{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل دهم پیشنهادی که با خون امضا نمیشود

فصل دهم: پیشنهادی که با خون امضا نمی‌شود
بعد از ماجرای ساختمان نیمه‌کاره، همه‌چیز ظاهراً ساکت شد.
خیلی ساکت.
و جونگ ووک از سکوت بیشتر از تهدید مستقیم بدش می‌اومد.
ات از نظر فیزیکی سالم بود، اما چند شب پشت‌سرهم کابوس دید. هر بار با نفس‌های بریده بیدار می‌شد. هر بار جونگ ووک کنارش بود.
یک شب، وقتی ات خوابش برده بود، جونگ ووک به سقف خیره شد و فهمید یه حقیقت رو دیگه نمی‌تونه عقب بندازه.
اگه قراره دشمن‌ها از ات به عنوان اهرم استفاده کنن،
پس باید رسماً اعلام کنه—
اون مال منه.
و من مسئولشم.
اما نه از جنس مالکیت قدیمی.
از جنس انتخاب.
دو روز بعد، جونگ ووک ات رو به همون کافه‌ی اولین قرارشون برد.
ات با تردید گفت:
«امیدوارم این بار کتک‌کاری تو برنامه نباشه.»
جونگ ووک لبخند زد.
«امشب فقط یه جنگ دارم.»
«با کی؟»
«با خودم.»
ات اخم کرد، اما قبل از اینکه چیزی بگه، اون از جیبش یه جعبه‌ی کوچیک بیرون آورد.
قلب ات مکث کرد.
جونگ ووک برای اولین بار کمی مضطرب به نظر می‌رسید.
مردی که از گلوله نترسیده بود… حالا دستش کمی لرز داشت.
«من بلد نیستم عاشقانه حرف بزنم.»
نفس گرفت.
«ولی می‌دونم از وقتی وارد زندگیم شدی، دیگه نمی‌خوام تنها بجنگم.»
ات چیزی نگفت. فقط نگاهش می‌کرد.
«نمی‌تونم گذشته‌مو پاک کنم. شاید همیشه دشمن داشته باشم. ولی می‌تونم قول بدم هر تصمیمی بگیرم، با تو باشه… نه پشت سرت.»
جعبه باز شد.
حلقه ساده بود. بدون زرق‌وبرق. اما محکم.
«با من ازدواج می‌کنی؟»
چند ثانیه‌ای که گذشت، برای جونگ ووک از هر درگیری‌ای سخت‌تر بود.
بعد—
ات خندید. نه از شوک. از خوشحالی‌ای که توی چشم‌هاش برق زد.
«فکر کردی بعد از اون‌همه ماجرا می‌ذارم تنهایی فرار کنی؟»
چشماش نرم شد.
«آره. می‌کنم.»
جونگ ووک نفس عمیقی کشید. انگار یه بار بزرگ از روی سینه‌ش برداشته شد.
حلقه رو توی انگشت ات گذاشت.
دست‌هاشون توی هم قفل شد.
اما زندگی هیچ‌وقت اجازه نمی‌ده خوشحالی بدون آزمایش بمونه.
وقتی از کافه بیرون اومدن، یه ماشین مشکی اون‌طرف خیابون پارک شده بود.
همون مدل ون.
جونگ ووک نگاهش رو ثابت نگه داشت.
در ماشین باز نشد.
کسی پیاده نشد.
فقط یه پیام روی گوشی‌ش اومد.
«تبریک. حالا بازی جدی‌تر شد.»
صورتش سفت شد.
ات متوجه شد.
«چی شد؟»
چند لحظه مردد موند…
بعد گوشی رو نشونش داد.
ات نفس آهسته‌ای کشید.
«پس می‌خوان نشون بدن هنوز ما رو می‌بینن.»
جونگ ووک آروم گفت:
«اشتباه می‌کنن.»
«چرا؟»
نگاهش جدی شد.
«چون از الان به بعد، هرکی بخواد نزدیک شه… باید از کنار هر دومون رد شه.»
ات دستش رو محکم‌تر گرفت.
«پس بزن بریم جدی بازی کنیم.»
لبخند گوشه لب جونگ ووک نشست.
نه لبخند تاریک گذشته.
لبخند مردی که دلیل جنگیدنش مشخصه.
دشمن ناشناس هنوز در سایه بود.
بازی تازه شروع شده بود.
اما این بار—
اژدها تنها نبود.
و حالا چیزی داشت که ارزش رسمی جنگیدن داشت.
یک حلقه.
یک قول.
و عشقی که با خون امضا نمی‌شد…
بلکه با انتخاب.
ادامه دارد… 💍🔥
دیدگاه ها (۰)

فصل یازدهم: وقتی عشق و درد همزمان می‌سوزندیک هفته بعد از پیش...

فصل دوازدهم: وقتی تهدید به خانه می‌آیدصبح زود بود. نور خورشی...

فصل نهم: وقتی اسم تو نقطه‌ضعفهچند روز از درگیری خیابانی گذشت...

فصل هشتم: چیزی که مال منهتابستان آمده بود.گرمای هوا روی شهر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط