{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Quiet But Loved

~Quiet, But Loved~🫀✨

«تکپارتی: تهیونگ»
«موضوع: یه عشق اروم؛ یه اعتراف بزرگ...»

دانشگاه همیشه شلوغ بود، ولی برای من فقط یه جای ساکت داشت؛ همون‌جایی که تهیونگ ازش رد می‌شد. پسر معروف دانشگاه. از اون معروفا که حتی اگه ساکت راه بره، همه سرشونو برمی‌گردونن. قد بلند، لبخندای نصفه‌نیمه، نگاه بی‌حوصله. دخترا؟ همیشه دورش بودن. معروفا، خوش‌لباسا، اونایی که اسمشون توی کل دانشگاه می‌پیچید. من؟ یه دختر معمولی. نه خاص، نه پرسر و صدا. می‌نشستم ته کلاس، جزوه می‌نوشتم، وانمود می‌کردم دارم درس می‌خونم، ولی همیشه گوشه‌ی چشمم دنبالش بود. عاشقش بودم، ولی حتی توی ذهنمم جرئت نمی‌کردم اسمشو با «دوست داشتن» بیارم کنار هم. فکر می‌کردم ازم بدش میاد. فکر می‌کردم اصلاً منو نمی‌بینه. تهیونگ مال دنیای من نبود. مال اون دخترا بود… حداقل من اینو باور کرده بودم.
هر بار می‌دیدم یکی از دخترا بهش نزدیک می‌شه، دستشو می‌گیره، می‌خنده، دلم جمع می‌شد. ولی تهیونگ؟ همیشه سرد. همیشه یه قدم عقب. نه دعوا، نه توجه. فقط بی‌تفاوت. با خودم می‌گفتم
«می‌بینی؟ تو حتی ارزش اینو نداری که کنارش وایستی.»
اون روز توی حیاط دانشگاه، هوا عجیب خوب بود. من نشسته بودم رو نیمکت، کتاب رو پام، سرم پایین. صدای خنده‌ها می‌اومد. اسم تهیونگ رو شنیدم. قلبم تند شد. گفتم نگاه نکن، ولی نگاه کردم. چند تا دختر دورش بودن. یکی‌شون داشت بلندبلند حرف می‌زد، دستشو گرفته بود. تهیونگ فقط ایستاده بود. نه لبخند، نه هیچی. یهو چشمش افتاد به من. دقیقاً به من. نگاهمو دزدیدم. همون لحظه شنیدم صداش رو.
«ات.»
اسمم. از دهنش. قلبم ریخت. سرمو بالا آوردم. همه ساکت شده بودن. تهیونگ از بین جمع اومد سمتم. قدم‌هاش محکم بود، مطمئن. جلوی من وایساد. دستمو گرفت. دستم یخ کرده بود. نفسم بالا نمی‌اومد. زیر لب گفتم «چیکار می‌کنی…»
جواب نداد. فقط نزدیک شد… و جلوی همه، آروم، خیلی آروم ل/ب مو بوسید.
صدای همهمه بلند شد. دخترا شوکه، نگاه‌ها خیره. من؟ مغزم خاموش. تهیونگ خم شد نزدیک گوشم و گفت «این‌همه وقت فکر کردی من تو رو نمی‌بینم؟» اشکم جمع شد. گفت
«من از شلوغی متنفرم… از اداها… از معروف‌بازی.» بعد صاف ایستاد و با صدای بلند گفت
«ات تنها دختریه که دوستش دارم.»
دنیا ایستاد. دستمو محکم‌تر گرفت. برگشت سمتم، نگاهم کرد، همون نگاه عمیق همیشگیش. گفت
«اگه فکر می‌کنی من عاشق دخترای معروفم، فقط چون بلد نیستم مثلشون سر و صدا کنم.» لبخند زد. «من عاشق تو شدم، چون آرومی… چون واقعی‌ای… چون خودتی.»
من فقط تونستم بگم «من فکر می‌کردم ازم بدت میاد…» خندید. پیشونیمو بوسید.
«اگه بدت می‌اومد، این‌همه وقت نگاهت نمی‌کردم.»
و اون روز، وسط حیاط دانشگاه، من دیگه دختر معمولی نبودم.
من دختری بودم که تهیونگ، جلوی همه، انتخابش کرده بود.
دیدگاه ها (۴)

تکپارتی از یونگی 💚همیشه فکر می‌کردم بعضی چیزا رو باید نگه دا...

تکپارتی از جونگین ✮جونگین همیشه فکر می‌کرد سئول شهر آدم‌هایی...

✨یه آرمی که همسرش در مراسم عروسی کیم وو بین و شین مین آه حضو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط