کرد .. آوا.. غمگین و اشک میریخت .. پلک از روی هم برداشت .. این خواب بود دقیقه یه خواب جونگکوک به شدت عصبی سمتش هجوم برد جون وو ای که حالا خوب مستی را کنار گذاشته بود .. مات و مبهوت به جونگکوک نگاه میکرد ..
- ۴۷۵
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط