{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل هفتم زندگی بدون سایه

فصل هفتم: زندگی بدون سایه
یک سال گذشت.
دیگر کسی نام «اژدهای سرخ» را با ترس زمزمه نمی‌کرد. حالا آن اسم روی اسناد رسمی، پروژه‌های شهری و طرح‌های بازسازی دیده می‌شد. گذشته هنوز در اینترنت نفس می‌کشید، اما دیگر آینده را خفه نمی‌کرد.
عمارت قدیمی فروخته شده بود.
جونگ ووک خودش کلید را تحویل داده بود. نه با تلخی—با سبکی.
خانه‌ی جدیدشان آپارتمانی ساده در طبقه‌ی بالای همان ساختمان شرکت بود. بدون راهروهای مخفی. بدون اتاق‌های بازجویی. فقط پنجره‌هایی که رو به شهر باز می‌شدند.
ات کنار میز صبحانه ایستاده بود و خندید.
«می‌دونی عجیب‌ترین بخشش چیه؟»
«چی؟»
«اینکه الان بزرگ‌ترین نگرانی‌مون جلسه‌ی ساعت دهه، نه حمله‌ی نصف‌شب.»
جونگ ووک لبخند زد.
«هنوز بهش عادت نکردم.»
اما سایه‌ها همیشه به شکل خطر برنمی‌گردند.
گاهی به شکل خاطره برمی‌گردند.
آن شب، جونگ ووک از خواب پرید. نفس‌نفس می‌زد. تصویر پارکینگ، انبار بندر، صدای شلیک… هنوز در ذهنش زنده بود.
ات بیدار شد. چیزی نگفت. فقط دستش را گرفت.
«هنوز اونجایی؟» آرام پرسید.
جونگ ووک چند ثانیه طول کشید تا به حال برگردد.
«نه. الان این‌جام.»
این اولین باری بود که اعتراف کرد زخم‌هایش فقط روی بدن نبودند.
چند هفته بعد، دعوت‌نامه‌ای رسمی به دستشان رسید:
افتتاح مرکز بازپروری جوانانی که در باندهای خیابانی گرفتار شده بودند—پروژه‌ای که با سرمایه‌ی شرکت آن‌ها ساخته شده بود.
جونگ ووک ابتدا مردد بود برای سخنرانی برود.
«اگه یکی از گذشته‌م بپرسه چی؟»
ات مستقیم نگاهش کرد.
«حقیقتو بگو.»
روز افتتاحیه، سالن پر از نوجوانانی بود که بعضی‌هایشان هنوز نگاه‌های خشمگین داشتند. همان نگاهی که سال‌ها پیش در آینه دیده بود.
او پشت تریبون ایستاد. نه مثل یک رئیس. نه مثل یک تاجر. فقط مثل یک مرد.
«من راه اشتباهی رفتم.»
صدایش آرام اما واضح بود.
«فکر می‌کردم قدرت یعنی اینکه بقیه ازت بترسن. ولی فهمیدم قدرت واقعی اینه که بتونی انتخاب کنی کی باشی… حتی وقتی گذشته‌ت میگه نمی‌تونی.»
سالن ساکت بود.
«شما مجبور نیستین همون چیزی باشین که اطرافتون ازتون می‌سازه.»
وقتی پایین آمد، ات با افتخار نگاهش کرد.
آن روز، برای اولین بار، جونگ ووک احساس کرد گذشته‌اش فقط زخمی نیست—درس است.
شب، روی پشت‌بام، شهر آرام بود.
«فکر می‌کنی تموم شد؟» ات پرسید.
جونگ ووک به چراغ‌های دوردست نگاه کرد.
«نه. زندگی هیچ‌وقت تموم نمی‌شه. فقط شکلش عوض میشه.»
ات لبخند زد.
«و ما هم عوض شدیم.»
او سرش را تکان داد.
«نه. ما انتخاب کردیم.»
باد ملایمی وزید. نه بوی باروت، نه بوی ترس.
فقط بوی زندگی.
و اژدهایی که روزی با آتش شناخته می‌شد، حالا یاد گرفته بود با نور زندگی کند.
این دیگر داستان یک باند مافیا نبود.
داستان دو نفری بود که از تاریکی عبور کردند و فهمیدند عشق، ضعف نیست—
راه خروج است.
دیدگاه ها (۰)

فصل هشتم: چیزی که مال منهتابستان آمده بود.گرمای هوا روی شهر ...

فصل نهم: وقتی اسم تو نقطه‌ضعفهچند روز از درگیری خیابانی گذشت...

فصل ششم: وقتی گذشته در می‌زندافشای بخشی از گذشته، شهر را تکا...

فصل پنجم: آخرین سایهسه ماه گذشت.تابلوی جدیدی روی یکی از برج‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط