{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!

آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!

ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
دیدگاه ها (۱۶)

خدایاما رو کلا بصورت پکیجاز بلاهای طبیعی و غیر طبیعیبلاهایی ...

راستش دیروز حالم زیادی بالا و پایین شد،هم خوب بودم و هم بد!د...

نگاه به هر سو می اندازم تنهاتر از خود نمیبینم پسم میزنی به گ...

وقتی  نمیتونی  فریاد بزنی` ناله نکن! خاموش باش`قرن ها نالیدن...

گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرم...

‍ گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پی...

گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرم...

#حکمت_خدادهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پ...

روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمر...

گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیر...

گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرم...

گویند:روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت...

گویند:روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط