به زندگی کردن نمیگن خوش 🥀
به زندگی کردن نمیگن خوش 🥀
🥀به خوردن و خوابیدن نمیشه گفت زندگی 🥀
🥀به زندگی ای که در آن قطره ای از امید نداشته باشه نمیگن زندگی 🥀
دیدش نگاهش رفتارش حسش تیله های مشکیش وجود بی حد مرگ بارش..موهای مرتب و زیبایش حس و بوی . شیرینی و وانیلیش.. تک تک آن جملات در سر دخترک غمگین میگشت .. حسش نبود و بودش... برای دخترک یه امید پر از عشق یا شاید هم شادی بود .. عشقی که ازش میترسید .. احساسی که به شدت ازش میترسید . دخترک اشک ریختن و گونه های خیس مانند به آسمان چشم دوخت و پلک روی هم گذاشت .. شب یه شب پر از درد به شب پر از نفرت و در حال حاظر غمگین
.......
مرد مشکی پوش با احترام و در سکوت روی مبل نشسته بود و به اطراف خانه نگاهی انداخت یک خانه غریبه .. جونگکوک در ذهنش به چیزای خیلی زیادی فکر میکرد .. ازدواج اجباری دوستش یون می .. یا نامزدی خیره منتظره برادرش .. شاید هم گذشته بیش از حد قرمز و ترسناک .. خودش چی .. مادر و پدرش چی ... ، پای راستش به شدت تکون خورد .. آرنج هایش را روی زانو ها خود گذاشت ..
پدر یون می خیلی غمگین گفت : درسته که دخترم عاشق پسر کیم هیون بک نیست ولی باید باهاش ازدواج کنه .. یون می بغض آلوده اول به جونگکوک نگاه کرد سپس به پدرش در کمال سکوت کنار جین جو نشسته بود ..
تهیونگ به اطراف نگاه کرد سپس آروم به جونگکوک نزدیک شد و گفت : هیونگ برزگه چرا نیومد ؟ پیش دوشت دخترش بود
جونگکوک اخم کرد و نگاهش کرد سپس آروم گفت : زشته پچ پچ نکن....
هیون بک .. پدر ات.. پدر سئو .. یعنی .. قراره سئو با یون می ازدواج کنه جونگکوک گیج چشم به پدر یون می دوخت و جدی همچنین اخم کرده نگاهش کرد ناگهانی چشمای جونگکوک گرد تر شدن زمزمه کنان گفت ٫ اگه منو ببینه چی .. به خشکی شانس ٫
تند بلند شد و با لبخند زوری گفت : مامی جون .. پدر و عمو جان من باید برم جلسه ای دارم
یون جی غمگین نگاهش کرد و تند گفت : تو قول دادی امشب پیشم باشی ..
جونگکوک لبخند تلخی زد : ببخشید واقعا معذرت خواهیم باید برم
جیمین با کمال احترام و لبخند گفت: برو پسرم به کارت برس
جین جو : زنک بزنی یا باشه
تهیونگ زبون دراز کرد و تند گفت : میره پیشه دوشت دخترش آره
جیمین خجالت زده گفت : ساکت نه کوچولو موچولو
جونگکوک ریز خندید سپس محمد لپ برادر کوچیکش را کشید که باعث جیغ آرامی از ته شد
جونگکوک : برام کاکائو میارم
تهیونگ دست به سینه شد و کنار پدرش نشست سپس با اخم گفت : توت فرنگی .. میخواهم
جیمین خندید و پسرکش را بغل گرفت ... جونگکوک بعد از خداحافظی کوتاه از عمارت خارج شد سپس سمت ماشین رفت ولی صدای ضعیفی ای از پشت سر شنید .. و سمتش چرخید در کمال تعجب گفت : یون می چی شده ؟
یون می با دامن کوتاه و چسپیده جلو جونگکوک خیلی نزدیک ایستاد و با جدیت گفت : من با سئو ازدواج نمیکنم ..
جونگکوک خندید و دست تو جیب چسپی اش برد : خون اینو نباید به پدرت بگی .. یون می جدی و محکم نفس کشید : چرا خودتو به اون رها میزنی .. یعنی متوجه نمیشی
جونگکوک با دستش پشت گردنش را خاروند سپس گیج گفت : امممم ببخشید نه خیرم چیو میگی ..
یون می پوزخند زد سپس چنگ زد به موهایش : عشقمو متوجه نمیشی ؟هیچ جوره نمیفهمید ؟ واقعا جونگکوک ؟
چشمای گرد جونگکوک گرد تر شدن سپس بدون پلک زدن تند گفت. : ساکت شو کسی نشنوه
به اطراف نگاه کرد و آرنج یون می را گرفت سپس سمت دیگری کشاند زیرا از نگاه و دید بادیگارد ها پنهان بماند
یون می خشن داد زد : ولم کن.. بیا جونگکوک باهم باشیم .. ببین من دوست دارم .. سئو رو بیخیال باشه باهاش نامزد میکنم ولی من ترو .
جونگکوک: دهنتو ببند یون جی .. چیداری میگی تو اصلا متوجه هستی
عصبی دور خودش چرخید و پیشانیش را لمس کرد دوباره تند سمت یون می چرخید : ببین نه تو چیزی گفتی نه من شنیدم .. بیخیال شو - غمگین نگاهش کرد - منو تو نمیتونیم
پشت کرد به دخترک غمگین سپس گام برداشت ولی با صدا تو ایستاد : قسم میخورم زندگی حال و گذشته ترو نابود کنم .. اگه با من نباشی .. قول میدم که طعم خوشبختی رو نمیچشی....
جونگکوک بدون توجه به تهدید های کوچولو یون می گام برداشت .. ماشین خاکستری وارد حیاط شد .. جونگکوک لعنتی گفت . عصبی دوید سمت ستون .. ایستاد ..
یون می در حالی که به رفتن او نگاه میکرد عصبی و بیش از حد خطرناک ولی با دیدن جونگکوک که از آن ها قائم شد .. مات نگاهش کرد ..
دیگه حمایت نمیشه
🥀به خوردن و خوابیدن نمیشه گفت زندگی 🥀
🥀به زندگی ای که در آن قطره ای از امید نداشته باشه نمیگن زندگی 🥀
دیدش نگاهش رفتارش حسش تیله های مشکیش وجود بی حد مرگ بارش..موهای مرتب و زیبایش حس و بوی . شیرینی و وانیلیش.. تک تک آن جملات در سر دخترک غمگین میگشت .. حسش نبود و بودش... برای دخترک یه امید پر از عشق یا شاید هم شادی بود .. عشقی که ازش میترسید .. احساسی که به شدت ازش میترسید . دخترک اشک ریختن و گونه های خیس مانند به آسمان چشم دوخت و پلک روی هم گذاشت .. شب یه شب پر از درد به شب پر از نفرت و در حال حاظر غمگین
.......
مرد مشکی پوش با احترام و در سکوت روی مبل نشسته بود و به اطراف خانه نگاهی انداخت یک خانه غریبه .. جونگکوک در ذهنش به چیزای خیلی زیادی فکر میکرد .. ازدواج اجباری دوستش یون می .. یا نامزدی خیره منتظره برادرش .. شاید هم گذشته بیش از حد قرمز و ترسناک .. خودش چی .. مادر و پدرش چی ... ، پای راستش به شدت تکون خورد .. آرنج هایش را روی زانو ها خود گذاشت ..
پدر یون می خیلی غمگین گفت : درسته که دخترم عاشق پسر کیم هیون بک نیست ولی باید باهاش ازدواج کنه .. یون می بغض آلوده اول به جونگکوک نگاه کرد سپس به پدرش در کمال سکوت کنار جین جو نشسته بود ..
تهیونگ به اطراف نگاه کرد سپس آروم به جونگکوک نزدیک شد و گفت : هیونگ برزگه چرا نیومد ؟ پیش دوشت دخترش بود
جونگکوک اخم کرد و نگاهش کرد سپس آروم گفت : زشته پچ پچ نکن....
هیون بک .. پدر ات.. پدر سئو .. یعنی .. قراره سئو با یون می ازدواج کنه جونگکوک گیج چشم به پدر یون می دوخت و جدی همچنین اخم کرده نگاهش کرد ناگهانی چشمای جونگکوک گرد تر شدن زمزمه کنان گفت ٫ اگه منو ببینه چی .. به خشکی شانس ٫
تند بلند شد و با لبخند زوری گفت : مامی جون .. پدر و عمو جان من باید برم جلسه ای دارم
یون جی غمگین نگاهش کرد و تند گفت : تو قول دادی امشب پیشم باشی ..
جونگکوک لبخند تلخی زد : ببخشید واقعا معذرت خواهیم باید برم
جیمین با کمال احترام و لبخند گفت: برو پسرم به کارت برس
جین جو : زنک بزنی یا باشه
تهیونگ زبون دراز کرد و تند گفت : میره پیشه دوشت دخترش آره
جیمین خجالت زده گفت : ساکت نه کوچولو موچولو
جونگکوک ریز خندید سپس محمد لپ برادر کوچیکش را کشید که باعث جیغ آرامی از ته شد
جونگکوک : برام کاکائو میارم
تهیونگ دست به سینه شد و کنار پدرش نشست سپس با اخم گفت : توت فرنگی .. میخواهم
جیمین خندید و پسرکش را بغل گرفت ... جونگکوک بعد از خداحافظی کوتاه از عمارت خارج شد سپس سمت ماشین رفت ولی صدای ضعیفی ای از پشت سر شنید .. و سمتش چرخید در کمال تعجب گفت : یون می چی شده ؟
یون می با دامن کوتاه و چسپیده جلو جونگکوک خیلی نزدیک ایستاد و با جدیت گفت : من با سئو ازدواج نمیکنم ..
جونگکوک خندید و دست تو جیب چسپی اش برد : خون اینو نباید به پدرت بگی .. یون می جدی و محکم نفس کشید : چرا خودتو به اون رها میزنی .. یعنی متوجه نمیشی
جونگکوک با دستش پشت گردنش را خاروند سپس گیج گفت : امممم ببخشید نه خیرم چیو میگی ..
یون می پوزخند زد سپس چنگ زد به موهایش : عشقمو متوجه نمیشی ؟هیچ جوره نمیفهمید ؟ واقعا جونگکوک ؟
چشمای گرد جونگکوک گرد تر شدن سپس بدون پلک زدن تند گفت. : ساکت شو کسی نشنوه
به اطراف نگاه کرد و آرنج یون می را گرفت سپس سمت دیگری کشاند زیرا از نگاه و دید بادیگارد ها پنهان بماند
یون می خشن داد زد : ولم کن.. بیا جونگکوک باهم باشیم .. ببین من دوست دارم .. سئو رو بیخیال باشه باهاش نامزد میکنم ولی من ترو .
جونگکوک: دهنتو ببند یون جی .. چیداری میگی تو اصلا متوجه هستی
عصبی دور خودش چرخید و پیشانیش را لمس کرد دوباره تند سمت یون می چرخید : ببین نه تو چیزی گفتی نه من شنیدم .. بیخیال شو - غمگین نگاهش کرد - منو تو نمیتونیم
پشت کرد به دخترک غمگین سپس گام برداشت ولی با صدا تو ایستاد : قسم میخورم زندگی حال و گذشته ترو نابود کنم .. اگه با من نباشی .. قول میدم که طعم خوشبختی رو نمیچشی....
جونگکوک بدون توجه به تهدید های کوچولو یون می گام برداشت .. ماشین خاکستری وارد حیاط شد .. جونگکوک لعنتی گفت . عصبی دوید سمت ستون .. ایستاد ..
یون می در حالی که به رفتن او نگاه میکرد عصبی و بیش از حد خطرناک ولی با دیدن جونگکوک که از آن ها قائم شد .. مات نگاهش کرد ..
دیگه حمایت نمیشه
- ۳۴۱
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط