{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام دوستان من تازه از خواب بییدار شدم دیشب تا صبح بیدار

سلام دوستان من تازه از خواب بییدار شدم دیشب تا صبح بیدار بودم صبح ساعت ۸ خوابیدم .
فرهاد و هوشنگ هر دو بيمار يک آسايشگاه روانى بودند. يکروز همينطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عميق استخر انداخت و به زير آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پريد و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بيرون کشيد. وقتى دکتر آسايشگاه از اين اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصميم گرفت که او را از آسايشگاه مرخص کند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من يک خبر خوب و يک خبر بد برايت دارم. خبر خوب اين است که مى توانى از آسايشگاه بيرون بروى، زيرا با پريدن در استخر و نجات دادن جان يک بيمار ديگر، قابليت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانهانشان دادى و من به اين نتيجه رسيدم که اين عمل تو نشانه وجود اراده و تصميم در توست. اما خبر بداين که بيمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از اين که از استخر بيرون آمد خود را با کمر بندش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شديم او مرده بود. هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: من آويزونش کردم تا خشک بشه...
دیدگاه ها (۳)

توجه وجدانا قشنگ بخونید نظر بدین فوش هم تا حدودی مجازه خخخاگ...

شما کدوم یکی هستید ؟!؟!؟من شهریوریم._۱ ﻓﺮﻭﺭﺩﻳﻦ : ﺳﮑﻮﺕ ﻳﻪ ﻓﺮﻭ...

" شعر حسنی ورژن جدید "حسنی نگو جوون بگوعلاف و چش چرون بگوموی...

11 تا از بهترین لحظه در عمر انسان:1-عاشق شدن2-دادن آخرین امت...

ادامه دکتر :خطر رفع شد ولی یه امشبو تو مراقبت هایه ویژه میگذ...

عاشقانه های شبنم

شب تولدم فصل 3پارت 9سوار متورامون شدیم و رفیقای ات ترک متورا...

part 13

پارت ۵: بازگشت به مدرسهروزها مثلِ قطره‌هایِ بارون، آرام و بی...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت ۱۳یون: نه نگو که ا/ت زنگ بزن دکترا/ت : اوکیکه مامانم زن...

فاصله یک لبخند تا جنون

رمان: مادام کوچولوی کیم part:۷منتظرتم. هر وقت خواستی حرف بزن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط