{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دفتر خاطرات عزیزم

دفتر خاطرات عزیزم
روزهایی هستند که هیچ وقت فراموش نمیشن

این روزها ممکنه تلخ باشن یا شیرین 

ولی مهم اینه که

هیچ وقت فراموش نمیشن 

مثل روزهای فراموش نشدنی من
.
.
.
مامان با صورتی خشمگین جلوی در اتاقم ایستاد و گفت : زود باش شیرین بیچاره صبا نیم ساعته معطله توعه..چقدر لفتش میدی هان؟؟!!

همانطور که با شالم ور میرفتم لبخند ملیحی برای آرام کردن مامان زدم و گفتم : مامی جونم صبر کن الان میرم انقدر حرص نخور قربونت برم ،
صبا حقشه بزار یکم زیر پاهاش علف سبز شه ، مامان با اخمی کمرنگ گفت : زود باش و از درگاه اتاق بیرون رفت

پوفی کشیدم و بعد از درست کردن شالم ، خدافظی از مامی از در خانه خارج شدم

صبا طلبکارانه به دیوار تکیه داده بود و پاهایش را تکان میداد رفتم پشتش یهویی با صدای بلندی گفتم : پـــــــخ
بیچاره سه متر پرید بالا و به زمین بازگشت

همانطور که من دلم را گرفته بودم و میخندیدم صبا با لحن خشنی گفت : مرض این چه وضعشه نیم ساعت من معطل توعم بعدش تو میای و از پشت زهرترکم میکنی پررویی به مولا

خنده ی زیادم به لبخند تبدیل شد گفتم : انقدر حرص نخورد پستت چروک میشه زودباش بریم

صبا یک پشت چشمی برایم نازک کرد و به سمت ماشین دویست و شش آلبالویی رنگ خوش رنگش رفت
منم همراهش رفتم و بغل صندلی راننده نشستم

وقتی صبا راه افتاد با سرخوشی گفتم : از ماهان چه خبر؟؟!

ماهان عشق چند سال صبا بوده ولی ماهان هیچ حسی به صبای عزیزم ندارد و همین من را ناراحت میکرد کاش میشد ماهان سرش به سنگی بخورد و عاشق صبا شود ، دلم برای دوستم میسوزد..

صبا آهی عمیق کشید گفت:هنوز هیچی ، بی محلی بهم نمیکنه ولی..دوستمم نداره ، بعضی موقع ها خشمگینه و روز های دیگر مهربون نمیدونم چیکار کنم شیرین

اشکی مثل مروارید از چشمای زیبای صبا چکید ، بعضی وقتا خودم را جایش میزارم ولی زود پشیمان میشوم چون خیلی سخت است عشق یک طرفه باشد

برگشتم سمتش لبخندی زدم و گفتم :‌ صبا ، دوست خلم همه چی درست میشه خودت رو به خدا بسپار

صبا اشکش را پاک کرد ، همانطور که فین فین میکرد گفت: باشه ولی من ناامید شدم امیدی دیگه نمیبینم

اخمی کردم گفتم : صبا بسه خودت رو نباز دختر

صبا لبخند کمرنگی زد برای پوشاندن غمش و گفت : باشه بابا ولش کن این قضیرو

منم برای اینکه این موضوع را فراموش کند گفتم : صبا ، ترانه و عسل خودشون به رستوران میان؟؟

صبا با سر حرفم را تایید کرد گفت : اونا گفتن دیرتر میان

به باشه ای اکتفا کردم و تا آخر مسیر سکوتی طولانی کردم

وارد رستوران شدیم جای قشنگ و بزرگی بود ، من خیلی غذای ماهی اش را دوست داشتم لذیذ و خوش مزه ، خوبی اش این بود که یک قسمت محیط بازم هم داشت و ما بعضی مواقع در آنجا میرفتیم ، الان هم به آن سمت رفتیم و روی میزی چهار نفر نشستیم و منتظر آن دو شدیم

همانطور که داشتم دورو برم را نگاه میکردم صبا با تعجب و حیرتی بیش از اندازه گفت : شیریـن

با چشمایی گرد منتظر نگاهش کردم که با لکنتی فراوان گفت : پش...پشت سرت...رو نگاه..کن

آرام برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم ولی با چیزی که میدیدم دهنم قفل شد و اشک در چشمانم جمع شد زیر لب زمرمه کردم : فرهاد
ناگهان خاطراتی هجوم اوردن در سرم ، چشمانم را بستم صدا ها در گوشم میپیچید

دختر بچه ای که فقط ۱۲ سال داشت بغل یک پسر بسیار خوش قیافه ای نشسته بود و با شیطنتی فراوان گفت :‌ فرهــاد

پسر که الان واسه خودش یک مردی شده بود با صدای خوش رسایی گفت : بله

دخترک همان طور که ریز میخندید گفت : با من ازدواج میکنی؟؟

پسر که اسمش فرهاد نام داشت با چشای گرد گفت : مدرسه میری شیرین خانوم ؟؟

شیرین با لبخندی دلنشین گفت : بله

فرهاد لبخندی بدجنس زد و گفت : اوخی عمویی مشقاتو نوشتی؟؟

شیرین لب هایش را آویزان کرد و گفت : تیکه ننداز فرهاد اصلا نخواستم و رویش را برگرداند

خاطراتی دیگر...

دختری ۱۶ ساله در فرودگاه اشک میریخت

شیرین در حالی که چانه اش میلرزید و اشکانش آرام میریخت گفت : فرهاد...فرهاد میشه نری همینجا کارهات رو انجام بده ولی نرو ، فرهاد من دیگه به کی بگم داداش پیر و هق هقش حرفش را قطع کرد با دستان ظریفش صورتش را پوشاند پشتش را به فرهاد کرد

فرهاد در حالی که چشمانش قرمز بود شیرینی را که برایش مثل خواهر عزیز بود را بغل کرد و گفت : عزیز فرهاد برمیگردم
قول میدم چهار سال دیگه برگردم

دخترک دستانش را برداشت گفت : قول میدی ، قول میدی زود بیای پیشم ... آره فرهاد؟؟

فرهاد با لبخندی صورتی خالی از اشک شیرین را پاک کرد گفت : قول مردونه میدم کوچولو

و بعد ، از شیرین فاصله گرفت و رفت...رفت و به قولش عمل نکرد چهار سال گذشت شیرین ۲۰ سالش بود و در انتظار داداش عزیزش ولی آن نیامد ، دو سال دیگر هم نیامد دخترک قلبش شکست و به این فکر کرد که فرهاد به قولش عمل نکرد...
دیدگاه ها (۱۰)

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۲ همانطور که دخترک قهر کرده بود ، ...

تا وقتی فراموش شوم

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 213♡⁠。⁠)باهم هم...

رمان تهیونگ

مهمونی پارت ۶۰

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙# ℘ᾰԻт→❸از زبان ن.ر ::: ...

P²

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط