#اربـابسـنگدل
#اربـابسـنگدل
#پارت_9
·
·
·
که کوک لبخندی محو زد و بلند شد .
و گفت : " برو تو اتاقت . خدمتکارا لباسا رو برات میارن . انتخاب کن . "
ا/ت متعجب گفت : " چ..چه لباسی؟؟ "
کوک بدون جواب ، از اتاق زد بیرون .
ا/ت رفت تو اتاقش .
چندی بعد.. طبق حرف کوک ، خدمتکارا اومدن و لباسایی آوردن .
ولی چیزی که الان ا/ت رو متعجب میکرد ، این بود که لباس عروس بودن!!
خدمتکار : " یکی از اینا رو انتخاب کن . "
ا/ت : " چی… چرا اونوقت؟؟؟ "
خدمتکار : " قرار فردا با ارباب ازدواج کنید . لباس عروستون رو الان انتخاب کنید تا فردا براتون آمادهشه "
ا/ت شوکه گفت : " چیی چی میگی چه عروسیی "
که کوک اومد تو اتاق با اشاره دستش ، خدمتکارا از اتاق رفتن بیرون .
کوک یه دستش تو جیبش با نگاهی خنثی به ا/ت زل زده بود . با صدایی سرد گفت : " چه عروسی؟؟ عروسی تو با من "
ا/ت : " چ..چی "
کوک قدم به قدم به ا/ت نزدیک شد و ا/ت هم متقابلاً عقب عقب میرفت تا اینکه بالأخره دیوار مانع رفتنش شد..
کوک بهش نزدیک شد و خم شد تا هم سطح ا/ت باشه . بعد با صدایی بم گفت : " چیه اعتراضی داری؟ نمیتونی داشته باشی چون تو فروخته شدی به من . من هر کار که بخوام میتونم باهات بکنم..! "
ا/ت ترسیده خودشو یکم جمع کرد ؛
و کوک بهش نزدیکتر شد ،، جوری که نفسهای گرمش ، روی صورت ا/ت میخورد..
کوک با همون لبخند پرجذبش گفت : " حدس بزن اولین نفر لیست مهمونهای عروسی کیه؟ لیجونگهو . [ اسم همون دوست پسر ا.ت ] "
ا/ت اشک تو چشاش حلقه زد و گفت : " لطفاً… مگه نمیخوای منو بشکنی پس چرا دنبال عذاب دادن بقیهای.؟! "
که کوک با تکخندهای گفت : " چیه جلوی شوهر آیندهات نگران یه پسر دیگهای؟ "
ا/ت : " بس کن خواهش میکنم..! "
کوک : " اوو داری التماس میکنی؟؟ خب من از خودم مهربونی خرج دادم وگرنه چشماش که بهت نگاه میکردن رو کور میکردم ؛ دستایی که لمست کرده رو میشکستم.. الان تنها کسی که لیست میکنه عذابت میده یا میب..وستت "
خیره به ل.بهای ا/ت ادامه داد : " فقط منم "
·
·
·
#پارت_9
·
·
·
که کوک لبخندی محو زد و بلند شد .
و گفت : " برو تو اتاقت . خدمتکارا لباسا رو برات میارن . انتخاب کن . "
ا/ت متعجب گفت : " چ..چه لباسی؟؟ "
کوک بدون جواب ، از اتاق زد بیرون .
ا/ت رفت تو اتاقش .
چندی بعد.. طبق حرف کوک ، خدمتکارا اومدن و لباسایی آوردن .
ولی چیزی که الان ا/ت رو متعجب میکرد ، این بود که لباس عروس بودن!!
خدمتکار : " یکی از اینا رو انتخاب کن . "
ا/ت : " چی… چرا اونوقت؟؟؟ "
خدمتکار : " قرار فردا با ارباب ازدواج کنید . لباس عروستون رو الان انتخاب کنید تا فردا براتون آمادهشه "
ا/ت شوکه گفت : " چیی چی میگی چه عروسیی "
که کوک اومد تو اتاق با اشاره دستش ، خدمتکارا از اتاق رفتن بیرون .
کوک یه دستش تو جیبش با نگاهی خنثی به ا/ت زل زده بود . با صدایی سرد گفت : " چه عروسی؟؟ عروسی تو با من "
ا/ت : " چ..چی "
کوک قدم به قدم به ا/ت نزدیک شد و ا/ت هم متقابلاً عقب عقب میرفت تا اینکه بالأخره دیوار مانع رفتنش شد..
کوک بهش نزدیک شد و خم شد تا هم سطح ا/ت باشه . بعد با صدایی بم گفت : " چیه اعتراضی داری؟ نمیتونی داشته باشی چون تو فروخته شدی به من . من هر کار که بخوام میتونم باهات بکنم..! "
ا/ت ترسیده خودشو یکم جمع کرد ؛
و کوک بهش نزدیکتر شد ،، جوری که نفسهای گرمش ، روی صورت ا/ت میخورد..
کوک با همون لبخند پرجذبش گفت : " حدس بزن اولین نفر لیست مهمونهای عروسی کیه؟ لیجونگهو . [ اسم همون دوست پسر ا.ت ] "
ا/ت اشک تو چشاش حلقه زد و گفت : " لطفاً… مگه نمیخوای منو بشکنی پس چرا دنبال عذاب دادن بقیهای.؟! "
که کوک با تکخندهای گفت : " چیه جلوی شوهر آیندهات نگران یه پسر دیگهای؟ "
ا/ت : " بس کن خواهش میکنم..! "
کوک : " اوو داری التماس میکنی؟؟ خب من از خودم مهربونی خرج دادم وگرنه چشماش که بهت نگاه میکردن رو کور میکردم ؛ دستایی که لمست کرده رو میشکستم.. الان تنها کسی که لیست میکنه عذابت میده یا میب..وستت "
خیره به ل.بهای ا/ت ادامه داد : " فقط منم "
·
·
·
- ۱.۸k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط