{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۹۰
-الان از این طرفداري میکنی؟!
مهرداد خیلی سعی میکرد نخنده.
مامان با همون حالت گفت: حرف نباشه.
دندونهامو روي هم فشار دادم و با حرص به مهرداد نگاه کرد که لبشو گاز گرفت تا نخنده.
ناخودآگاه نگاهم به سمت لبش رفت.
چقدر دلم واسه بوسههاش تنگ شده؛ خدا خدا میکنم که زودتر این دوماهم تموم بشه.
با صداش سریع به چشمهاش نگاه کردم.
-من دیگه رفع زحمت میکنم.
خواست بلند بشه که بابا سریع بازوشو گرفت.
-شب همینجا میخوابی.
-نه بابا بذار...
با نگاهی که بهم انداخت لال شدم.
رو به مهرداد گفت: تو اتاق بالا بخواب.
مهرداد: آخه...
بابا: آخه نداره، مخالفت نکن.
معلوم بود مهرداد کلی خوشحال شده اما به روي خودش نمیاره.
-مجبورم دیگه اطاعت کنم چون پدرزن داره دستور میده.
بابا با خنده گفت: خوبه.
هنوزم نتونستم بهش بگم که چقدر دوسش دارم و میدونمم که هرشب به امید شنیدنش صبحاشو شب میکنه.
#دو_ماه_بعد
روزها مثل ابر و باد گذشتند.
تو این دوماه از ایمان خبري ندارم، یعنی دارم اما در حد اینکه تو کلاس میبینمش، حتی دیگه سلامم نمیکنه یا اگه هم سلام کنم یه جواب خشک و خالی بهم میده.
به طور عجیبی دیگه لادن به پروپاي مهرداد نمیپیچه.
باید خوشحال باشم اما نمیدونم چرا بیشتر استرس دارم که اینقدر همه چیز آروم شده و خبري از دردسر نیست، حتی نیما هم دیگه جاسوسی شرکتو نمیکنه.
سه ماه از شبی که مهرداد به دوست داشتنم اعتراف کرده میگذره اما هنوز که هنوزه به دوست داشتنش اعتراف نکردم.
خودمم نمیدونم چرا نمیتونم بگم.
میترسم؟ تردید دارم؟ واقعا تشخیصش سخته.
به توافق همه قرار شده محدثه و ماهان اول چندماهی نامزد باشند که ببینند به درد هم می خورند یا نه، بعد عروسی بگیرند.
محدثه درسته که هنوزم خشن خاك بر سر قبلی مونده اما تازگیا رفتارش نرمتر شده و البته هنوزم نذاشته ماهان بدبخت بهش دست بزنه!
عطیه تو این روزها آرومتر و کم حرفتر از همیشه شده، دلیلشو هم هیچ کدوممون نمیدونیم.
تا خواستم زنگ واحدمونو بزنم گوشیم به لرزش
دراومد.
از جیبم بیرونش آوردم که با یه شمارهی ناشناس رو
به رو شدم.
اخم ریزي کردم و جواب دادم.
-الو؟
صداي آشناي یه مرد بلند شد.
-سلام، شناختی؟
اخمم عمیقتر شد.
-نه.
-نیمام.
جدي گفتم: شمارهی منو از کجا آوردي؟
چندبار سرفه کرد و با صداي خشداري گفت: باید ببینمت مطهره، باید یه چیزیو بهت بگم.
پوزخندي زدم.
_عمرا اگه بیام.
-لطفا مخالفت نکن، حالم خوب نیست نمیتونم زیاد حرف بزنم.
با کمی مکث گفتم: چی شده؟
-بهت میگم، بیا شرکتم، مهرداد نفهمه.
با پوست لبم بازي کردم.
با تردید گفتم: باشه میام.
سرفه اي کرد.
-ممنون، پس میبینمت.
تماسو قطع کرد که گوشیو توي جیبم گذاشتم.
نکنه داره میمیره؟ شایدم سرما خورده.
دیدگاه ها (۸)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۱عقب گرد کردم و به سمت آسانسور رفت...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۲-همینطوري.آهانی گفت.-خودم پختم ام...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۶۸۹مشتمو جلوي دهنم گرفتم.-عه عه! عجب...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۶۸۸تموم حسم پر کشید و حرص نگاهمو پر ...

سرد برای منپارت ۱ات ویوامروز مثل همیشه با انرژی از خواب پاشد...

P1 بیو هانیخستم نگاه ساعت کردم دیدم 2 شبه وسایلم رو جمع کردم...

خون آشام ماه خونین:

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط