فصل هشتم چیزی که مال منه
فصل هشتم: چیزی که مال منه
تابستان آمده بود.
گرمای هوا روی شهر نشسته بود، اما زندگی برای اولین بار سادهتر به نظر میرسید. پروژههای شرکت جلو میرفتند، مرکز بازپروری فعالتر از همیشه بود، و جونگ ووک کمکم یاد گرفته بود شبها بدون بیدار شدن از خواب، نفس بکشد.
آن شب، ات اصرار کرد بیرون بروند.
«یه قرار معمولی. بدون محافظ. بدون جلسه. بدون گذشته.»
جونگ ووک کمی اخم کرد.
«من هنوز "معمولی" بلد نیستم.»
ات خندید.
«یاد میگیری.»
کافهای دنج در محلهای شلوغ. موسیقی آرام. نور زرد ملایم.
هیچکس آنها را نمیشناخت.
برای اولین بار، ات حس کرد واقعاً آزاد است.
وقتی از کافه بیرون آمدند، خیابان کمی خلوتتر شده بود. صدای موتور از دور شنیده شد.
سه مرد از سایه بیرون آمدند.
یکیشان جلو آمد. نگاهش مستقیم روی جونگ ووک قفل شد.
«رئیس سابق.»
جونگ ووک بدنش کمی سفت شد، اما صورتش آرام ماند.
«اشتباه گرفتی.»
مرد پوزخند زد.
«نه. آدمایی مثل تو عوض نمیشن.»
دستش به سمت ات دراز شد—فقط یک حرکت کوچک، اما کافی بود.
کافی بود.
چیزی در وجود جونگ ووک فوراً روشن شد. نه خشم کور قدیمی—بلکه غریزهای بیدرنگ.
دست مرد را محکم گرفت و پیچاند. صدای شکستن استخوان در هوا پیچید.
درگیری در چند ثانیه منفجر شد.
یکی از مردها مشت زد—جونگ ووک جاخالی داد و با آرنج به شکمش کوبید. دیگری از پشت حمله کرد، اما ات با کیفش به صورتش ضربه زد.
«جدی؟» نفسنفسزنان گفت.
جونگ ووک با یک ضربهی دقیق، آخرین نفر را روی زمین انداخت. نه اسلحهای بیرون آمد، نه خون زیادی ریخت. فقط مهارتی که هنوز در بدنش مانده بود.
چند ثانیه بعد، سکوت.
مردها روی زمین ناله میکردند.
جونگ ووک جلو رفت، یقهی نفر اول را گرفت.
«اسم کسی که فرستادتون.»
مرد با ترس گفت:
«هیچکس… فقط میخواستیم ببینیم هنوز همون هیولا هستی یا نه…»
جونگ ووک نگاهش را سرد کرد.
«دیگه امتحان نکن.»
او رهایش کرد.
وقتی خیابان دوباره خالی شد، ات نفس عمیقی کشید.
دستهای جونگ ووک هنوز کمی میلرزید.
«حالت خوبه؟» او پرسید.
ات نزدیک شد.
«تو حالت خوبه؟»
برای چند ثانیه چیزی نگفت. بعد آرام اعتراف کرد:
«یه لحظه فکر کردم… دوباره برگشتم به همون آدم.»
ات دستش را روی گونهاش گذاشت.
«فرقش اینه که این بار برای قدرت نجنگیدی.»
نگاهش نرم شد.
«برای چی جنگیدم؟»
ات لبخند زد.
«برای من.»
سکوتی کوتاه. قلبها هنوز تند میزدند.
جونگ ووک پیشانیاش را به پیشانی ات تکیه داد.
«من هیچوقت نمیذارم کسی حتی یه قدم بهت نزدیک شه اگه قصدش بد باشه.»
ات آرام گفت:
«میدونم. ولی منم ضعیف نیستم.»
او خندید—خندهای واقعی، بدون تاریکی.
وقتی به خانه برگشتند، جونگ ووک زخم کوچکی روی ابرویش داشت. ات با پنبه و الکل تمیزش کرد.
«سوزش داره؟»
«نه.»
دروغ میگفت.
ات خم شد و خیلی آرام روی همان زخم بوسه زد.
جونگ ووک برای لحظهای نفسش بند آمد.
نه به خاطر درد.
به خاطر احساسی که هنوز بلد نبود چطور باهاش کنار بیاد—چیزی عمیقتر از مالکیت، قویتر از خشم.
«ات…»
«هوم؟»
«تو تنها چیزی هستی که باعث میشه نخوام برگردم به اون آدم.»
ات لبخند زد.
«پس کنارم بمون.»
دستهایشان در هم قفل شد.
بیرون، شهر مثل همیشه پر از آدمهایی بود که گذشته را فراموش نکرده بودند.
اما داخل آن خانه، چیزی شکل گرفته بود که از هر درگیریای قویتر بود—
اعتماد.
و این بار، اگر کسی میخواست امتحانش کند…
جونگ ووک آماده بود.
ادامه دارد… 🔥❤️
تابستان آمده بود.
گرمای هوا روی شهر نشسته بود، اما زندگی برای اولین بار سادهتر به نظر میرسید. پروژههای شرکت جلو میرفتند، مرکز بازپروری فعالتر از همیشه بود، و جونگ ووک کمکم یاد گرفته بود شبها بدون بیدار شدن از خواب، نفس بکشد.
آن شب، ات اصرار کرد بیرون بروند.
«یه قرار معمولی. بدون محافظ. بدون جلسه. بدون گذشته.»
جونگ ووک کمی اخم کرد.
«من هنوز "معمولی" بلد نیستم.»
ات خندید.
«یاد میگیری.»
کافهای دنج در محلهای شلوغ. موسیقی آرام. نور زرد ملایم.
هیچکس آنها را نمیشناخت.
برای اولین بار، ات حس کرد واقعاً آزاد است.
وقتی از کافه بیرون آمدند، خیابان کمی خلوتتر شده بود. صدای موتور از دور شنیده شد.
سه مرد از سایه بیرون آمدند.
یکیشان جلو آمد. نگاهش مستقیم روی جونگ ووک قفل شد.
«رئیس سابق.»
جونگ ووک بدنش کمی سفت شد، اما صورتش آرام ماند.
«اشتباه گرفتی.»
مرد پوزخند زد.
«نه. آدمایی مثل تو عوض نمیشن.»
دستش به سمت ات دراز شد—فقط یک حرکت کوچک، اما کافی بود.
کافی بود.
چیزی در وجود جونگ ووک فوراً روشن شد. نه خشم کور قدیمی—بلکه غریزهای بیدرنگ.
دست مرد را محکم گرفت و پیچاند. صدای شکستن استخوان در هوا پیچید.
درگیری در چند ثانیه منفجر شد.
یکی از مردها مشت زد—جونگ ووک جاخالی داد و با آرنج به شکمش کوبید. دیگری از پشت حمله کرد، اما ات با کیفش به صورتش ضربه زد.
«جدی؟» نفسنفسزنان گفت.
جونگ ووک با یک ضربهی دقیق، آخرین نفر را روی زمین انداخت. نه اسلحهای بیرون آمد، نه خون زیادی ریخت. فقط مهارتی که هنوز در بدنش مانده بود.
چند ثانیه بعد، سکوت.
مردها روی زمین ناله میکردند.
جونگ ووک جلو رفت، یقهی نفر اول را گرفت.
«اسم کسی که فرستادتون.»
مرد با ترس گفت:
«هیچکس… فقط میخواستیم ببینیم هنوز همون هیولا هستی یا نه…»
جونگ ووک نگاهش را سرد کرد.
«دیگه امتحان نکن.»
او رهایش کرد.
وقتی خیابان دوباره خالی شد، ات نفس عمیقی کشید.
دستهای جونگ ووک هنوز کمی میلرزید.
«حالت خوبه؟» او پرسید.
ات نزدیک شد.
«تو حالت خوبه؟»
برای چند ثانیه چیزی نگفت. بعد آرام اعتراف کرد:
«یه لحظه فکر کردم… دوباره برگشتم به همون آدم.»
ات دستش را روی گونهاش گذاشت.
«فرقش اینه که این بار برای قدرت نجنگیدی.»
نگاهش نرم شد.
«برای چی جنگیدم؟»
ات لبخند زد.
«برای من.»
سکوتی کوتاه. قلبها هنوز تند میزدند.
جونگ ووک پیشانیاش را به پیشانی ات تکیه داد.
«من هیچوقت نمیذارم کسی حتی یه قدم بهت نزدیک شه اگه قصدش بد باشه.»
ات آرام گفت:
«میدونم. ولی منم ضعیف نیستم.»
او خندید—خندهای واقعی، بدون تاریکی.
وقتی به خانه برگشتند، جونگ ووک زخم کوچکی روی ابرویش داشت. ات با پنبه و الکل تمیزش کرد.
«سوزش داره؟»
«نه.»
دروغ میگفت.
ات خم شد و خیلی آرام روی همان زخم بوسه زد.
جونگ ووک برای لحظهای نفسش بند آمد.
نه به خاطر درد.
به خاطر احساسی که هنوز بلد نبود چطور باهاش کنار بیاد—چیزی عمیقتر از مالکیت، قویتر از خشم.
«ات…»
«هوم؟»
«تو تنها چیزی هستی که باعث میشه نخوام برگردم به اون آدم.»
ات لبخند زد.
«پس کنارم بمون.»
دستهایشان در هم قفل شد.
بیرون، شهر مثل همیشه پر از آدمهایی بود که گذشته را فراموش نکرده بودند.
اما داخل آن خانه، چیزی شکل گرفته بود که از هر درگیریای قویتر بود—
اعتماد.
و این بار، اگر کسی میخواست امتحانش کند…
جونگ ووک آماده بود.
ادامه دارد… 🔥❤️
- ۳۸
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط