{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل نهم وقتی اسم تو نقطهضعفه

فصل نهم: وقتی اسم تو نقطه‌ضعفه
چند روز از درگیری خیابانی گذشته بود، اما جونگ ووک حس عجیبی داشت.
خیلی تصادفی بود.
آدم‌های عادی جرأت نمی‌کنند رئیس سابق یک باند رو فقط برای «امتحان کردن» تحریک کنن. اون نگاه توی چشم مرد… نگاه کسی بود که مأموریت داشت.
شب، وقتی ات خواب بود، جونگ ووک پشت لپ‌تاپ نشسته بود. تماس‌هایی گرفت. اسم‌ها بررسی شد. چهره‌ها شناسایی شدند.
و جواب، دلش را سرد کرد.
اون سه نفر وابسته به یه گروه امنیتی خصوصی بودن…
گروهی که معمولاً برای آدم‌های پولدار و خطرناک کار می‌کنه.
این یه تست بود.
و یکی داشت بررسی می‌کرد که جونگ ووک هنوز چقدر خطرناکه.
صبح، ات متوجه فاصله‌ی توی نگاهش شد.
«چی شده؟»
«هیچی.»
ات چشم‌باریک کرد.
«وقتی میگی هیچی یعنی یه چیزی شده.»
جونگ ووک چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت:
«فکر کنم یکی داره زیر نظر می‌گیرتم.»
ات مکث کرد.
«ما رو؟»
اون اصلاح نکرد.
چون حقیقت این بود — بله، ما رو.
سه شب بعد، اتفاق افتاد.
ات از مرکز بازپروری بیرون می‌اومد که یه ون مشکی کنار پیاده‌رو ترمز کرد. همه‌چیز کمتر از ده ثانیه طول کشید.
دست.
پارچه روی دهان.
تاریکی.
وقتی جونگ ووک تماس رو دریافت کرد، صداش کاملاً آروم بود.
«اگه می‌خوای سالم ببینیش، تنها بیا.»
آدرس فرستاده شد.
هیچ تهدید اضافه‌ای نبود.
چون لازم نبود.
ساختمان نیمه‌کاره‌ای در حاشیه‌ی شهر.
جونگ ووک تنها وارد شد.
داخل سالن بزرگ بتنی، ات به صندلی بسته شده بود. زخمی نبود، اما ترس در چشماش برق می‌زد—و با دیدنش، اون ترس تبدیل به خشم شد.
مردی از سایه بیرون اومد.
کت شیک. لبخند کنترل‌شده.
«بالاخره رئیس سابق رو از نزدیک می‌بینم.»
«کی هستی؟»
«کسی که می‌خواد بدونه آیا سرمایه‌گذاری روی تو اشتباه بوده یا نه.»
جونگ ووک اخم کرد.
«واضح حرف بزن.»
مرد آهسته قدم زد.
«تو یه زمانی شهر رو کنترل می‌کردی. حالا وانمود می‌کنی اصلاح شدی. بعضی‌ها معتقدن هنوز می‌تونی مفید باشی… اگه درست هدایت شی.»
«و اگه نشم؟»
مرد نگاهش رو سمت ات چرخوند.
«اون‌وقت چیزایی که دوست داری، شکننده میشن.»
اون لحظه چیزی در جونگ ووک شکست.
نه اون خشم قدیمی کور.
چیزی دقیق‌تر. سردتر.
«بازش کن.»
«نه.»
سکوت.
بعد همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
جونگ ووک به جلو حمله کرد، اولین ضربه مستقیم به گلوی مرد خورد. دو نفر از پشت حمله کردن—اما اون آماده بود.
ضربه به زانو.
مشت به فک.
برخورد بدن‌ها با زمین سیمانی.
یکی از مهاجما چاقو کشید. جونگ ووک دستش رو گرفت، پیچوند، تیغه افتاد. مشت محکم به صورتش خورد.
مرد کت‌پوش سعی کرد اسلحه بکشه—
اما ات صندلی رو به پهلو پرت کرد و تعادلش رو به هم زد.
گلوله به سقف خورد.
جونگ ووک خودش رو روی مرد انداخت، اسلحه رو گرفت، لوله رو روی پیشونی‌ش گذاشت.
نفسش سنگین بود.
خیلی سنگین.
فقط یه فشار کوچیک لازم بود.
فقط یه حرکت انگشت.
چشم‌های مرد پر از ترس شد.
«بکنش. تو همونی هستی که فکر می‌کردم.»
سکوت.
ات با صدای لرزون اما محکم گفت:
«جونگ ووک… نه.»
اون اسم، مثل طناب نجات بود.
نفس عمیق.
اسلحه رو کنار انداخت.
به جاش مشت آخر رو زد—محکم، ولی نه مرگبار.
«به هرکی فرستادت بگو—من فروشی نیستم.»
چند دقیقه بعد، ات آزاد شد.
دست‌هاش می‌لرزید. نه از ضعف—از آدرنالین.
جونگ ووک جلو اومد.
«دیر رسیدم؟»
ات سر تکون داد.
«نه. درست رسیدی.»
چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردن.
بعد ات یهو اونو بغل کرد. محکم. انگار اگه ولش کنه دوباره همه‌چیز تاریک میشه.
جونگ ووک صورتش رو توی موهای ات فرو برد.
«اگه یه لحظه دیر می‌رسیدم—»
«نرسیدی.»
اون آروم گفت:
«تو برای من نقطه‌ضعف نیستی.»
جونگ ووک آهسته پرسید:
«پس چی‌ای؟»
ات لبخند کمرنگی زد.
«دلیلی که هنوز آدمی.»
و اون فهمید—
دشمن‌ها هنوز هستن.
آدم‌های قدرتمندتری هم وارد بازی شدن.
اما این بار، اون تنها نیست.
و کسی که می‌خواست امتحانش کنه، یه جواب روشن گرفت:
اژدها هنوز نفس می‌کشه.
فقط دیگه برای تاریکی نمی‌جنگه.
ادامه دارد… 🔥
دیدگاه ها (۰)

فصل دهم: پیشنهادی که با خون امضا نمی‌شودبعد از ماجرای ساختما...

فصل یازدهم: وقتی عشق و درد همزمان می‌سوزندیک هفته بعد از پیش...

فصل هشتم: چیزی که مال منهتابستان آمده بود.گرمای هوا روی شهر ...

فصل هفتم: زندگی بدون سایهیک سال گذشت.دیگر کسی نام «اژدهای سر...

فصل دوازدهم: وقتی تهدید به خانه می‌آیدصبح زود بود. نور خورشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط