دوست داشتم معلم ادبیات بودم و تو عزیز دلم و بانوی خانه ام
دوست داشتم معلم ادبیات بودم و تو عزیز دلم و بانوی خانه ام
دوست داشتم هر روز تو را با شعری عاشقانه از خواب بلند کنم تا با چشمهای روشنت صبح را برایم روشن کنی
صبح به صبح با بوسیدن پیشانی ات خانه را ترک کنم و لحظه به لحظه دلتنگ این باشم که دوباره تو را ببینم
در محل کار برای دانش آموزانم ادبیات را با عشق تدریس کنم و طوری شعر ها را برایشان بخوانم که انگار دارم تو را می سرایم جوریکه همه دوست داشته باشند عاشق ادبیات شوند
همه دلشان بخواهد عشق را تجربه کنند و یکنفر عزیز دلشان شود
وقتی که مدرسه تعطیل میشود جای فحش و تیکه بار هم کردن شعرهایی که یاد گرفته اند را مرور کنند
من هم روز به روز هنگام بازگشت به خانه یک شاخه گل رز سفید را لای کتاب تازه شعری که برایت خریده ام بگذارم و لحظه به لحظه مشتاق این باشم که تو را دوباره ببینم
در را که باز میکنم،راه پله از عطر تو سرشار باشد و عشق پشت درخانه منتظرم مانده باشد
زنگ را که میزنم،در را برایم با خنده باز کنی و من از شدت دوست داشتنت دوباره و دوباره عاشقت بشوم
مثل هر روز یک شاخه گل رز سفید که لای کتاب شعر است را به تو بدهم و با بوسیدن پیشانی ات تمام خستگی هایم را از من بگیری
من آدم دوست داشتن خیلی چیزها نبودم ولی دوست داشتم معشوقه ام بودی و من تو را هر روز جای تمام گل ها میبوییدم و میبوسیدم و جای تمام کتاب های شعر میسرودم
میدانی همه چیز دست ما نیست،شاید رویاهای ما قشنگ ما باشد اما زندگی همیشه آنطور که باید برای ما اتفاقات قشنگی را رقم نمیزند
شاید این قشنگ نباشد که من معلم ادبیات نشدم و تو هم بانوی خانه من نشدی اما برای من هنوز این قشنگ است که تو عزیز دلم شدی و عزیز دلم مانده ای..
#محسن_صفری
دوست داشتم هر روز تو را با شعری عاشقانه از خواب بلند کنم تا با چشمهای روشنت صبح را برایم روشن کنی
صبح به صبح با بوسیدن پیشانی ات خانه را ترک کنم و لحظه به لحظه دلتنگ این باشم که دوباره تو را ببینم
در محل کار برای دانش آموزانم ادبیات را با عشق تدریس کنم و طوری شعر ها را برایشان بخوانم که انگار دارم تو را می سرایم جوریکه همه دوست داشته باشند عاشق ادبیات شوند
همه دلشان بخواهد عشق را تجربه کنند و یکنفر عزیز دلشان شود
وقتی که مدرسه تعطیل میشود جای فحش و تیکه بار هم کردن شعرهایی که یاد گرفته اند را مرور کنند
من هم روز به روز هنگام بازگشت به خانه یک شاخه گل رز سفید را لای کتاب تازه شعری که برایت خریده ام بگذارم و لحظه به لحظه مشتاق این باشم که تو را دوباره ببینم
در را که باز میکنم،راه پله از عطر تو سرشار باشد و عشق پشت درخانه منتظرم مانده باشد
زنگ را که میزنم،در را برایم با خنده باز کنی و من از شدت دوست داشتنت دوباره و دوباره عاشقت بشوم
مثل هر روز یک شاخه گل رز سفید که لای کتاب شعر است را به تو بدهم و با بوسیدن پیشانی ات تمام خستگی هایم را از من بگیری
من آدم دوست داشتن خیلی چیزها نبودم ولی دوست داشتم معشوقه ام بودی و من تو را هر روز جای تمام گل ها میبوییدم و میبوسیدم و جای تمام کتاب های شعر میسرودم
میدانی همه چیز دست ما نیست،شاید رویاهای ما قشنگ ما باشد اما زندگی همیشه آنطور که باید برای ما اتفاقات قشنگی را رقم نمیزند
شاید این قشنگ نباشد که من معلم ادبیات نشدم و تو هم بانوی خانه من نشدی اما برای من هنوز این قشنگ است که تو عزیز دلم شدی و عزیز دلم مانده ای..
#محسن_صفری
- ۴.۴k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط