{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی دوباره

زندگی دوباره...
پارت شانزدهم
__________________
حدود یک هفته از اومدن هه سو کارآموز و همکار جدید گذشته بود تو این مدت حتی بیشتر و بدتر از چیزی که فکرش و می‌کرد توسط جونگکوک اذیت میشد...تمسخر ها.دستور ها.غرغر هه همه و همه رو هم جمع شده بود ...نفس عمیقی کشید و به برگه های دستش نگاهی کرد دعا می‌کرد جونگکوک بابت جمع بندی اش بهش گیر نده نزدیک ۱۰۰ صفحه شده بود و همه چیز رو مو به مو نوشته بود...توی راهرو بت جونگکوکی مواجه شد که داشت از دفترش بیرون می‌آمد نگاهی به ساعت کرد ۱۷:۴۹ بعداز ظهر بود سریع پیشش رفت
&آقای جئون...پروژه ی پرونده و جمع بندی کردم ...همونطور که می‌خواستید.
جونگکوک سمتش برگشت نگاهی به برگه های دست دختر کرد...برگه ها رو از دست اش گرفت
_بده ببینم...
نگاه جدیش و به صفحات دوخت ...بعد از گذشت پنج دقیقه سرش و آورد بالا و جدی تو چشمای دختر نگاه کرد
_این؟...تو خجالت نمیکشی به این چرندیاتی که نوشتی میگی جمع بندی؟!
&ا.اما این خیلی کامل و دقیقه من...
هنوز حرف دختر تمام نشده بود که جونگکوک برگه هارو محکم تو دست دختر داد و لب زد:
_کامل و دقیق!....جالبه...خط به خط نوشته هات مزخرفه!...میری دوباره همه چیز و مینویسی فهمیدی؟
دختر تک خنده ایی کرد تو این یک هفته یا ۱۰ روز به قدری مورد تمسخر جونگکوک قرار گرفته بود که عادت کرده بود و حالا کامل ظرفیتش پر شده بود
&آقای جئون جونگکوک تنها چیزی که اینجا به چشم من مزخرف میاد شمایید ...یه آدم مغرور.سرد و جدی ...
جونگکوک کلافه لب زد:
_حرف دهنت و بفهم مین هه سو!
&اتفاقا کسی که باید بفهمه چی میگه شما هستید نه من!...حق داشتن اونایی که تنهات گذاشتن و رفتن کی شما رو با این اخلاق تحمل میکنه؟...
_تو الان چی گفتی؟!...یه بار دیگه حرفت و تکرار کن!
&گفتم حق داشتن اونایی که شما رو مثل یه بزدل ول کردن و رفتن...شما...
هنوز حرف تمام نشده بود که جونگکوک برگه های تو دست دختر و گرفت و جلو صورتش پاره کرد و محکم سمتش پرت کرد.
_همین الان گم میشی میری اون استفا نامه لعنتی و امضا میکنی سازمان به آدمی مثل تو که چیزی از شعور سراغ نبرده نیاز نداره...مین هه سو تو این سازمان لعنتی یا جای منه یا تو ....که صددرصد من و به تو نمی‌فروشن ...فهمیدی؟
دختر ناباورانه به برگه های پاره روی زمین کرد
&مردیکه عوضی میفهمی با چیزی که به خاطرش چند شب بیدار موندم چه غلطی کردی ؟....تو ...
هنوز حرفش تمام نشده بود که با دیدن دو نفر غریبه ایی که پشت جونگکوک بودن حرفش و خورد ...صدای لرزونش و صاف کرد و لب زد:
& مشکلی پیش اومده؟!...تخلفی میخواید ثبت کنید؟
جونگکوک با حرف هه سو برگشت با دیدن آدم های جلوش نفس تو سینش حبس شد دهنش عین ماهی باز و بسته میشد اما حرفی خارج نمیشد هه سو که متوجه وضعیت مرد کنارش شده بود دستش و روی شونه مرد گذاشت و نگران لب زد:
&ج.جونگکوک حالت خوبه؟!
_نه...تو...
دقایقی قبل_روبرو سازمان...ساعت ۱۷:۵۱ بعد از ظهر*
از ماشینش پیاده شد دستی رو سینه چپش گذاشت درد کمی تو قفسه سینش پیچیده بود ...نفس عمیقی کشید که با صدای پسر کنارش سمتش برگشت
_مطمئنی الان میخوای بریم؟
_آره نامجون ...بسه هرچقدر پنهان بودم...
_تو پنهان نبودی تو فقط...
_من فقط مثل احمقا قایم شده بودم.
از خیابان رد شد و همراه با نامجون وارد سازمان شد با فشار دادن دکمه مورد نظرش آسانسور سمت طبقه ۶ حرکت کرد
وارد راهرو شد با صدای دعوا جلو تر رفت با دیدن افسر جئون و دختر جوون رو به روش کمی مکث کرد و به حرف هاشون گوش کرد که نامجون لب زد:
_اون دیگه کدوم از خود راضی هست؟!
_همونی که من میخوام...افسر جئون جونگکوک
دختر جوون که در حال بحث با جونگکوک بود متوجه حضورشون شد و کمی بعد نگاه ناباورانه جونگکوک روی خودش و دید... لحظه ایی طول نکشید که با شنیدن اسمش تو بغل گرم و محکمی فرو رفت
تهیونگ که تازه وارد صحنه شده بود کنار هه سو ایستاد و گفت:
_چه اتفاقی افتاده؟!
&نمیدونم اما...افسر جئون اونو ات صدا کرد.
تهیونگ متعجب لب زد:
_ات؟!
برگشت و به اون سه نفر نگاه کرد
جونگکوک محکم دختر و تو بغلش گرفته بود و با بغض لرزش و حرف میزد
_ ات ...ات ... اومدی...سالمی...
سرش و تو گردن دختر فرو برد
_پَسَم نزن ب.بزار عطرت و نفس بکشم...
هه سو با صحنه روبروش آروم لب زد:
&حقیقتا این روی افسر جئون و توی خوابمم نمیدیدم
_ من که بهت گفتم اون پسر از گذشته خسته و زخمیه.
.....
نظر یادت نره!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
دیدگاه ها (۱۶)

راهی برای نجات...پارت دوازدهم________________نزدیک یک ساعت گ...

زندگی دوباره....پارت هفده_____________تو اتاق روبرو هم نشسته...

زندگی دوبارهپارت پانزدهم...___________غرق در کار های پرونده ...

راهی برای نجات...پارت یازدهم_______________نگاهی به وضعیت ات...

زندگی دوباره...پارت نوزدهم______________________________با ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط