{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر چقدر به ساعت ده نزدیک میشه استرسم بیشتر و بیشتر میشه و

هر چقدر به ساعت ده نزدیک میشه استرسم بیشتر و بیشتر میشه واقعا سخته چون یه خارجی هستی بری جلوی چهارتا آدم که ذهنیت بد درباره آدم دارن و دل خوشی ازت ندارن امتحان بدی اونم از نوع خوانندگیش .... ساعت سه صبحه و من هنوز و من پنج ساعته که دارم
تو تختم وول میخورم و بجز انرژی منفی هیچ انرژی دور و برم نیست یهو به خودم میام با خودم میگم این انرژی منفیا رو باید از خودم دور کنم مث جنا ساعت سه نصف شب از تختم میپرم پایین حموم میکنم موزیک گوش میدم کتاب میخونم این کارا باعث آروم شدنم میشه الان
حالم خوبه حالا یه دخترم با انرژی مثبت ......ساعت هفته و صبح شده از قبل برای آرایش خودم از آرایشگر مخصوص هنرمندا وقت گرفتم کل درآمد وکالتمو بهش دادم تا قبول کرد آرایشم کنه زنگ خونه به صدا در میاد در رو باز میکنم و میبینم خودشه که پشت دره امتحان
امروز همه چیو از یادم برده سریع بهش گفتم خانوم میشه سریعتر شروع کنید اون دست به کار میشه و بعد 1 ساعت کارشو تموم میکنه وقتی میخواست بره بهش گفتم که ببخشید به نظرتون تیپ من برای امروز خوب و مناسبه آرایشگر گفت:تو یه دختر سکسی شدی چشات
واقعا شهوت انگیزه مواظب خودت باش کمی خندیدم بهش گفتم دستتون درد نکنه خیلی ممنون اونم خداحافظی کرد و رفت سوار ماشین شدم و رفتم تا خود کمپانی اس ام دلم از بیگ هیت قرص بود تو دوتا کمپانی ثبت نام کرده بودم و قرار بود امروز تو اس ام و فرداش تو بیگ
هیت آزمون بدم تا شاید تو یکیش قبول شم اگرم تو هیچکدومش قبول نشدم قیدشو بزنم و برگردم ایران و دکترای حقوقمو بگیرم از ماشین پیاده شدم نماد کمپانی اس ام زیر نور آفتاب برق میزد همینطوری مات و مبهوت داشتم به فضای سر سبز و بزرگی ساختمون نگا میکردم
انگاری یکی بهم گفت این ندید بدید بازیا چیه؟مث آدم بشین رو یه صندلی شان خودتو حفظ کن رفتم نشستم رو یه صندلی و کتابی که روی صندلی بودو برداشتم و خوندم هنوز یه ساعت به ده مونده بود کتاب خیلی جذابی بود هر چقدر که میخوندمش بیشتر ازش خوشم میومد
بعد چند دیقه دستی از پشت کتابو کنار زد و یه صورت ناز و مهربون بهم لبخند زد و گفت:تو کی هستی؟؟....آب دهنمو قورت دادم ....تو تو تو ب ب بک بکهیونـــــــــــــــــــــی اون گفت:چیه تعجب کردی منم گفتم:مگه مگه میشه تو رو دید و تعجب نکرد اون خندید صدای خندش
بهم آرامش داد انگار تمام فرشته های آسمون بهم لبخند زدن بهم گفت نگفتی واسه چی اینجایی؟منم همه چیزو بهش گفتم بکهیون گفت:منم وقتی برای اولین بار اومدم مث تو بودم .....روی صندلی نشست و درباره کمپانی اس ام برام توضیح داد و گفت : اسمت چیه منم گفتم
کیم جونگ هیان اونم گفت :میشم داداش بزرگت تو هم خواهر کوچیکم شو باشه آبجی هیان من واقن تعجب کرده بودم چطور ممکنه!!!!!!!! گفتم:باشه داداش بکی :)هر دومون خندیدیم دلم میخواست بیشتر پیشش باشم بهش گفتم خوب....من دیگه باید برم اون بهم لبخند زد و گفت
برات آرزوی موفقیت میکنم گفتم:ممنونم پشتمو کردم بهش و میخواستم که برم دستشو گذاشت رو شونمو گفت :موفق میشی لبخند زدم و به راهم ادامه دادم وارد کمپانی شدم

بقیه در پست بعدی...
دیدگاه ها (۱)

روی یکی از صندلیای کمپانی نشستم همینجوری به زمین خیره شده ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 217♡⁠。⁠)⁩اونم خ...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و p25ویو هیونجین اه ات چرا ن...

یونگی ویو اومدم نشستم دیدم اون دختره ا/ت با دهن باز بهم خیره...

ابزار ادیت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط