{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۹۱
عقب گرد کردم و به سمت آسانسور رفتم.
دکمهشو زدم.
به مهرداد بگم؟
میرم اگه چیز مهمی بود بعد به مهرداد میگم.
#نیما
به قرص توي دستم نگاه کردم.
دو روز دیگه عدهش سر میاد.
قبل از مهرداد من دست به کار میشم؛ کاري میکنم که دیگه هیچ کسی ازش خبري نداشته باشه، ازش یه خلافکار حرفهاي میسازم، یکی که بتونم همه جا همراه خودم داشته باشمش، یه ملکه.
اون دختر جسور که جلوی نیما وایساد رو مال خودم میکنم.
فقط من اره من عاشق اون دختر پرو شدم.
از جام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم.
به سمت آبدارخونه رفتم.
همین که واردش شدم رضا رو دیدم.
سریع دستهاشو خشک کرد.
-چیزي لازم دارید آقا؟
قرصو طرفش گرفتم.
-اینو بگیر.
ازم گرفتش.
-هروقت بهت زنگ زدم و گفتم چاي یا قهوه بیار اینو بریز توشو بیار.
-آم... قربان... این چیه؟
اخمهام به هم گره خوردند.
-فکر نکنم در حدي باشی که سوال کنی!
سرشو به زیر انداخت.
-ببخشید.
با همون اخم گفتم: حرفمو یادت نره.
چشمی گفت.
از آبدارخونه بیرون اومدم و دستی به کتم کشیدم.
تنها راهی که میتونم بدون مخالفت تو رو مال خودم کنم همینه.
اداي حال خرابا رو درآوردم چون میدونستم دلش زود رحم میاد.
تو این چند ماه تموم کاراش و رفت و آمدهاشو زیر نظر دارم.
بالاي پلهها وایسادم و چندبار دستی زدم.
-همه توجه کنید.
تموم نگاهها به سمتم چرخید.
-امروز دیگه کار تعطیله، میتونید برید خونه.
#عطیه
با تردید دستمو بالا آوردم.
خواستم زنگ بزنم اما استرس اجازه بهم نداد.
مطمئنم که خونشه.
به آش توي دستم نگاه کردم.
نفس عمیقی کشیدم و درآخر زنگو زدم.
چیزي نگذشت که در باز شد.
ابروهاش بالا پریدند.
-سلام.
سعی کردم استرسمو پنهان کنم.
-سلام.
آشو بالا آوردم.
-واستون آش آوردم.
بیشتر تعجب کرد.
-واسه من؟ چرا؟
لبخند محوي زد.
-نکنه مطهره گفته بیارید؟
حسادت وجودمو پر کرد.
-نخیرم اون نگفته.
با حرص قابلمه رو به قفسهی سینهش کوبیدم.
-بگیریدش.
با تعجب گرفتش.
خواستم برم که سریع گفت: صبر کنید.
منتظر نگاهش کردم.
-حالا که این همه راه اومدید نمیتونم بذارم همینطوري برید، بیاین داخل.
مثل چی ذوق کردم ولی به روي خودم نیاوردم.
-نه، نمیخوام مزاحم بشم.
از جلوي در کنار رفت.
-مزاحم چیه؟ بیاین تو.
از خداخواسته وارد شدم و ببخشیدي گفتم.
به سمت آشپزخونه رفت، منم کفشهامو درآوردم.
به اطرافم نگاه کردم.
با اینکه طلاق گرفته اما هنوزم توي این خونهست، کاش میشد فکر مطهره رو از ذهنش بیرون می نداخت.
مصمم زیرلب گفتم: تو میتونی عاشق خودت کنیش عطیه.
با بیرونش اومدنش بهش نگاه کردم.
با ابروهاي بالا رفته گفت: چرا وایسادین؟ بشینید.
به طرف مبلها رفتم.
نشستم که خودشم نشست.
-چاي دم گذاشتم، میخورید که؟
لبخندي زدم.
-آره.
-حالا به چه مناسبت آش پختید؟
-همینطوري.
دیدگاه ها (۱)

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

From hate to lovePart:5 بعدش از خونه زدم بیرون سوار ماشینم ش...

پارت نوزدهم《Custom kiss》 +رفتم سم...

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

My professorChapter:2Part:109"ساعت ۸:۴۵"لباسمو انتخاب کردم و...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part48رفتم سمت سعید و گوشیو از دستش کشیدم و ق...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط